تبليغاتX
به نام آرام دل ها...

میون این همه کوچه که بهم پیوسته

کوچه قدیمی ما،کوچه بن بسته

دیوار کاگلی یه باغ خشک

که پر از شعرای یادگاریه

بین ما مونده و اون رود بزرگ

که همیشه مثل بودن جاریه

صدای رود بزرگ همیشه توی گوش ماست

این صدا،لالایی خواب خوب بچه هاست!

کوچه اما هر چه هست

کوچه خاطرهاست...

اگر تشنه است،اگر خشک

مال ماست،کوچه ماست...

توی این کوچه به دنیا اومدیم

توی این کوچه داریم پا می گیریم

یه روز هم مثل پدر بزرگ باید

تو همین کوچه بن بست بمیریم!

اما ما عاشق رودیم،مگه نه؟!

نمی تونیم پشت دیوار بمونیم

ما یه عمر تشنه بودیم،مگه نه؟!

نباید آیه حسرت بخونیم

دست خسته ام رو بگیر

تا دیوار گلی رو خراب کنیم

یه روزی،هر روزی باشه،دیر و زود

می رسیم با هم به اون رود بزرگ

تن های تشنمون و

می زنیم به پاکی زلال رود...!

……………………………………………………………………………………………………………….

آبجی سمیه راست می گقت!من هم خیلی وقت ها از این مترسک بودن می ترسیدم!ولی دیگر هیچ ترسی ندارم!چون بهش عادت کردم!حالا من اگه الآن یک مترسک باشم،باید بگم که از این مترسک به جز یه چوب خشک که الآن استخوان هایش شده است،هیچی برایش نمانده است...

و در آخر این مترسک است که می بیند کلاغ ها می روند و او تنها می ماند...!

و امروز هیچ کس از او نمی ترسد!حتی گنجشک ها دیگر از او نمی ترسند،باید بروم برای این مترسک لباس بخرم...همیشان پوسیده اند!چه می شود کرد...؟!

+ نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 14:51 توسط محمد امین چیت گران |

چقدر زود گذشت...!چند سال شد؟!1 سال یا 2 سال یا...؟!فکرش هم آدم رو عصبی می کنه!

به قول داداش کامران معلوم نیست چرا بعد از گذشت این همه مدت تکلیف پرونده C_۱۳۰ معلوم نشده...!پرواز را به خاطر بسپار،پرنده مردنی است!

خدایشان بیامرزد!حتی از آن وقت خبرها هم سوخته اند...!روحشان شاد!

گفتی دل شکسته را داری دوست

گر می خواهی دل ما شکسته باشد،باشد...!

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 10:41 توسط محمد امین چیت گران |

سلام...

حال ما خوب است،ملالی نیست جز این سرمای چند روزه که حسابی پدرم را در آورده است!

حسابی سرما خورده ام...از همه نوع ویروسی هم گرفته ام!ماشاءالله به قدرت بدنی خودم قبطه

می خورم که هنوز هیچی نشده سرما خوردم...

نشستم و با خودم در این فکرم که دلم همه چی می خواد،یه دقیقه وایسا تا فکر کنم...

آهان!من دلم الآن یه چیزبرگر گنده با سس،پنیر و قارچ اضافه می خواد!اصلا من همه چی می خوام...

می دونی همه ی روزها برام عادی شده،حتی دیگه رفتن به دانشگاه اون هم از نوع آزادش با مدل اسلامی هیچ ذوق و شوقی برام نداره...!

اصلا بی خیال!من باید همون چیز برگرم رو بخورم!حداقل می تونم تمام حرص هایم سر آشپز رستوران خالی کنم و سرش داد بزنم:آقا!سس،پنیر و قارچ اضافه فراموش نشه!

باور کن!من دیگه خودم انقدر که از غم نوشتم خسته شدم!باید حدی داشته باشه،ولی من این سر حد رو گم کردم...!

باور کن!قصه ی زندگی من شده مثل داستان های تخیلی!مثل قصه های هری پاتر که باورش برای

خیلی ها سخته!می دونم باید هیچ توجیهی نداشته باشم،اما چه می شه کرد...

آخه می دونی چند نفر آدرس جایی رو به من دادند که اصلا از اونجا خوشم نمی یاد!یک مدت برای پیدا کردن صابر به اونجا می رفتم...!میگن برو اونجا بهشون همه ی این کبودی ها رو نشون بده!بذار صورت جلسه کنند و حکم جلبش رو بدند!آخه این درسته...؟!احساس می کنم می خوام علیه او کودتا کنم!کودتا علیه کسی که خون اون توی رگ های منه!باور کن تا دم درش رفتم ولی جرات نکردم پام تو اونجا بذارم!تا اینکه یه مرد حدود 40 ساله اومد جلو و دستم رو گرفت من رو کشون کشون برد جلو!تا اینکه دستم رو کشیدم!بعد برگشت با چشماش زل زد تو چشمام!گفت به قیافت نگاه کردی؟!داغونی...!بعدش هم رفت!من نتونستم برم تو! احساس می کنم این بازی رو من باختم...احساس می کنم جلویش کم آوردم...

احساس می کنم توی بازو هایم هیچی قدرت نیست!احساس می کنم پوستم کلفت شده.

پوستی که همه چی رو دیده!حتی نمی تونم از خودم دفاع کنم...زورم هم بهش نمی رسه!

اصلا من مادرم رو می خوام،من صابر رو می خوام!اگر بودند حداقل از من دفاع می کردند!

احساس می کنم خونه ی ما از ابو القریب هم بدتره!...

نمی تونم چشمانم رو ببندم،با خودم بگم همش خوابه!همش به طرف مقابل حق بدم!

نمی تونم به خودم التماس کنم که اشتباه می کنی!نمی تونم به زخم های تنم نگاه کنم بعد اون وقت به خودم بگم که همه ی اینها همش یک تصادف بوده!

گاهی وقت ها فقط فکر می کنم من فقط 18سالمه!پسری که همه چی رو دیده!از تو پارک خوابیدن ها تا...!فکر می کنم که این حق من نیست!

نمی دونی چقدر سخته بچه 2ماه رو ببینی که شده برادر خونده ات!اون وقت صاحب همه چی بشه!

بچه ای که پدرش نمی خواد بداند که یک نابرادری دارد تا نکند که در آینده ای  نزدیک که پشت لبهایش سبز می شود و عقلش بزرگ می شود،حق و حقوقی از او غصب شود!

خانمی که سعی می کنم همش برایم حداقل محترم باشد!و حالا شده...!

من همه چی می خواهم!پس کو آن خدا و پیغمبری که دم از عدالت می زنند!تا کجا باید ادای جا نماز آب کشیده ها در بیاورم و با خود بگویم که هیچی نیست!چرا همه ساکت شدید؟!چرا هیچی نمی گویید؟!اصلا من با کی دارم حرف میزنم؟!با کسی که حلقوم برای فریاد زدن ندارد یا چشمانش با دو گدال تاریک فرقی نمی کند؟!نمی خواهم نقش بازی کنید و الکی افسوس بخورید!کل زندگی من شده است بازیگری و کارگردانی و...!

اصلا می خوام اعتراف کنم:

لحظه غم انگیزی است وقتی دوباره جلوی واقعیت می ایستی و به چشم هایش خیره می شوی.بد تجربه ای است و هر بار هم که تکرار می شود درس نمی گیری،یادت نمی ماند که رفاقت چقدر می تواند بنیانش بر باد باشد.هر بار که فراموش می کنی که آدم ها آدمند و به همین دلیل هم اهل تجارتند،قرار نیست همیشه پایت بمانند،قرار نیست مدام توی ذهنشان باشی،قرار نیست زندگی فقط شیر و شکر باشد!درست وقتی همه چی به نظر رو به راه می آید،وقتی مطمئنی که پشتت قرص است و می توانی با سر بروی توی شکم زندگی و غمت نباشد،درست وقتی که فکر می کنی با همراهی دوستانت

می شود هر کوهی را جا به جا کرد،واقعیت چشم هایش را باز می کند و به صورتت زل می زند!آن وقت است که یادت می افتد رفقا قبل از هر چیزی آدمند و بعد یکهو می بینی چقدر ساده،مواجه شدن با این واقعیت غمگین ات می کند!

لحظه غم انگیزی است وقتی تنها می مانی و رفیقت همین طور که دارد دور می شود برایت دست تکان می دهد!سخت است دوباره با خودت کنار بیایی،سخت است دوباره همه چیز را از اول شروع کنی!سخت است نگاه حق به جانبش را بگذاری به پای شرمندگی اش از اینکه نمی تواند در کنارت باشد!سخت است تکه مچاله خودت نگاه کنی که انداخته است جلویت!

لامسب از بس که اتفاق ساده ای است،همه چیز را پیچیده می کند!چرا هر بار تن می دهم به این بازی؟!چرا این تجربه های تلخ را انقدر خوش بینانه تحمل می کنم!؟چرا یادم می رود این چیز های ساده را؟!چرا هر بار روی شما حساب می کنم؟!چرا از یک جایی به بعد هی فراموش می کنم شما چقدر می توانید دور باشید رفقای من؟!

امروز روی تخته سیاه کلاس دانشکده خوندم:

اگر  به سراغ من می آیی

من پشت هیچستانم...!

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 17:27 توسط محمد امین چیت گران |

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت...

                                         ***

آن روز که خبر مرگ مرا می شنوی

کاش چهر ی خندان تو را می دیدم...!

 

به دلایل نا معلومی وبلاگ نویسی،دید و بازدید روزانه،روبوسی،...تا اطلاع ثانوی تعطیل است!درش هم پلمپ کردم!

برام دعا کنید،حالم خوب نیست...

می روم دنبال سیب بگردم...!آی مردم!سیب سیری چند؟!

دلم قهوه تلخ می خواهد!راستی شیر و شکر فراموش نشه!

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 16:42 توسط محمد امین چیت گران |

 

دوستش دارم!شاید دیگر شعرهایش هم آرامم نکند!

دلم برایش تنگ است...

آری!

آغاز،دوست داشتن زیبا است

گر چه پایان راه،ناپیدا است

من دگر به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیبا است...!

+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 10:59 توسط محمد امین چیت گران |