"اذا اصابکم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون"
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را...
سلام...
می نویسم از چند خط آخرین نمایشنامه ات:
تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام،دوست می دارم!
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام،دوست می دارم!
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم!
تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم،دوست می دارم...!
دلم تنگ است!
گفتی دل شکسته را داری دوست
خواهی دل من شکسته باشد،باشد...!
خدایشان بیامرزد...
سلام...
دوستی راست می گفت ولی من حرف هایش را گوش ندادم...من نگرانم!نگرانم که چرا شب ها که از راه می رسیدم خوابت می برد و تا صبح که از در می زدم بیرون تازه از خواب بیدار می شدی...من می ترسیدم که این جور که می خندیدی اصلا دلت برایم تنگ نشود...
حیف!من می خواستم خودم را برای تو خرج کنم ولی تو همین دیروز ساکت را بستی و رفتی به نا کجا آبادی که حتما یک روز گذر من به آنجا خواهد افتد...مامان راست می گفت که باید از تویی که فقط ده سال داری نگه داری کنم!تویی که مثل خودم هم خیلی پر رویی وهم خیلی طغس!تو بی صدا رفتی!تو اصلا معنی امانت را می فهمی!؟که اگر می فهمیدی چه خوب بود!...
امروز به خیلی از کلانتری ها،بیمارستان ها،...سر زدم!ولی تو نبودی...!حتما باز یواشکی از جیبه من پول برداشتی و رفتی بستنی بخوری!یا مثل بعضی از شب ها که خوابت نمی برد صدایم می کردی که باهم قایم موشک بازی کنیم!ولی باور کن که این شب را بیدار نشدم!
نمی دانم چرا همه از این که من می خواهم تو را پیدا کنم خشمگین می شدند و برای پیدا کردن تو آدرسی را می دادند که اصلا زیاد دوست ندارم به آنجا بروم...!از بوی کافوری که در آنجا پیچیده است بدم می آید...!
همه می گویند که دیگر بر نمی گردی!ولی من را که می شناسی،کم نمی آورم...!راستی داستانی جدید یاد گرفتم که شب ها برایت بخوانم.می دانم دیگر فهمیده بودی که داستان شنگول و منگول را تا حالا با هزار جور ورژن مختلف برایت خوانده ام...
بیا و ثابت کن که هنوز برادرت را دوست داری...!
الآن هم به همه می گویم که اگر پسری تپل و کوچک را دیدند که در دستش یک قابلمه پر از ماکارونی بود و از هله خوردن همه صورتش چرب شده بود،...برادر من است!اگر نخواست برگردد از من امانت به شما!...دوست داشتنی است!دوستش داشته باشید...!
ولی داداشم،برادرم،...!آقا صابر!ایمان دارم که اگرچه سنت فقط ده سال بود ولی به اندازه من عقل و شعور داشتی...!دلم برایت خیلی تنگ شده است!برای همه ی ورجه وورجه هایت، اون حمام های دو ساعته ات!...و خیلی چیز های دیگر که خودت می دانی!
حلالم کن با این که می دانم آن قدر احساسی هستی که منی که برادرت هستم را تنوانی ببینی و بر می گردی...!حلالم کن که هیچ وقت تنوانستم برایت یک برنج درست کنم،که همیشه از شانس من شفته از آب در می آمد!...
امروز آبجی سمیه من رو تکونی حسابی داد!با آن هله مردانه اش...!بهم گفت نگران نباش صابر آسمانی شده است!و دیگر بر نمی گردد!ولی من باز باور نکردم...ترسیدم!گریه کردم...!سخت است خودت برگرد و بهش ثابت کن!
خدایا!مسافر کوچکم دیر کرده است!نگران اویم!او را زود برسان...!
سلام...
حال ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدن خیالی گاه بی گاه که مردم این شهر آن را مزد بی منت می نامند...
خیلی از دوستان خواسته بودند که من یکی از شعر های خودم رو بنویسم...امیدوارم سلیقه ام خوب باشد..."به سلیقه ی خود ببخشید... !"
***
رفتي و جاي پاي نگاهت در آب ماند
عکس بـهاري دل تنگت به قاب ماند
يادت هميشه بر دل عاشق نشسـته است
زيبايي شگرف تو پشت نقاب ماند
اکنون تو نيستي كه بگويم زعشق خویش
رفتي و ياد و خاطر و اشعار ناب ماند
ديگر زمان مرگ حقيقت رسيده است
فکر و خيال باطل و خام و سراب ماند
طفل دل حزين و غم انگيز و ساده ام
از دوري و فراق تو در پيچ و تاب ماند
دانم كه فصل شور و جواني به سر شده است
عمرم برفت و حال و هواي شباب ماند
آري گذشت دوره ي عشق من و تو، ليك
اين داستان به قصه و شعر و كتاب ماند
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید!
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خود پسند
ناز و عشوه زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها!ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی که به سوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها،چه شد که او مرا نخواست؟!
ای ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها...!
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟!
ای ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها...!
***
سلام...
حال ما خوب است!ملالی نیست جز گم شدن خیالی گاه بی گاه که مردم این شهر آن را دوری از دوستان می نامند...!آخرین شب قدر بود...دلم خیلی گرفته بود!وقتی برگشتم،رفتم قرآن را باز کردم،این آیه آمد:
آن گاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد،به یاد من باش که من همواره به یاد توام...!
یه حاله دیگه پیدا کردم...!حداقل به خودم و آینده ام خیلی امیدوار شدم.از خوش حالی تا صبح خوابم نبرد...
نمی دانم چرا یاد همه ی مرده ها افتاده بودم!فردا صبح زود رفتم بهشت زهرا...هوا خیلی سرد بود! چه فضای غریبی بود!از بچه ی چند ماهه تا پیرمرد چندین سال رو می آوردند و خروار خروار خاک رویشونمی ریختند و من فقط این چیزها تو ذهنم بود که:
دارم میان مقبره ها راه می روم
شاید که هوای زیستنم را عوض کنم...
بچه بودم فکر می کردم خدا هم شکل ماست
مثل من و تو ,ما,همه,او نیز موجودی دوپاست
در خیال کوچک خود فکر می کردم خدا
پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست
یک کت و شلوار می پوشد به رنگ قهوه ای
حال و روز جیب هایش هم ,همیشه رو به راست
مثل آقا جان به چشمش عینکی دارد بزرگ
با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست
فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد
سرفه های او دلیل رعد و برق ابرهاست
گاه گاهی نسخه می پیچد,طبابت می کند
مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست
فکر می کردم که شب ها روی یک تخت بزرگ
مثل آدم ها و من،در خواب های خوش رهاست
چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام
او حسابش از تمام عالم و آدم جداست
مهربان تر از پدر,مادر,شما,آقا بزرگ
او شبیه هیچ فردی نیست,نه,چون او خداست
***
سلام...
حال ما خوب است،ملالی نیست جز خیالی گاه بی گاه که مردم این شهر آن را شادمانی
بی سبب می نامند...!نه!دروغ گفتم!حالم اصلا خوب نیست.الآن فقط نگران خودم هستم!
دلم گرفته!به همه چی و همه کس بدبینم!از هر کسی خوشم نمی یاد...از همه دو رویی ها،
دروغ ها خسته شدم...کاش فقط به خاطر خوده خودم دستم رو می گرفتند...می دونم الآن که یک عده این مطلب رو می خونن می گن که آدمه نمک به حرومی هستم...ولی این انصاف نیست!خوب منم
دل دارم... تا کی قراره من با پدرم مشکل داشته باشم؟!حسرت به دل موندم که یک روز
در اتاقم رو باز کنه و با هم حرف بزنیم...از درد دلم بگم!مگه بابا نیست!؟دلم خوشه که منم بابا دارم!ولی کاش مشکلم پدرم بود!یعنی خیلی وقته برام عادی شده...!همین شما مردم
دو شب پیش وقتی برای مراسمه احیاء رفتم مسجد محل،با خودم فکر می کردم مگه خدا آدم بدها رو هم راه می ده...!منی خیلی غریبم،دورم،تنهام،...با خودم فکر می کردم تا کی باید با خدا حرف بزنم و نتونم حتی ببینم که حرف رو گوش میده!فکر می کنم که اصلا هیچ
عدالتی نداره...!حدود یک ساعتی دم در ایستادم...خجالت می کشیدم برم تو!تا یه پیرمردی
دستم رو گرفت...وقتی مراسم شروع شد من فقط به محراب نگاه می کردم،انگار دلم داشت
می ترکید...ولی هیچی به دست نیاوردم!اشکاله من اینکه که از این میوه ی ممنوعه حسابی خوردم...پس بگویید اشکاله من چیه!؟خیلی آدمه بدی ام،مگه نه؟!
می دونید تو خیلی از جاها می شه خدا رو با تمامه وجود حس کرد...!شاید شما ها وسیله اید!
نارحتم،خستم،دل گیرم،...!شرمنده اگه بد صحبت کردم و تند رفتم! چه کنم که حرفه دله...!اگر به یاد بودی و باران گرفت،بیابان را فراموش نکن!شرمنده...!

