تبليغاتX
به نام آرام دل ها...

خداحافظ ...!
خداحافظ پرده
نشين محفوظ گريه‌ها
خداحافظ عزيز بوسه‌های معصوم
هفت‌سالگی
خداحافظ خوبم
خلاصه‌ی هر چه همين هوای هميشه‌ی عصمت!
خداحافظ ...ای همه بی‌دليل رفتن‌ها
خداحافظ...!
حالا ديدار ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی
ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده‌اند
پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگان ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند!
قرار ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود
قرارِ ما به سينه‌سپردن دريا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه مياور
که راه دور و
خانه‌ی ما يکی مانده به آخر دنياست!
نه...
ديگر فراقی نيست
حالا بگذار باد بيايد
بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و روياهامان شاعر شويم
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده‌اند
ديدار ما به همان ساعت معلوم دلنشين
تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست!
حالا می‌دانم سلام مرا به اهل هوای هميشه‌ی عصمت خواهی رساند.
يادت نرود گلم
به جای من از صميم همين زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس!
ديگر سفارشی نيست
تنها، جان تو و جان پرندگان پربسته‌ای که دی ماه به ايوان خانه می‌آيند
خداحافظ!

.....................................................................................................

پ.ن1:دارد باران می آید...می بینی؟!دارم می بارم!دارم می رقصم...همه گرد و خاک های شما را هم خورده ام!شده ام سنگ صبور شما...حتی می بینی دماوند را در این آبی ها نقاشی کرده ام!من پاکم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 19:59 توسط محمد امین چیت گران |

دیگر نه از خدا خواهم گفت و نه از عشق!تو از هر گفته ای گویاتری...!این جمله را پشت در بسته قبرستان ظهیرالدوله گفتم.آخه امروز سالگرد فوت فروغ فرخزاد بود!دیشب وقتی یه نگاه به سررسیدم انداختم متوجه این موضوع شدم...آفتاب تازه داره طلوع می کنه و من طبق عادت همیشگی از تجریش تا خونه رو پیاده می آیم.کوچه ها سرد و تاریک اند و تنها صدا،صدای پای من است!زیر لب می خوانم.می خوانم دعایی که همیشه می خوانم!دارم به حرف های این چند روز چندی از افراد فکر می کنم!به حرف های آبجی سمیه که می گفت:"من همش می خواهم به یکی گیر بدهم!"و یا فردی به نام هیوا که می گفت:"من دنبال احساس ترحم بقیه هستم و مرد نیستم..."و یا حرف چند نفر دیگه که بد می نویسم،قلمم ضعیف است!و یا هر چیز دیگر...در این چند روز به شدت متهم شده ام! لحظه غم انگیزی است وقتی دوباره جلوی واقعیت می ایستی و به چشم هایش خیره می شوی.بد تجربه ای است و هر بار هم که تکرار می شود درس نمی گیری،یادت نمی ماند که رفاقت چقدر می تواند بنیانش بر باد باشد.هر بار که فراموش می کنی که آدم ها آدمند و به همین دلیل هم اهل تجارتند،قرار نیست همیشه پایت بمانند،قرار نیست مدام توی ذهنشان باشی،قرار نیست زندگی فقط شیر و شکر باشد!درست وقتی همه چی به نظر رو به راه می آید،وقتی مطمئنی که پشتت قرص است و می توانی با سر بروی توی شکم زندگی و غمت نباشد،درست وقتی که فکر می کنی با همراهی دوستانت می شود هر کوهی را جا به جا کرد،واقعیت چشم هایش را باز می کند و به صورتت زل می زند!آن وقت است که یادت می افتد رفقا قبل از هر چیزی آدمند و بعد یکهو می بینی چقدر ساده،مواجه شدن با این واقعیت غمگین ات می کند!لحظه غم انگیزی است وقتی تنها می مانی و رفیقت همین طور که دارد دور می شود برایت دست تکان می دهد!سخت است دوباره با خودت کنار بیایی،سخت است دوباره همه چیز را از اول شروع کنی،سخت است نگاه حق به جانبش را بگذاری به پای شرمندگی اش از اینکه نمی تواند در کنارت باشد!سخت است تکه مچاله خودت نگاه کنی که انداخته است جلویت!لامسب از بس که اتفاق ساده ای است،همه چیز را پیچیده می کند!چرا هر بار تن می دهم به این بازی؟!چرا این تجربه های تلخ را آنقدر خوش بینانه تحمل می کنم!؟چرا یادم می رود این چیز های ساده را؟!چرا هر بار روی شما حساب می کنم؟!چرا از یک جایی به بعد هی فراموش می کنم شما چقدر می توانید دور باشید رفقای من؟!نه!ببخشید تصحیح می کنم!من دور شده ام...فقط یک سری قضاوت های بی مورد و بی دلیل ناراحتم!گاهی وقت ها فکر می کنم من چقدر صبورم...حتی به این فکر می کنم که امروز حتی عشق هایمان عوض نشده است!بلکه عوضی شده است!حتی من هم عوضی شده ام!گاهی نمی دانم چرا باید بابت عشقم محاکمه شوم؟!و یا این که به این متهم شوم که اشتباه می کنم!و یا دروغ می گویم که دروغ گفته ام...!من به همه این ها فکر می کنم.به همه حرف های گفته و نگفته...!من فکر می کنم و شاید پاسخی پیدا کنم برای حرف های لیلا، حسین، میثم، رها، سمیه، شادی ناز و چند صد نفر آدم دیگر که آن ها با من مشکل ندارند،بلکه من با آن ها مشکل دارم!من باید برای همه چی دلیل پیدا کنم!برای زنده ماندن و نمردنم!برای همه چی...!آن وقت شاید بهتر بنویسم!شاید تیغ جراحی شما کاری تر باشد!شاید دیگر دنبال احساس ترحم نباشم!شاید منطقی تر با این زندگی برخورد کنم!با تنها سهمم از زندگی که یک سطل پر از آب است و با یک جارو بهتر و منطقی تر برخورد کنم!شاید مسکن یا آرم بخشی باشد برای سرفه های وقت و بی وقت...!آن وقت می توانم بهتر زندگی کنم!بخندم!برای همه دست تکان بدهم و در کل سرافکنده نباشم!نمی دانم در این چند شب شاهد سریال"رقص پرواز"بوده اید یا نه؟!آن دو سکانس آخر را دیده اید؟!آن لحظه که تابوت در هوا رها می شود و واقعا پرواز می کند!و در پرواز می رقصد!فکر کنم حالا بهتر بفهمید که منظورم چیست!فکر می کنید من می نویسم تا با برخورد چند جوریه شما مواجه بشوم؟! دیگر نمی خواهم برایتان از کاش ها بنویسم!مدتی زیادی است که عوضی شده ام!مدت زیادی است..!خداوند جریان دارد.پسرک این را گفت و نشست.آسمان،آبی­تر از همیشه!تپه سبز،نرم­تر از گذشته!باد،بوی خوشی می­داد.پسرک نگاهی کرد،خندید!از پروانه پرسید چرا می­ترسی؟خداوند آسمان و زمین با توست.دست خدا را بر شانه­هایت حس نمی­کنی؟دست­هایش را باز کرد.زیر درخت گردو دراز کشید.نور آفتاب از لابه­لای برگ­های درخت با چشم­های او شوخی می­کرد.با خودش گفت چه چیزی می تواند مرا برنجاند؟اختیارش را از دست داد.بوسه­ای بر گل رُز زد.گلبرگ­های لطیف صورتی!خدا من!زیبایی حد و مرزی دارد؟!قلب پسرک ناگهان فروریخت.انگار کسی او را خطاب کرد:ای نفس­های مطمئن،به سوی پروردگارتان بازآیید...!با باران خواهم بارید!با هم از یک آسمان و از یک ابر خواهیم بارید!و به یک آرزو می رسیم!به یک آرزوی مشترک!با هم می آییم!آن لحظه که دود و دم شما را هم خورده ام!سنگ صبور همه شما هم خواهم بود!و شاید هفته بعد...!!!و شاید بهار...!باران و من...!یا حق...!

چه ساده از كنار هم عبور می‌كنیم

و خاطرات رفته را مرور می‌كنیم

چه ساده دست ناگزیر مرگ روی شانه‌های ما كشیده می‌شود

دوشنبه‌های مختصر، سه‌شنبه‌های خوفناك ،

و انتظار و حسرت همیشگی

برای آن نگاه‌های پشت مه ،

امیدها و دست‌های رفته زیر خاك ،

و روزهای رفته‌ای كه رفته‌رفته كم‌شمار می‌شوند

در امتداد پنجره

در انحنای كوچه‌ها

بر آستان كوه و دشت گریه می‌كنم...

"تو می‌روی

قطار می‌رود

تمام ایستگاه..."بر سرم خراب می‌شود! 

پ.ن۱:نه صدایی نه سکوتی،نه درنگی نه نگاهی

نه تو را مانده امیدی،نه مرا مانده پناهی...!

پ.ن۲:دلم هر لحظه می گوید:

تو را من چشم در راهم

پ.ن۳:دستت رو اول عشقت بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار،واسه چشمات گریه می کرد...

پ.ن۴: ۱۳۶۷عزیز...!:

گفتی دل شکسته را داری دوست

گر می خواهی دل ما شکسته باشد،باشد...

پ.ن۵:چون می گذرد ملالی نیست...!نقطه سر خط!

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 11:10 توسط محمد امین چیت گران |

چه ساده از كنار هم عبور می‌كنیم

و خاطرات رفته را مرور می‌كنیم

چه ساده دست ناگزیر مرگ روی شانه‌های ما كشیده می‌شود

دوشنبه‌های مختصر، سه‌شنبه‌های خوفناك ،

و انتظار و حسرت همیشگی

برای آن نگاه‌های پشت مه ،

امیدها و دست‌های رفته زیر خاك ،

و روزهای رفته‌ای كه رفته‌رفته كم‌شمار می‌شوند

در امتداد پنجره

در انحنای كوچه‌ها

بر آستان كوه و دشت گریه می‌كنم...

"تو می‌روی

قطار می‌رود

تمام ایستگاه..."بر سرم خراب می‌شود!

پ.ن:فردا با یک پست اختصاصی می آیم و تا مدتی طولانی...شاید همان با باران خواهیم بارید...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 12:33 توسط محمد امین چیت گران

همه سکوت را رعایت کنید!جلسه ی دادگاه رسمی است!متهم  م.ا.چ  به اتهام قتل نفس،انحراف اذهان عمومی،جادوی سیاه،بازی کردن با تمام دارایی اشرف مخلوقات،کثیف کردن پاکترین جزء بدن انسان که همان قلب و دل را منظور است و در آخر شکستن خانه ی خدا برای آخرین دفاع از خویش در جایگاه حاضر شود...!

من را می گوید!صدای دادستان در مغزم می پیچد!می خوام همه چی را زود تمام کنند.آرام بر می گردم و به پشتم را نگاه  می کنم!هیچ کس در این جلسه پشتم نشسته است،راحت تر می گویم هیچ طرفداری ندارم...!به کنار دستم نگاه کوچکی   می کنم!وکیل مدافع هم ندارم!مهم نیست!باید بروم در این جایگاهی که هزاران آدم پشت آن ایستاده اند چه بگویم!؟مگر من با این ها تفاوتی ندارم؟! تمام قدرتم را در پایم جمع می کنم و حرکت می کنم!صدای خش خش دمپایی پلاستیکی که پایم کرده اند سکوت سالن را می شکند!دادگاه برای من شده است صحنه تائتر که حالا نوبت بازی من است!باید حسابی زیر پوستی بازی کنم!ولی نه یک بار بازی کردم و حالا به خاطر آن متهم هستم!به پیرهنم نگاه می کنم که عکس دو ترازوی روی پارچه ی خاکستری به شخصیتم توهین می کند!رنگش نگاهم را تیره کرده است! به جایگاه چوبی می رسم و سرم را بالا می کنم!انگار توقعی دارم تا اینکه می بینم چند نفراز سالن خارج می شوند که اصلا دوست ندارند صدای آن کسی را که از او شکایت کرده اند را بشنوند!برایشان فرقی نمی کند،دلشان چه بخواهد یا نخواهد حکمم را صادر کرده اند و همه ی این ها تشریفات است!گفتم حکم!دیگر با نویسنده ی کتاب آیات شیطانی هیچ فرقی ندارم!همان سلمان رشدی را می گویم!او هم مثل من یا من مثل او با احساسات من و شما میلیون ها آدم بازی کرد!و حالا به خاطر آن مدهور الدم است!پس بهتر است دلم برای خودم نسوزد!دیگر رشته ی افکارم دراز شده است تا این که قاضی صدایش را بلند می کند که ما منتظریم!او منتظر چیست؟!منتظر این که خودم واتهامات خودم را توجیه کنم!؟من که توجیهی ندارم!قیافه اش چقدر برایم آشنا است!انگار او را جایی دیده ام!آهان!او همان قاضی است که همان اولین شب آرمش به سراغ آدم ها می آید...!دیگر بس است. با حرف هایی که هیچ تاثیری ندارد را شروع کنم!صدایم انگار از ته چاه در می آید!اما مثل روز اول قدرتم را جمع می کنم و در گلویم می ریزم و شروع می کنم:

من محمد امین چیت گران معترفم به هر چه کرده و ناکرده!می دانید گاهی وقت ها یاد روزی می افتم که صد ها برابر سخت تر از صحبت کردن برای شما و شنیدن حرف هایم از طرف شما است!روزی که روی دوش مردم موج می خورم!و مرا به سمت ناکجا آبادی می برند که همه ی ما گذرمان به آنجا خواهد افتاد!می بینم که مرا سه بار بر زمین می گذارند و بلندم می کنند!هنوز صدایشان را می شنوم که می گویند لا اله الا الله!به حق کلمه لا اله الا الله!به شرف کلمه لا اله الا الله!یاد روزی روزی که سرازیرم می کنند به یک دخمه ی تاریک!که همه می گویند سخت ترین مرحله همین است!فقط خدا کند که این دخمه تنگ نباشد و تنگ نشود!یاد آن فشار و همدمی با چند تکه سنگ و خروارها خاک...!آمدن همین آقای قاضی  و دوستش به بالا سرم با آن شلاق هایشان!یاد سوال کردن هایشان و سکوت احمقانه ی من!یاد همان لحظه ای می افتم که جلویتان می آیم و صدایتان می کنم و شما جوابم را نمی دهید!من همیشه به یاد این روز و شب می افتم ولی هیچ نتیجه ای نمی گیرم و یا عبرت هم نمی شوم!

نمی دانم پس مرگم چه خواهد!؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت!

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

او هر روز و پی در پی

دم گرم خودش را

در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را

آشفته تر سازد!

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...!

حرف هایم قطع می شود و به شاکی هایی که الآن خصوصی شده اند نگاه می کنم...آب دهانم را فشار می دهم تا پایین برود و ادامه می دهم!

می دانید همه ی کسانی که در این جایگاه می ایستند به تمام ذرات و موجودات عالم قسم می خورند که اشتباهی شده است!قسم می خورند که سوءتفاهم شده است!و همه ی تقصیر ها را گردن همان اهریمن یا شیطان خودمان می اندازند!

اما من چه دارم که بگویم!من که چیزی برای از دست دادن ندارم!من به همین چیزی که دارم هم دو دستی چسبیده ام تا از دستش ندهم!کاش می توانستم شیطان را مقصر بدانم ولی چه کنم که انصاف دارم!

قاتل همه ی آدم ها ما هستیم،ما با دستان خودمان همدیگر را خفه می کنیم!خودمان با دست های خودمان دفنشان می کنیم و یا حتی با دست های خودمان آن ها را به این دنیا می آوریم!و من حالا با دست های خودم حکم تدفین یک نفر را صادر کرده ام!و به چند نفر دیگر حیات داده ام!قصه ی جدایی ما آدم ها قصه ی جدایی ما از خودمونه!کاش می شد که این را بفهمیم!و یا به همدیگر حق بدهیم!کاش می شد بگویم که نفس می کشد!جان دارد!...جایش خالی است!ولی من همین هوا را هم از او گرفتم و الآن این جا ایستاده ام!و دارم خیلی راحت حرف می زنم!

سرم را پایین می اندازم!هوای سالن برایم سنگین است!مثل همان روز اول!نمی دانم چیزی مثل بختک به پایم افتاده بود از همان جا می آمد بالا!کاش می شد جریان این انتظار را بگویم...

زیر باران باید رفت...اینجا که دارد بارو می یاد!نه یه کوچه این ور!نه یه کوچه اون ور...!فقط خونه ی ما داره بارون می یاد...من وسط حیاط،زیر بارون وایسادم...!زیر باران باید رفت...!

از خواب می پرم...لب پنجره خوابم برده بود!بس که خسته بودم...سهم ما هم از زندگی همین است دیگه!

ماجرای ما هم مثل داستان عمو تم شده!کار می کنم ولی با شرافت!ما یه ذره خونه تکونی رو واسه عید زود شروع کردیم.ما که نه،من یه کم زود شروع کردم...!یعنی به من گفتند که شروع کنم...اصلا چی شد؟! ما؟!من؟!اصلا چه فرقی می کنه...نمی دونم چرا این چند روزه واسه خودم انقدر کلاس می ذارم!

همین چن روز پیش بود که به خودم گفتم:"بیشین بینیم با...!خیلی خودت رو تحویل می گیری ها!"

زیر باران باید رفت...

من چند وقتی هست می خوام یه سری کارها رو انجام بدم:

زیر باران باید رفت...

پشت دریاها شهری است...

قایقی خواهم ساخت...

از دست چندتا آدم ناراحتم!همون خیالی ها رو میگما!شاید هم وجود دارند...!

لیلا!مگه دستم بهت نرسه...!

رها!تو هم که حکمت صادر شده...!

میثم!فاتحه ات رو بخون...!

شیما!این رسمش نیست...!به قول خواجه که میگه:....!

حسین!یه کار می کنم که از این به بعد جای خنده،گریه کنی...به من می خندی؟!

1367!همون بهتر که مرموزی...!من کاش از اون اول می نوشتم:متولد 1368،همین...!

سمیه!یه کم سلیقه داشته باش،بد سلیقه...!

شادی که نازی!یا نازی که شادی...!خودت می دونی چی می خوام بهت بگم!

شما چه می فهمید که سل یعنی چی...؟!

همه فکر کی کنند که ریشه کن شده ولی...!

هر چی سنگه ماله پای منه بدبخت از همه جا شکسته است!

باور کنید که باید زیر باران باید رفت...!

باور کنید...

حالم خوب نیست!

........................................................................

پ.ن:با باران خواهم بارید...نقطه سر خط!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 18:5 توسط محمد امین چیت گران |

به همین سادگی رفتی...!به جون ستاره هامون برای من خیلی سخت بود!من اگر بی خیال بودم،حرفات برای من  خیلی ارزش نداشت.نگاه کن!داری آب میشی،می میری!من این رو از چشمات فهمیدم...تو رو به محض خیال هایمان رهایم کن!...می دانی چرا؟!چون تو دوست داشتی رها باشی...حالا داری میری چرا بی خداحافظ؟و سهم تو از این خداحافظی روز تازه  برای تو بود...و این سخت ترین لحظه برایم بود...امشب می خواهم برم تو حیاط خانه،روی تاپ بشینم و خلوت کنم...دیگر کلمات هم یاری هم نمی کنند...!و این اوج تنهایی است.امشب هم چایی داغ برای خودم می برم،تنهای تنها!رهای رها...!منخوبم!تو خوب باشی همه خوب اند...فقط یه کم خستم!اون هم به خاطر این چند روز است!من رو اینجوری نگاه نکن!انقدر هم کتک خوردنم ملس نیست...!باور کن!یادت می آید مسافران جاده اي بوديم كه در ميانه راه ، شب ، نگاهمان را دزديد و سرما هاله اي از دلواپسي به نگاهمان پاشيد.ما مانديم تا مهتاب پشت ابرها آرام بخوابد . اينك جاده ما را فرياد مي زند . در سكوت ، حرف ها را به خطوط سفيد ميان جاده گفتيم . راه طولاني بود  و مسير ناهموار .دست هاي جدايي ، پيوند ما را برهم مي زد ، رشته هاي تابيده شده الفت ما در بارش باران كمرنگ مي شد ، قلب هايمان درغرش آسمان به ترس پناه برد و صداي فرياد در گلويمان مرد . جاده ما را تنها گذاشت . زمين مرطوب بود و خاك حريصانه قطرات باران را مي بلعيد . ميان ما و خط جاده فاصله اي نمانده بود . خطوط سفيد جاده ، حرف هايمان را در خود فرو مي برد و رنگي به سرخي خونمان مي گرفت . ما ، در خون دست و پا زديم و تا سحر نگفته ها را به ديده ها بخشيديم .اينك جاده پيام آور لحظه هاي عاشقانه ماست ؛ لحظاتي كه مرگ ما را از هم جدا كرده است.خطوط سفيد تا انتهاي جاده مي روند و به مقصد مي رسند آنجا كه قلب هاي ما باز به هم پيوند مي خورند...باور کن...حالا که این طور صلاح می دونی...!ولی باز من مثل بچگی هام از تنهایی می ترسم!مسافرت خوش بگذره...!آه!

تو که تنها نمی مونی،منه تنها رو دعا کن

خاطراتم رو  نگه دار،اما دستام رو رها کن

دستت رو اول عشقت،بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار،واسه چشمات گریه می کرد...

پ.ن1:داره میره مسافرت...خدایا مسافرم رو زود برگردون...!

پ.ن2:خوش به حالش که داره میره...

پ.ن3:شعری رو که نوشتم،خوب بخونید...

پ.ن4:چون می گذرد ملالی نیست!نقطه سر خط...

+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 16:26 توسط محمد امین چیت گران |

روی تخت برادرم نشسته ام و به انتهای تخت تکیه داده ام...اسباب بازی های دوران کودکی اش را جلویم ریختم و دارم نگاهشان می کنم.قلقلکم می دهد!قلقلکم می دهد این هوس بچگانه که به یاد دوران مهد کودک که مادرم اجازه نمی داد اسباب بازی هایم را به آنجا ببرم و من آنجا با نگاهی حسرت بار به دست دیگر بچه ها نگاه می کردم و به زور و یا خواهشی کودکانه دل بچه ای را به دست می آوردم تا با او بازی کنم...و امروز دوباره می خواهم بازی کنم!یکی از ماشین ها را در دستم می گیرم و شروع می کنم......

قام!قام!قام...!از خودم بلند صدا در می آورم...خسته می شوم!کنارش می گذارم.

نمی دانم ساعت چند است؟!دوباره صدای سه تار همسایه بلند است...و بلند بلند می خواند!پنجره را کمی باز می کنم تا بشنوم ولی حوصله اش را ندارم!زود می بندم!

نگاهم به دفتر شعرم می افتد،بازش می کنم تا حداقل چیزی بنویسم ولی حوصله این کار را هم ندارم...

نگاهم به این شعرم می افتد:

سرماست

و برف زمستاني است

خيابان از ترس رنگ گچ شده است

دستان قرمز

كه از آستين بيرون مانده

از سرما سوخته است

يا لباسهايمان رنگ داده اند؟...

دانه هاي سپيد برف

در دفتر آسمان

چه بي ادعا

نقاشي سپيد بودن را

برايم يادگار مي گذارند

و تنها در وسط شهر

خنده اي تلخ

نثارم مي كنند...

و یک لحظه یاد این شعر می افتم و زیر لبم می خوانم:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی،لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود،ما دیده ایم
اگر خون دل بود،ما خورده ایم
اگر دل دلیل است،ما آورده ایم
اگر داغ شرط است،ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان،گردنیم !
اگر خنجر دوستان،گرده ایم !
گواهی بخواهید،اینک گواه :
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال...عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد...عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد،چنانکه شوپنهاور می گوید:"شما بیست سال بر سن معشوقتان بیافزایید.آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساستان ببینید."اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح،که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند...عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود!عشق جوششی یک جانبه است.به معشوق نمی اندیشد که کیست؟یک خود جوشی ذاتی است.و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه ی ناهمانند عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند،پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره یکدیگر را می توانند دید و دراینجا است که گاه،پس از جرقه زدن عشق،عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند،احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی پس از عشق که درد کوچکی هم نیست فراوان است...عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است....اینها را برای که میگویم؟؟؟؟برای کسی که ناله نیز نمی تواند بزند،که حلقوم فریاد ندارد،چه میگویم؟؟؟ حتی نمی تواند بلرزد،اخم کند،نمی تواند در این خلوت مرگبار تنهایی حتی بر پیشانیش مشت بزند،نمی تواند تحمل کند،نمی تواند بگرید...نمی دانی برای یک اسکلت درد کشیدن چقدر سخت است!!!نمیدانی گریستن،برای کسی که حدقه چشمش جز دو حفره عمیق و بزرگ پر خاک نیست،چه رنج آور است!چه میگویم؟رنج؟درد؟سخت؟این کلمات از آن زنده هاست.از آن دنیای پر از توانستن،پر از بودن و پر از زندگی کردن است...اینجا هیچ کلمه ای یارای حرف ندارد،هیچ کلمه ای،هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست.چه بگویم؟؟؟جز همین اندازه که مرا مرنجان،در اینجا مرنجان.در اینجا من همواره نگران تو هستم....جز به این نمی اندیشم که نکند در برابر آتش،چهره شاداب و جوان و سرشار از زندگیت،از قصه ای تلخ بپژمرد...آری باشی و زندگی کنی....که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را ازسطح بلند ترین قله ی عشق های بلند، پایین نخواهم آورد...................................!دوباره به تخت نگاه می کنم!می ترسم!می ترسم فرار کند از دست من!سر بذارد به کوه و بیابون...تو جدی نگیر!تمام زندگی من فکاهی است...!تو بخند!تو بازی کن!تو بالا و پایین بپر خوشگل من...تمام امید من!زود بزرگ شو!خود داداش می خواد برات آستین بالا بزنه...!یادمه بهم گفتی:آخه دیوونه!کی می یاد زن منه گامبو بشه!؟اونجا بود که تو دلم با خودم گفتم که خیلی هم دلشون بخواد!اصلا تا آخر عمر بیخ ریش خودمی...یادته اون روز با هم رفتیم پارک و تو مثل همیشه گیر دادی که بریم الاکلنگ بازی کنیم و یادته به خاطر همین فرمایش جنابعالی چانه بنده شکست!و آن روز که رفتیم پارک چیتگر و دوچرخه بازی کردیم و یک لحظه همدیگر را گم کردیم و چقدر گریه کرده بودی و ترسیده بودی...!و آن روز که با هم رفتیم کوه و چقدر برف بازی کردیم!ولی همه این ها را فراموش کردی!تو فراموش کردی و با من قهر کردی...و چقدر دور شدیم!ولی تو باز هم این دوری رو جدی نگیر!

هوا که ابری شد و سرد

تو بودی و من

.

.

.

باران که گرفت

من بودم و چتر سياهی برای نبودنت

لعنت به چشمهای شورشان که شيرينی زندگيمان

را تاب نياوردند....!!

و تو با گذشت لحظه ها سرگرم بازی "يادم تو را فراموش" ما شدی

کاش مي شد تمام دوريت را با نقطه ای سرخط پشت سربگذارم

دلم برايت تنگ شده

توغبار نشين آسمان غربت نبودی

پس چرا اينگونه بی وفا شدي؟؟؟

کاش بودی و مي ديدی صورتهای با سيلی سرخ شده مان را از غم نامردمي ها

اينجا پرستوها نيز از ما مي گريزند

او تنهاست

و دنيا وحشی

کبوتر بچه هايی بی آشيان

اين است رسم ايثار؟؟؟

اينجا ماهي ها هم تاب نفس کشيدن ندارند

خنده ای مغموم و کج

دلم شکست!!!!!!!!!!!!

بغض ليلا هم....!

حرفی نيست

چون مي گذرد ملالی نيست

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 15:39 توسط محمد امین چیت گران |

دو سال پیش که اولین وبلاگ خودم رو زدم،تا خود امروز تصمیم گرفته بودم که هر هفته یک پست داشته باشم ولی امروز انگار دیگه تحمل ندارم!وبلاگم شده روزانه...

برای همین هیچ کس نمی تونه بیاد سر بزنه...ایرادی نداره!مهم اینکه من حرفم رو می زنم!مگه نه رفیق!؟

دیشب خوب نخوابیدم!یعنی اولش از زور درد از حال رفتم.وقتی بیدار شدم،صورتم می سوخت...حالا می فهمم که چرا می سوزه!انقدر به صورتم زده که بیدار بشم ولی من نشدم...این رو نذار به پای دلسوزیش!

بذار به پای اینکه حتما یا نون می خواسته،یا حتما ظرف های شامی که خوردند رو من بشورم و یا هر چیز دیگه که جای گفتن اصلا نداره...

می روم جلوی آیینه!موهایم سفید شده...!شکسته شکسته...!

اصلا چه فرقی می کند؟!من این حرف ها را به کی می گویم...؟!به کسی که چشم دیدن و گوش شنیدن نداره؟!یا به کسی که...

اصلا مهم نیست!مهم اینکه جای بقیه گرمه!شب سرش رو جای مطمئن می ذاره!صبحانه و ناهار و شام همیشه حاضره!

خیلی دلت خوشه!نفست از جای گرم در می یاد!

چی؟!به من میگی بی انصاف؟!

اصلا می دونید انصاف چیه؟!

اصلا براتون معنی داره؟!

اصلا با 0 و 1 مغزتون سازگاری داره؟!

خواهشا از انصاف حرف نزن!

چند دفعه صدات کردم...؟!

چند دفعه بهت گفتم؟!

شماها نشنیدید!

چون فکر می کنید کر بودن افتخاره...

حتما رفتن شماها و اومدنتون رو باید بذارم به پای شرمندگیتون!

واقعا که خجالت داره!

صدایش می آید!گریه می کند...چندیدن نفر از خانواده اش را از دست داده است...

دور نیست!

همین جاست!

فقط تو خودت رو به ندیدن زدی...!

همین جاست!

ای خدا!

فقط خدا...

باز هم چه فرقی می کنه!

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 14:1 توسط محمد امین چیت گران |

در زمستاني سرد

زير پتوي برفي

زير كرسي شب و يخبندان

دخترك نور فروشي تنهاست:

"نور دارم ارزان

بخريد و ببريد

خانه هاتان روشن

دلتان نوراني

نورها را بخريد..."

ليك در آن شب سرد و تاريك

هيچ كسي نور نخواست

دخترك تنها شد

چشم هايش يخ بست

نورهايش همه خاموش شدند

سر به ديوار نهاد و خوابيد

صبح فردا همه غمگين بودند

از براي دل يخ بسته ي آن دخترك نور فروش

از براي نفسي رفته به باد

قدحي نور بخر...

عده اي شاد برفت از كفشان

لحظه ها از پي هم مي گذرد

چشم بر آنچه كه باقي است بدوز

و صدائي كه هنوز مانده در گوش زمان

"نور دارم

نورها را بخريد

نور دارم

نور..."

امین

سرمای85

.........................................................................

پ.ن1:در حالی می نویسم پیرهنم خونی است!سینه ام بد جوری می سوزد!این قلب هم دوباره ساز ناکوک می زنه!اصلا هیچی سر جایش نیست...نگاهی به اتاقم می اندازم!از کاروان سرا شلوغ تره...به قول قدیمی ها سگ صاحبش رو نمی شناسه...

پ.ن2:احساس می کنم دوست دارم سرنوشتی شبیه دخترک کبریت فروش داشته باشم...

کاش کسی بیاید...

من حیوون نیستم!

من با کسی بازی نمی کنم!

من هم آدمم!

صدایم گرفته!در نمی یاد...از ته چاه و یا از ته دره!نمی دانم...

پ.ن3:آمدم خداحافظی کنم که خدا ناباورانه در گلویم شکست!تو باور کن...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 23:47 توسط محمد امین چیت گران |

مامان لیلا عزیز...(شخصیت همیشه مرموز من)سلام!

می دانی؟!شاید دیگر مرا نشناسی،شاید دیگر مرا به خاطر نیاوری.اما من تو را خوب می شناسم.

ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی.و من همه آسمان را دنبالت می گشتم،تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست آن روزها عاشق آفتاب بودی.توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.نور از لای انگشتهای نازکت می چکید.راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد ولی زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم .

تو شلوغ بودی،آرام و قرار نداشتی.آسمان راروی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دید.آرزویی رویاهای تورا قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی . و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد.من هم همین کار را کردم. بچه های دیگر هم،ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را.ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا .ما گم شدیم و خدا را گم کردیم.دیگر تنهای تنهاییم...

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام،دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن،دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم،دوست می دارم...

اواسط سرمای 86

محمد امین

...........................................................................................

پ.ن1:این فقط یک نامه بود!از آن نامه ها که نشانی گیرنده اش را ندارم!فقط همین...

+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 15:3 توسط محمد امین چیت گران |

جوخه،آماده...!جوخه،نشانه...!جوخه،آتش...!

و من را تیر بارن کردند...

از خواب پریدم،عرق کردم...می ترسم!دندان هایم به هم می خورند!گلویم می سوزد،سرفه می کنم!

به من نشانه رفته بودند؟!داشتند اعدامم می کردند؟!به چه جرمی...؟!آخه چرا؟!

آخ که چقدر می ترسم!بدنم درد می کرد!به یک چوب مرا بسته بودند...

مرده ام یا زنده...؟!

وای خدایا همین چند دقیقه پیش بود!

اگر بود...یا نبود...!ای خدا!

دارم دیوونه میشم!

کاش فقط یک خواب باشه!

وای خدا همین چند دقیقه پیش بود...

ای خدا...

.................................................

پ.ن۱:با چندی از دوستان یک وبلاگ گروهی زدیم:اینجا ما برای شما می نویسیم...

برید یک سری بزنید!

پ.ن۲:حرفی ندارم!فقط خودکارم را می گذارم زمین و نقطه سر خط...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 21:59 توسط محمد امین چیت گران |

چهارشنبه است...شب از نیمه گذشته و من دارم درس می خوانم!بدجوری خوابم گرفته است می روم که جایم را بیاندارم و بخوابم...بر خلاف عادت همیشگی یادم می رود که موبایلم را در حالت سکوت بگذارم.تا سرم رو بالشت گذاشتم،هیچی نفهمیدم و خوابم برد...

صدای ویز ویز آهنگ موبایل تو گوشم می پیچد!از خواب می پرم،ساعت نزدیک 2 بعد از نیمه شب است...نگاه می کنم،شماره را نمی شناسم.اول فکر می کنم از این دوست های بیکارم هستند که تا یک خط جدید می خرند،زنگ می زنند تا مثلا آدم را سرکار بگذارند.جواب نمی دهم و می گذارمش بالای سرم.چندیدن مرتبه زنگ می زند!اعصابم ریخته بهم!صدایم را صاف می کنم و خیلی آروم می گویم بفرمایید!صدایی از پشت گوشی می آید.صدایش گرفته است و و بغض عجیبی دارد!دیگر ناراحتیم فروکش می کند، در حالی که خیلی با عجله می گوید:"آقا امین!تو رو به امام زمان ببخشید که این موقع زنگ زدم.شما از امین خبری ندارید!؟تا الآن خونه نیومده!پیش شما است!..."مادر امین راد بود!آنقدر با هم صمیمی نبودیم که به خانه همدیگر رفت و آمد داشته باشیم ولی...می گویم:"سلام حاج خانم!خواهش می کنم شما مراحمید!والا من ازش خبر ندارم، اتفاقی افتاده!؟"آخر این بغض لعنتی می شکند و می زند زیر گریه و می گوید:"از سرشب که رفته نون بخره نیومده.آخه سابقه نداشته که این طوری بشه!"

بهش قول می دهم که اگر خبری شد به او خبر بدهم و تلفن را قطع می کنم...

خوابم نمی برد!حسابی نگرانش شدم...از من سه سالی بزرگتر بود اما چون تو راهنمایی تو یه مدرسه درس می خوندیم با هم رفیق بودیم!قبول دارم،بچه کله خری بود و عاشق این بود که همش آرتیس بازی در بیاره!دانشجوی فنی دانشگاه آزاد بود.درسش هم خوب بود ولی بچه ساکتی بود و دنبال شر نمی گشت!من هم تا تونستم از هرجا که به ذهنم می رسید خبر گرفتم،ولی انگار آب شده بود،رفته بود زمین!نزدیک یک هفته بود که گذشت و من بودم که این بار با خانه آنها تماس گرفتم!مادرش برداشت،تا صدای من را شنید دوباره زد زیر گریه و گفت:"دیدی بدبخت شدم!؟دیدی یه دونه پسرم پرپر شد!؟و شروع کرد به تعریف کردن ماجرا که:روز قبل از اینکه ناپدید بشه در دانشگاه قدم می زنه که می بینه یکسری از دوستانش شعارهای سیاسی می دهند و پلاکارت دستشان گرفتند!دانشجویان دختر و پسر که محوطه دانشگاه را ریخته اند به هم با مامورین حراست دانشگاه و مامورین نیروی انتظامی درگیر می شوند...در این بین یکی از دوستان صمیمی اش به نام حمید بدجور زخمی می شود و او دوستش را از آن جمع بیرون می کشد و او را سوار ماشین می کند و از دست ماموران فرار می کنند!امین،حمید را به بیمارستان می برد و به خانواده حمید خبر می دهد که چه اتفاقی افتاده است!"من که حسابی کنجکاو شدم می پرسم شما این ها را از کجا می دانید!؟می گوید:"آن شب که می رود نون بگیرد یک ماشین جلویش را می گیرد و چند لباس شخصی او را سوار می کنند و می برند!چند روز بعد با ما تماس می گیرند که امین تو اقامتگاه موقتی اوین است و می توانند برای ملاقاتش بروند آنجا.آنها امین را می بینند که حسابی کتک خورده است و سر و صورتش زخمی است.امین همه ماجرا را برای پدر و مادرش تعریف می کند...و حالا امین به جرم یک فعال سیاسی دانشجویی در بند سیاسی که دانشجویان نگهداری می شوند زندانی است...

پ.ن1:من آدم سیاسی نیستم و لزوما از سیاست خوشم نمی آید!یادم است که پدر بزرگم همیشه

می گفت:سیاست پدر و مادر  ندارد...

پ.ن2:من نه از دانشجو حمایت می کنم و نه از زندانی کردن آن ها!ولی در جاهایی نمی توانم واقعا خفه بشم و نگاه کنم...

پ.ن3:آیا واقعا انصاف است؟!کمک کردن به یک دوست صمیمی و رساندن او به بیمارستان کجا یک کار سیاسی است!؟چه برسد که یک فعال سیاسی معرفی بشود!

پ.ن4:همین مسئولین سیاسی می گویند که باید از دانشجو و فعالیت آن ها حمایت کنیم!چون ما خودمان دانشجو بودیم که انقلاب کردیم ولی حالا...(بماند که خیلی از این آقایون که الآن سن پدربزرگ من و شما را دارند و مملکت را می چرخانند سیکل هم ندارند!)کاش که اگر این همه جلسه با دانشجویان می گذاریم که همه یشان از یک حرب اند،حرف های این ها را هم گوش کنیم!

پ.ن5:چه کسی می داند

که تو در پیله تنهایی خود،تنهایی!

چه کسی می داند

که تو در حسرت یک روزنه در فردایی!

پیله ات را بگشا...

تو به اندازه یک دنیایی!