پ.ن1:همین دیشب بود.از حمام آمده ام بیرون،می روم سراغ موبایلم...مثل همیشه اس ام اس آمده و می خوانم...
پ.ن2:ماتم می برد!نزدیک 10 بار می خوانمش!به همه چیز شک کرده ام،حتی به اینکه شاید اسم من هم یک چیز دیگر باشد...
پ.ن3:زنگ می زنم!مات و مبهوت فقط به یک صدا گوش می دهم!فقط می خواهم گوش بدهم!زجر می کشم!قلبم می سوزد!می خواهم داد بزنم ولی لب هایم هم از ترس و اضطراب خشک شده و به هم چسبیده است...
پ.ن4:تلفن قطع می شود!یخ کرده ام...تمام بدنم شل می شود و می افتم روی تخت...فقط چشم هایم را می بندم!احساس غربت می کنم!نمی دانم باید گریه کنم یا بخندم!؟اصلا می خواهم بدانم که مقصر این وسط کیست!؟من یا اون یا شخص سوم!؟دگیر هیچ چیز یادم نمی آید...تا...
پ.ن5:تا اینکه چشمانم را باز می کنم!همه دارند مرا نگاه می کنند...بوی الکل اذیتم می کند...قلبم می سوزد،صدایشان مات است!یکی تلفن را در گوشم می گذارد...چقدر صدایش آشنا است!می گوید اس ام اس را خواندی!؟دوباره همه چیز از جلوی چشمان به سرعت می گذرد!دوباره هیچ چیز نمی شنوم و فقط می گویم خداحافظ...
پ.ن6:به خانه بر می گردم!برگشته است...چقدر پیر و شکسته شده است!می آید جلو و یادی از دوران جوانی و بچگی من می کند!هنوز که هنوز است باور نکرده که من بزرگ شده ام...دستانش هم سنگین تر شده است...
پ.ن7:همه جا تاریک است!تاریک تاریک...!از همه چی این وسط احساس غریبگی بدتر است!می ترسم!
خودم را جمع می کنم و مثل بچه گربه ها که می خواهند بخوابند چمپاته می زنم!
پ.ن8: دوریت بهای سنگینی بود برای من که تبعیدی نگاه بی چشمت بودم
اینجا همه گمان می کنند که من با چشمانت زنده بودم
هیچ کس نمی داند که فروغ نگاه بی چشمت مرا کشت
تمام پنج شنبه هایت در خانه هایی با پلاک گمنام غروب شد
و ما هیچ وقت ندانستیم که چگونه سندی باهمان پلاک به نامت شد
هیچ وقت ندانستیم چگونه آ نجا را گزیدی تا پایان دهی تنهاییت را
آنجا که حتی اگر گرد غفلت هم خاطرمان را زنگاری کند و پنج شنبه ها را گم کنیم
هرگز تو تنها نمی شوی
آری!
خانه ی تو و هم پلاکهایت همیشه پرمهمان است
و همیشه با همان فانوسهای نورانی، روشن...
پ.ن8:باز هم تنهایی...هیچ چیز دیگری پیدا نمی شود!نقطه سر خط...
*************************************************
بعضی از دوستان در نظرات اخیر برای این پست گفتند که متوجه نمی شوند من چی چی
می نویسم!این را بگذارید به حساب اینکه...
نه صدایی نه سکوتی،نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی،نه مرا مانده پناهی...

دوباره گوشه تابوت تو به دوش من است
تمام وزن به جسم سياهپوش من است
دوباره عازم تشييع پيكرت گشتيم
حزين بدرقه جسم بي سرت گشتیم
هنوز خاطره رفتنت به يادم هست
كه چشمهاي مرا حرمت نگاهت بست
سحر كه با لب خندان نمودي عزم نبرد
دو چشم خيس، تو را تا طلوع بدرقه كرد
صداي ممتد سوت از گلوي خمپاره
پياله هاي مذاب از سبوي خمپاره
سفير مرگ به قلبت نشست و جاي گرفت
تجسمي ابدي زان دم از تو پاي گرفت
طلوع را به شب بي ستاره آوردند
غروب، نعش تو را پاره پاره آوردند
ابد، غريب تمام تو را ز ما دزديد
فقط جنازه خونين نصيب ما گرديد
كنون منم و هزار آشيانه خالي
پر از هواي پريدن و رنج بي بالي
فضاي كوچه پس از تو نمور باران نيست
و شهر غلغله اي از حضور ياران نيست
دوباره گوشه تابوت تو به دوش من است
تمام وزن به جسم سياهپوش من است
تو را دوباره به مدفن نمي برم اين بار
شكست پيكر تابوت و فاش شد اسرار
دوباره بر سر و رو مي زنيم و نالانيم
به كوفيان بدون حسين(ع) مي مانيم
..........................................................
بیمار کربلا به تن از تب توان نداشت
تاب تن از کجا که توان فغان نداشت
این صید هم که ماند نه از باب رحم بود
دیگر سپهر تیر جفا در کمان نداشت
گر تشنگی ز پا نفکندش شگفت نیست
آب آنقدر که دست بشوید ز جان نداشت
ای آقا!ای خانم...!
شکستن دل یتیم هنر نیست...!
محبت هایت رو جمع کن،بذار تو جیبت!می ترسم یه وقت رودل کنی!سردیت میشه!
یک امروز اومدی تو سکوت سردم و حالا...
من رو راهی شب قصه ها کن،دوباره زیر لب اسمم رو صدا کن!
من رو سیاه کن با دروغ تازه...
اشکم رو پاک کن از روی گونه من!
و حالا من مانده ام با یک ظرف چینی شکسته!
تویی که زدی شکستی!هی...!چرا به رویت نمی آوری؟!جوابم رو بده:
مگر چند بار می شود یک ظرف چینی رو بند زد؟!هان...؟!
............................................................................
گذر بنده به خاطر امتحان های دانشگاه تا اوایل بهمن اینجا نمی افته،برام دعا کنید...
محمد امین عاشقانه دوستتون داره...!
به امید دیدار،نقطه سر خط...
این عکس ها را که این بالا می بینید بنده هستم!بس که گفتید عکست رو بذار!این هم عکس...!
ماله دیروزه.برفی که اومد و همه رو زمین گیر کرد...
واگویه ها:
همین دیشب بود که سرش داد می کشیدم!تمام خانه را صدای سه تار پر کرده بود...آخه می دونی همسایه رو به رویی ما پنجره اتاقش نزدیک اتاق منه!هر وقت که دلش می گیره،با سنگ می زنه به شیشه که بیا با هم گریه کنیم!دیشب هم دلش گرفته بود،پنجره اتاق رو باز کردم...این بار او چقدر غمگین می زد!معلوم بود دلش خیلی پره!اومدم صداش کنم که بهش بگم داداش چی شده؟!که یهو یه صدا نذاشت حرفم رو بزنم!صدای گریه اش بود!منی که بغض داشتم،فقط و فقط منتظر یه تلنگر بودم،که او زد...ترکیدم!آخ که چقدر قشنگ می زد!وقتی تموم شد،سرش رو از پنجره کرد بیرون و دید من دارم گریه می کنم و سرم رو گذاشتم به لبه پنجره!گفت:همسایه!تو هم دلت گرفته...؟!گفت:این بار برای دل تو
می زنم!و او زد!چه آروم دستش رو تارها می کشید...من داد می زدم!دیگر همسایه ها عادت کرده بودند!
دیگر می شناسند ما دوتا را که وقت و نیمه وقت نوحه سر می دهیم!صدایش را آرام آرام بلند می کرد و می خواند:
ای الهه ناز...
و همچنان می زد!با اختیار و بی اختیار...!و من دیگر هیچ یادم نمی آید!بیهوش شدم!...
می خواستم به او بگویم که هیچ وقت نمی فهمد راه رفتن میان قبرها زیر برف چه حالی می دهد!
من می خواستم خیلی چیزها بگویم ولی مگر او اجازه می داد...فقط او گفت!می گفت که دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند مگر یکی از آن ها بشکند...!دیگر سه تارش هم مثل خودش عمرش را کرده است!
و من چقدر تنهایم!چقدر دورم!از همه چیز و همه کس!
نان و نمک و شیر!مثل مولا...
چقدر دوست دارم سرنوشتی مثل حسین پناهی داشته باشم،انگار خیلی به آرزویم نزدیک شدم!خیلی نزدیکم!
خیلی دور یا خیلی نزدیک؟!مسئله این است...!
در اين شب مهتابي
روزني بود بر اين پرده ي بي نقش خيال
كه من خوابزده غرق نگاه
راه از آن مي جستم
سوي خلوتگه ماه
و نمي دانستم
راز مهتاب كجاست؟!
كه دل ديوانه عاشق مهتاب است
و سر انجام همين روزنه بود
كه مرا مجنون كرد !
....................................
سرمای ۸۶
امین
******************
نمی دانم چند روز است که گذشته است...اصلا هر چی فکر می کنم یادم نمی آید!حافظه ام بدجور خراب است...چند روز از رفتن من و اون می گذرد؟!اصلا من رو می شناسه؟!حتما خیلی پیر شده، موهاش سفید شده یا اینکه نمره عینکش رفته بالا!حتما مثل قدیما داره خودش رو با باغچه حیاط خونه، پارو کردن برف های پشت بوم یا هزار جور عادت دیگه ای که داشت سرگرم می کنه!
به این دارم فکر می کنم که شاید دیگه من رو نشناسه!واقعا می شه که آدم ها انقدر زود برای همدیگر بمیرند؟!
چه کسی خیانت کرد؟!من یا اون؟!آخر این چه مصلحتی است که من نمی فهمم!؟واقعا چرا نمی فهمم؟!واقعا یادم نمی آید یا خودم را به نفهمی زده ام!؟تو بگو!تو بگو که من را یاد خاطرات گذشته انداختی،از آن برف بازی کردن ها،از آن خنده های زورکی که فقط می خواستیم دلمان شاد باشد!راه رفتن توی برف با دمپایی لاانگشتی را یادت هست؟!درست کردن آدم برفی که شکل همه چی بود الا آدم!این را چطور که صدای تمام همسایه ها را در آوردیم که می گفتند مگر شما برف ندیده اید؟!اگر تو یادت نیست من خوب یادم هست!دیروز هم برف آمد و من دوباره مثل برف ندیده ها وسط حیاط،میون برف ها نشستم!و دوباره صدای همه را درآوردم!حالا واقعا یادم نمی آید یا خودم را به نفهمی زده ام!هان؟!
پ.ن1:و خدایی که شکست...چه بی صدا بود،شاید به گرمی و بلندی یک آه!دلم برایش سوخت...
کاش که این قدر بی کران نبود!
پ.ن2:"یک بیابان برهوت با ردیف آدم هایی که در افق به سمت ناکجا آبادشان می رفتند"؛این نقاشی رنگ و روغن بالای طاقچه خانه عمو بود؛تصویری که برای تبدیل شدن به رویا،فقط کافی بود مدتی به آن خیره شوی،چشمهایت را ببندی و جایی وسط آن آدم ها برای خودت باز کنی،نفس نفس زدن نفر جلویی ات را بشنوی و به ناکجا آبادی که قرار است جایی بیرون از این قاب باشد،برسی...
پ.ن3:وقتی بزرگ می شویم،رویاهای کودکی به موجودات خیالی و دردناکی تبدیل می شوند؛موجودات دست نیافتنی ای که لا به لای زندگی روزمره بدون هیچ مراسم سوگواری دفن می شوند.بعد در افسردگی چندین و چند ماهیمان(درست وقتی داریم گذشته را نبش قبر می کنیم)آرزوها یکی یکی سر از قبر بیرون می آورند و درست وسط غرق شدن در همین افسردگی هاست که تصمیم می گیری برای یک بار هم که شده یه یکی از آرزوها برسی؛کوله ات را برمی داری و می زنی به دل کویر...
پ.ن4:حالا من نفر آخر آن رویا بودم،درست وسط یک بیابان برهوت؛می توانستم تا هر وقت دلم
می خواهد چشم هایم را باز نگه دارم بدون اینکه لازم باشد نگران تمام شدنش باشم؛نه خوابی در کار بود و نه خیالی،رویای من جلوی چشم هایم بود!
پ.ن5:مطمئنم چیزی که ته گلویم گیر کره است یک مشت خاک است،به خاطر همین با احتیاط آب
می خورم؛طوری که قطره های آب درست از کنار توده خاک ته گلویم رد شود تا همه را یکجا نشورد...
می خواهم چیزی از جنس آن شب و روزها که حالم را یکباره دگرگون کرد،فقط ته وجودم نباشد،
می خواهم نمود عینی اش را حفظ کنم،درست مثل پوتینی که هنوز پایم است با شن های داخلش که نمی خواهم بتکانمشان...!
پ.ن6:باید رفت!همین الآن...باید رفت!
پ.ن7:دیگر رفته ام،از آینده ای که همین چند ثانیه ای است که شروع شده است هیچ خبری ندارم...
*******************************************************************

عید سعید غدیر خم عید ولایت و امامت،عید برادری و اخوت را تبریک می گویم...
یا علی مدد!

