تبليغاتX
به نام آرام دل ها...

سلام...

آقا تبریک!خیلی فوری و بودن تیتر تولد امام رضا (ع) را تبریک می گوییم...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 10:35 توسط محمد امین چیت گران

زنی که من می شناختمش ام اس داشت.او سال ها تو بیغوله ها با فقر،بیکاری و سر کوفت زندگی کرده بود و دقیقا همان لحظه ای که شوهرش احساس کرد چیزی ته جیبش دارد لمس می کند دستمال کاغذی نیست،پول است،شد یک سر و دو گوش جنبان!

آن قدر سر و گوشش جنبید و زن آن قدر به خانه و بچه ها سرگرم شد و تنهایی هایش را با قابلمه و لباس کثیف و جارو تقسیم کرد و آن قدر به شوهرش احترام گذاشت و آن قدر سر سجاده گریه کرد تا ام اس گرفت!

دکتر گفت علاجی ندارد اما اگر به اندازه ی یک لبخند آرامش و به قدر یک خسته نباشید محبت ببیند،شاید این عقده توی گلویش به این زودی ها دست و پایش را نبندد!

شوهرش رفت پیش حاج آقا تا ببیند می شود دیگر پنهانی نباشد و می توان زن های صیغه ای را بیاورد به خانه یا نه؟!حاج آقا هم گفت بله!زن بعد از این همه سال ها فرسودگی و زحمت،تمام سهمش از زندگی را که یک بقچه بود،برداشت و با مهریه ای که تبدیلش به نرخ روز توفیری هم نداشت،رفت تو یک بیغوله ای دیگر و یک روز کبریت کشید به خاطرات پر تب و تابی که نشانی اش روی دست ها و پاهایش بود!زن رفت و مرد ماند!

آری!باب صیغه به روی خیلی ها باز است.باب صیغه به روی تویی هم که زن مریض داری یا شوهری خشک،باز است!به روی تو جوانی که بعد از بدبخت کردن کلی دختر و خالی کردن جیب کلی پسر می خواهی قانون مثل شیر پشتت باشد،باز است!باب صیغه باز است اما باب مردانگی و همان عفاف زنان بسته است!

بعضی  چیزها توی منطق اثبات می شوند اما توی وجدان و اخلاق هیچ راه حلی برایشان پیدا نمی شود!سعی کنیم بهتر باشیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:2 توسط محمد امین چیت گران |

نمی دانم پس مرگم چه خواهد شد!؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت!

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

او هر روز و پی در پی

دم گرم خودش را

در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را

آشفته تر سازد!

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...!
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 17:57 توسط محمد امین چیت گران |

سلام...

حال ما خوب است،ملالی نیست جز ناکوک زدن ساز این قلب...!چند وقتی است به روستایی رفته ام تا هوایی تازه به این سینه ی خسته ی من برسد!این اولین سفری است که صابر با من نیست،جایش خالی است ولی باور کنید هنوز احساس می کنم که با من است و از من جدا نشده است!چه می شود کرد!با اینکه همه ی این ها خیال است!حالا بگذریم که چه شد به این روستا آمدم ولی حس غریبی دارد!این تنهایی با همه ی تنهایی ها فرق می کند...!

عجب جایی است،نمی دانم چرا این چند روز مدام به فکر این شعر سهرابم:

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب...

...پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است!

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است

قایقی باید ساخت...!

نمی دانم شاید من هم باید بروم یا رفته ام،نمی دانم!؟

در این جا پیری است که همه او را حاج کریم صدا می زنند.دلی به او داده ام که خودش خبر ندارد!هنوز که هنوزه آن محاسن سفیدش،آن کلاه نمدی اش را فراموش نکردم و یا حتی آن  انگشتر فیروزه اش جلوی چشمانم است.همین دیروز بود که پیراهن سیاهم را در آورد و یک دست پیراهن سفید بر تنم کرد.می گفت:« اصلا درست نیست جوون تو عزای عزیزترینش سیاه بپوشه!عزیزش نارحت می شه!»حتی دیگه فهمیده بود که چه جوری مست رنگ انگشترش شده بودم!همان روز دستم را گرفت،انگشترش را در آورد و دعایی خواند و انشگتر را دستم کرد...!

خدا خیرش دهد اگر این باغ کوچک حاجی نبود من حالا باید شب ها توی بیابون می خوابیدم.

این حاجی باغی دارد که وسط این باغ آلونک کوچکی است که بیشتر اوقات آنجا هستم...

دلم می خواهد تا آخر عمرم اینجا باشم...!ولی این زاغ ها حسابی اذیت می کنند!با آن صدایشان!دعا کردم خدا نسلشان را از زمین بر دارد!کاش که غورباقه شوند،صدای آنها قابل تحمل تر است!هر روز با بچه های روستا تیله بازی می کنم،نمی دانید که چه کیفی می دهد وقتی با آنها به دوران کودکی ام بر می گردم!بعد از ظهر ها هم بعد از کلاس و درس به درسشان کمک می کنم!چند تا از بچه ها هم امسال کنکور دارند،گفتند تا بگم که حسابی دعایشان کنید!

من یکی چاکر و مخلص ننه قربون هم هستم!باور کنید در این دو روز آنقدر نان شیرمال خورده ام که دلم برای نان های شهر خودمون تنگ شده است!!ننه قربون می گه:«ننه!هر چی از خدا می خوای بخواه!ولی من رو بذار واسطه!من حاجت میدم!اگر هر چی نذرم بکنی حاجتت رو می گیری...!»حتی این ننه قربون برای خودش یک زیارت نامه هم درست کرده!عجب دورانی دارد...!

از همه ی این ها که بگذریم گرمای کرسی یه چیزی دیگه است!که با هیچی عوضش نمی کنم!

نمی دانید چه صفایی دارد وقتی شب با آن سرمایش می رسد،چه حال می دهد زیر کرسی چنبرک می زنی و برای وبلاگت مطلب می نویسی...!

شنیدم قیصر هم رفته!مگر قیصرها هم می میرند؟!چرا؟!آخه الآن پاییزه!

کاش همه ی قیصر ها مثل او بودند!قیصر استاد من بود!خدایش بیامرزد!

الآن جلوی من یک ظرف گنده ی گلابی است که ماله همین باغه،بفرمایید گلابی...!

جای همه یتان خالی است!در این چند روز با این که کم بود و هست فهمیدم که:

«خدایا!من مومنم به آنکه که هر کس دلش هوایی تو شود،تو هوایش را داری!خواه در

بلند ترین ساختمان های شهر باشد یا خواه در دور افتاده ترین روستاها...»

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 8:6 توسط محمد امین چیت گران |