تبليغاتX
به نام آرام دل ها...

مرد به شکار می رود و می ستیزد

زن دسیسه می چیند

و خیال می بافد...

او مادر وهم است،

مادر خدایان،

چشمی نهان بین دارد،

پر و بالی که توان پرواز به بی کران تخیل می بخشدش.

خدایان هم چو مردانند:

بر سینه ی زنی زاده می شوند

و می میرند...
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 0:39 توسط محمد امین چیت گران |

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من!

خوش باد مستی ات،که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها،امین تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 2:43 توسط محمد امین چیت گران |

  " گذران"        

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر؟!

نتوانم،نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر...

آه!اکنون دیریست

که فرو ریخته در من،گویی

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم،با بوسه ی تو

روی لبهایم،می پندارم

می سپارد جان،عطری گران

آنچنان آلودست

 

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگی هم می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم...

شب و روز

شب و روز

شب و روز

بگذار

که فراموش کنم!

تو چه هستی،جز یک لحظه،یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در برهوت آگاهی؟!

بگذار

که فراموش کنم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 0:39 توسط محمد امین چیت گران |

سلام...

حال ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدن خیالی گاه بی گاه که مردم این شهر آن را  شادمانی بی سبب می نامند!

خواستم پرواز کنم ولی پرنده نبودم،من حتی بادبادک هم نبودم که باد من رو تکونی بده،حتی موشک کاغذی دست بچه ها هم نیستم...

شرمنده! هیچ جایی هم بلند تر از پشت بوم خونمون پیدا نکردم.

الآن که می نویسم 18قسمت از این نمایشنامه گذشته؛نمایشنامه ای که    نمی دونم تراژدیِِ،کمدی،...یا هر چیزی که اسمش رو می ذارید.

نمایشنامه ای که از وقتی چشم باز کردم بهم یاد دادند که زندگی صداش کنم.

گاهی وقت ها فکر می کنم عجب واژه ی مسخره ایه!کلمه ای که همه ی مردم حتی من و شما هر کاری می کنیم که بهترینش رو داشته باشیم و دست به هر کاری می زنیم...ولی اعتراف می کنم همین زندگی بود که یه دنیا یی رو به من داد که همه ی اطراف رو یه جور دیگه نگاه می کنم...همین معلم بود که بهم یاد داد چه جوری واژه ها رو کنار هم بچینم که همین مردم به عنوان شعر بخونن!

18 سال از زندگیم گذشت و نمی دونم چه قدر ازش مونده...

اگر هم الآن می بینید که همچین صفحه ای درست کردم که حرفام بزنم...

امیدوارم که حداقل ارزش یک بار خوندن رو داشته باشد.

همین هفته ی پیش بود عزیزی پرسید دنیای تو کجاست؟!شاید همه ی دنیای من همین یه صفحه باشه،شاید!

در آخر...خدایا!هر آنچه که صلاحمان است را راهش را روشن کن،آمین...!

 

 

كـاش در ظلمـت شــبگاه چو ماهي باشيم            بر دل  خســتــه دلان  آتـش  آهـــي با شيــم

كاش در سايه ي اين گمرهي و بي خبري            در   دل  گمـشــدگان وادي و راهي با شيــم

يا  كه در قلب پر از ناله ي افســرده دلان            شور و ماهور و همايون و سه گاهي باشيـم

از همه سـيـم و زر و جـاه و جلال دنـيــا             قانع و شــاد به يك دانه ي كاهــــي  با شـيم

ور نه بر نغمه ي بيگانه ي هر گمشده اي            مـنــزل و خــانه و درگاه و پنــاهي  با شـيم

كاش روزي برسد تا بر سر جيوه ي عشق           بر كـــدر ها ي ســـيه آينـــه خواهي با شيم

                                                                        محمد امین چیت گران

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 0:47 توسط محمد امین چیت گران |