پسرک تنها بود!از خانواده دل خوشی نداشت...و شاید خانواده دل خوشی از او نداشتند!می خواست ثابت کند که دوستشان دارد ولی نمی توانست!خیلی وقت ها به او می گفتند جوانی و اقتضای سن توست!و او همیشه از این جمله بدش می آمد...با آنها اختلاف نداشت بلکه فقط مختلف بودند...شب ها تو اتاق تنها می نشست و هیچ کس این تنهایی را نفهمید...از آن وقت که یادم می آید قرص می خورد،وقت و بی وقت!عاشق راه رفتن بود...خسته نمی شد!اهل شعر بود و شرکت در مراسم های ادبی کم کم باعث شد که سر زبان ها بیافتد...
پسرک تنها بود!عاشق ارتفاع بود!بعضی شب ها بالشت و پتویش را بر می داشت و می رفت بالای پشت بام می خوابید!توی خواب راه می رفت!حرف هم می زد!توی خواب غذا می خورد...حتی توی خواب می خواست خودکشی کند...البته آن هم چه خودکشی!می خواست خودش را از بالای تخت پایین بیاندازد...
پسرک تنها بود!اختلاف ها بالا گرفت...همه چیزش را مصادره کردند!عشق،قلم،آزادی و هزار چیز دیگر... پسرک خوابش می آید...می نشیند و گوسفند ها را می شمرد!اما باز خوابش نمی برد...شعرهایش را می خواند اما خوابش نمی برد...همیشه می ترسد!پسرک هیچ وقت دروغ نمی گوید!همیشه می گفت:از اشتباه اولی نباید ترسید،باید نگران دومی بود...تو برایش لالایی بخوان!
زیر گرمای تابستون
زیر بارون خزون
فقط یک مشکل بود!
پسرک تنها بود...
زیر سرمای زمستون
توی جیک جیک مستون
فقط یک مشکل بود!
پسرک تنها بود...
شب یلدا
شب چهارشنبه سوری
سر سفره هفت سین
توی جشن تولد
فقط یک مشکل بود
پسرک تنها بود...
زیر گرمای تابستون...
پ.ن1:جای این کلمه پسرک باید نام شخصی را گذاشت...
پ.ن2:فردا عازم سفر هستم...تا 15فرودین...!
پ.ن3:محض اطلاع دوستان عرض می کنم که من امسال عید ندارم...یعنی امسالم با سال پیش فرقی نداشت!همچنین با سال دیگر!فرقی نمی کند که برایم عید باشد!به قول معروف:
در حیرتم از این همه تعجیل شما
از این همه صبر و طول و تفسیر شما
ما خیری ندیدیم از این سال قدیم
این سال جدید تحویل شما...
اپیزود اول:وارد بیمارستان می شوم...دستم کلی پرونده و عکس و...دیگر حالم دارد به هم می خورد!نگاهم می چرخد،هر کسی یه دردی دارد!ناگهان چشمم به ویلچری می افتد که کناری خالی افتاده بود...آرزویی کودکانه قلقلکم می داد!به طرفش می روم!نگاهش می کنم،می خواهم بخندم ولی نمی دانم که چرا نمی شود!آرام و بی صدا،طوری که نمی خواهم دیگران که سرشان از سودای خود پر است بفهمند...می نشینم!عجب حس غریبی دارد!زور می زنم و حرکت می کنم...نمی دانم چقدر شد که می روم اما نمی فهمم چه شد که یکهو دیگر نمی توانم تکانش بدهم!یک آقایی می آید و محکم به من می گوید:"آخه تو خجالت نمی کشی و...!"من هم فقط سکوت می کنم!و فقط دور می شوم....
اپیزود دوم:در یک راهروی خالی،منتظر نشسته ام!عجب انتظار مضخرفی...!رو به رویم اتاقی است که رویش بزرگ نوشته اند:"هیئت پزشکی".یک نفر بیرون می آید و دوست دارد خیلی محترمانه من را وارد اتاق کند...
اپیزود سوم:هفت یا هشت نفر هستند....نمی دانم؟!هر دفعه که می شمارم یا یکی کم می شود یا یکی اضافه!دکتری که حرف می زند به من گفته بود که خیلی خوب به حرف هایش گوش بدهم ولی من فقط خطوط روی میز را نگاه می کنم...چند بار صدایم می کند!می شنوم اما نمی دانم چرا توجه نمی کنم...ناگهان دست فرد کناری روی شانه ام می نشیند و آرام به من می گوید:"برادر من...!"آرام سرم را بالا می آورم و به چشمانش زل می زنم!خودش خجالت می کشد و دستش را از شانه ام بر می دارد.دوباره دکتری که حرف می زد صدایم می کند:"آقای چیت گران...!"سرم را به طرفش بر می گردانم و دوباره شروع می کند به حرف زدن:"شما قرار بود با بزرگترتان بیایید؟!ما باید مواردی را با پدر و مادر شما در جریان بگذاریم...!من متاسفانه باید جلسه رو به خاطر عدم حضور این دو تن..."ناگهان با مشت به روی میز می کوبم و داد می زنم!حرف هایش قطع می شود!ناخود آگاه دستم به پشتم می رود و از کیف پولم کارت ملی ام را در می آورم و به صورت تحقیر کننده ای به جلوی دکتر می اندازم و با صدایی آروم شروع می کنم به حرف زدن:"آقای دکتر!خوب یه نگاه بیاندازید!۱۱/۳/۱۳۶۸!من چند ماهی می شود که هجده سالم کامل شده است...از نظر قانون من در یک سن قانونی به سر می برم!من مدرسه نیامدم و شما هم ناظم نیستید که بخواهید من را موآخذه کنید!حرفم را قطع می کند و می گوید:"شما عصبی هستید!شما...!" حالا دوباره نوبت من است!بساطم را جمع می کنم و بلند می شوم و می خواهم بیرون بروم!که دوباره می گوید:"خیلی خوب!خود دانید!عواقب گفتن نتیجه پزشکی با خودتان است..."من می نشینم و او دوباره شروع می کند!
بغضم گرفته است حرف هایش باورم نمی شود...دارد برای من عمر تعیین می کند!دیگر می خواهم بروم بیرون،هوای اتاق حالم را خراب می کند!بلند می شوم و همه با هم می گویند که:"متاسفیم!"در حالی که دوباره می خواهم از اتاق بیرون بروم،همان دست روی شانه ام می نشیند!با عصبانیت بر می گردم،که به من می گوید:"برادر من!متاسفم...!"دستش را محکم می گیرم و از شانه ام می اندازم و می گویم:"تاسف شما بیماری من را خوب نمی کند!تاسفتان به چه دردم می خورد!در ضمن!من برادر شما نیستم...!"
اپیزود چهارم:کم کم به در بیمارستان نزدیک می شوم!دوباره همان مردی را می بینم که من را از ویلچر پیاده کرد و به من گفت که خجالت نمی کشم!حالا می خواهم بروم و به او بگویم:"خجالت ندارد!من هم چند وقت دیگر باید روی همین چرخ بنشینم!دوستان همکارت قولش را به من داده اند...!"
پ.ن۱:من موهایم می ریزد...!ابروهایم!همه چیز...این را هم قولش را داده اند!
پ.ن:۲:حتی برای ایرانی بودنش هم ارزش قائل نیست:بارپاپا

می دونی می خوام کجا برم؟
می دونی می خوام چیکار کنم؟
می خوام برم امام رضا
می خوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست با کفترا پر بزنم
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
می دونی می خوام چیکار کنم؟
می دونی می خوام کجا برم؟
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم میگه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگه دیگه
بابام میگه امام رضا
مریضا رو شفا میده
دوای درد مردم و
از طرف خدا میده
می دونی می خوام کجا برم؟
می دونی می خوام چیکار کنم؟
می خوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست با کفترا پر بزنم
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
می دونی می خوام چیکار کنم؟
می دونی می خوام کجا برم؟
می خوام برم امام رضا
عزیز دل شکسته ام!
آنگاه که نام زیبایت را خداوند سرود،آنگاه که زمین و آسمان با تو رقصیدند،آنگاه که آسمان تو را در آغوش گرفت و زمین تو را بویید...آنگاه که پرندگان با حریری از بهشت جسم پاک تو را پوشاندند،آنگاه که دریا محل هبوط تو بود،آنگاه که...!آری!آن زمانی است که من هم تو را سرودم!من تو را گفتم از برگ درختان و از شب بوها!من تو را گفتم از تمام بلدرچین هایی که در حال مرگ سودای عاشقان سر می دهند!من تو را گفتم از فرهاد و شیرین،تو را سرودم از تمام هستی...!
عزیز تنهای من!
با فرض اینکه من از این گرفتاری ها و از این زمانه پلشت رهایی می یافتم،با این و جود تو آن بچه را در نظر بگیر که سال های بعد،با قد کشیدن و رشد او به خون خواهی پدرش در جلوی هر دویمان می ایستاد...
عزیز غریب من!استادم،چارلی چاپلین برای دخترش می نویسد:
"دخترم!جسم خود را زمانی به مردی بسپار که او روح خود را به تو سپرده باشد..."
عزیز رنج کشیده ام!
تو می توانی گردش خورشید و ماه و زمین را تکذیب کنی!تو می توانی شروع و پایان تمام فصول را تکذیب کنی!اما هیچ وقت عشق من را تکذیب نکن!و تنها قولی که از تو می خواهم این است که با باد و باران آشتی کنی،چون از امروز با هر باد و بارانی که بوزد و ببارد من به دیدار تو می آیم!و من اکنون آن سوی جهان ابدیت با دلی پر امید و نگاهی گرم منتظر تو خواهم بود...!
تصدقت!محمد امین.
پ.ن:من واقعا یک چیز را نمی فهمم؟!مگر عشق دو نفر را به هم محرم نمی کند؟!دوستی راست می گفت:"مگر آن دو جمله ای که سر سفره عقد خوانده می شود،معجزه می کند؟!"آیا این چند خط،عشق را به وجود می آورند؟!اگر عشق است و یا اگر معجزه است پس چرا انقدر دادگاه های خانواده پر از آدم هایی است که مثلا عشق خود را پایمال می کنند؟!پس چرا انقدر آمار طلاق بالا است؟!مگر عشق آدم ها را به هم محرم نمی کند؟!جواب من را بده!چرا باید عشق خود را،علاقه خود را،دوست داشتن دیگران را از همه مخصوصا پدر و مادر هایمان پنهان کنیم؟!پیری الآن آن ها را نبینیم!دوست دارم بنشینند تا از دل و قلوه دادن هایشان به همدیگر را برای ما تعریف کنند،تا بفهمیم که اگر الآن برایمان قیافه می گیرند و از بیست و چهار شبانه روز،دوازده ساعتش را مفاتیح می خوانند و قرآن به سر می گیرند؛خودشان زمانی سودایی داشته اند!مگر عشق آدم ها را محرم نمی کند؟!چرا عشق هایمان عوض شده است؟!گاهی وقت ها یادم می رود کجا زندگی می کنم...

ای باران!
ای باران!
از غصه ام آگاهی...!
بزن به خاکش،اشکم نپرسد چرا تنهایی؟!
بگو به خاکم نشین ای ماهی!
غریبانه بر مزارش خشک شود!که خوش به حالت بارانی...
از قطره ات چون شکفتم سبزه همی
بوی ماهم کشاند از خاکش ابر بارانی
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام همدم شبم،یار آن چنان است
جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد!
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمانه است...!
پ.ن:باد می آید...تمام تنم می لرزد!کاش می شد پاسخگوی نگاه حقیرانه مردم بود!کاش می شد...!انقدر در دلم کاش می گویم که می رسم...
یادت هست پشت پنچره سقاخونه می ایستادیم و شمع روشن می کردیم...شنبه بود!یعنی هر شنبه می رفتیم اونجا.حالا چند سالی می شود که دیگر با هم نمی رویم...این هفته رفته بودم،سرم رو کج کرده بودم،سوز بدی می اومد!...شمع روشن کردم!کودکی که از کنارم رد می شد گفت:آقا!ایشالا به حاجت دلت می رسی!
و من سرم رو اندختم پایین و پاهایم رو بر روی زمین می کشیدم و با خود می خواندم:
می شود با پای عریان خیال
باز در کوچه خردی دوید
با زغال منقل مادربزرگ
روی دیوارش نوشت و خط کشید
می شود با بغض سردی در گلو
لحظه ای در دامن مادر گریست
می شود ناباورانه داد زد:
عشق چون چشم عروسک شیشه ایست...
اپیزود اول:من خواب بودم و شاید رویایی می دیدم...رویایی که شاید از جنس دبستان بود!شاید خواب می دیدم که قرار است فردا با بچه ها برویم سعدآباد!و یا آنکه خواب آن ساندویج مرغی را می دیدم که مادر برایم درست کرده است و قرار است در اردو بخورم...
اپیزود دوم:مادر درد دارد...او را می برند بیمارستان!عرق کرده است که در بین راه بیهوش می شود!
اپیزود سوم:نصف شب بود که اولین کتکت را خوردی...صدایت در اتاق عمل پیچید!آنچنان تکنسین اتاق عمل به پشتت زد که صدای جیغ تو را من هم که خواب بودم شنیدم...
اپیزود چهارم:همش تقصیر توست!همش به خاطر تو بود...به خاطر تو بود که من اردو نرفتم و آمدم تا قیافه زشت تو را ببینم!
اپیزود پنجم:هنوز هیچکس تو را ندیده است!حتی مامان!و تو را با کالسکه طلایی وارد اتاق می کنند...!خدا روز بد نیاره!یک لحظه تو را با گوریل اشتباه گرفتم!صابر=گوریل...!معادله ای بود که در آن لحظه حتی با چند مجهولی اش حل شد!همه جایت مو بود.روی بینی،زیر چشمات،کف پاهات،...!همه جا!مامان رو نگو که داشت سکته می کرد!من هم در اولین واکنش و اظهارات خودم به عنوان سفیر خانواده به آن پرستار که سن مادر بزرگمان را داشت گفتم:"شما مطمئنی این بچه ماست؟!شاید ماله خودتان بوده که به ما قالب کردید...!"و آنجا بود که من اولین صدای گریه تو را شنیدم و دلم ضعف رفت!و از حرفم پشیمون شدم و تمام مواضع خودم رو تکذیب کردم!
اپیزود ششم:تو بزرگتر می شدی!مهربان بودی...به قول خودمان سریع خر می شدی و هر کاری را که بهت می گفتم انجام می دادی!با آنکه کوچک بود ولی حسابی من را بعد از ظهرها که از مدرسه می آمدم ماساژ می دادی...!در کل اگر بخواهم به یک نتیجه برسم،آن هم این است که:حسابی ازت بیگاری می کشیدم...ولی خدا آن روز را نیاورد که دیگر نمی آورد زمانی بود که عصبانی می شدی!هر چه که دم دستت بود را گاز می گرفتی...!یادت هست یک شب حسابی اذیتت کردم!تقصیر خودت بود!می خواستیم تو را دیگر از شیشه شیر خوردن بیاندازیم!دیگر می خواستیم با لیوان شیر بخوری...من را یادت هست چی کار کردم؟!شب جلوی چشمانت سر شیشه شیر را با قیچی بریدم!من دیدم که چشمانت اشک شد!دیدم که دستان کوچکت را مشت کردی و سرت را انداختی و رفتی سر جایت خوابیدی!فردا صبح را نگو!یک لحظه احساس کردم که پشتم می سوزد!تو پریده بودی و من را گاز گرفته بودی!وقتی از زور درد روی پایم ایستاده بودم هنوز تو با دندان هایت به من آویزان بودی...!
اپیزود هفتم:و تو بزرگ شدی!و امروز 13 سال از آن روز می گذرد که برای اولین بار دیدمت...حالا موهای تنت هم ریخته است!...برای خودت مردی شدی...دیگر زورم هم به تو نمی رسد...یعنی هیچ وقت نمی رسد!یعنی فریادم هم به تو نمی رسد...
حالا مراسم ما:
همه دعوتید!البته جسارتا کادو یادتان نرود...چون که دیگر دلش می شکند...!
برایش کیک گرفتم.آنقدر بزرگ است که به هرکس چند سری کیک می رسد...
همه دست بزنید!
بخونید!
دست می زنم من،پا می کوبم من،...
امروز همه باید بخندند!روز جهانی خنده است...!
به افتخار صابر:
هیپیپ!هورا...
هیپیپ!هورا...
هیپیپ!هورا...
بیاییم همه با هم بخونیم:
"یه شبی،همچین شبی،صابر کوچولو دنیا اومد،میون جمع ما اومد،صابر کوچولو تولدت مبارک...!"
حالا می خواد صابر من کیکش رو ببره!اول آرزو!یه وقت آرزو نکنی سوسک بشم!آرزو کن آبجی سمیه کچل بشه،داداش حسین عقلش سر جاش بیاد،میثم عاشق بشه،لیلا مادر بشه،کیمیا آروم بشه،نسیم صبور بشه،و یک دنیا آدم و دوست دیگه که از قلم افتادند،همشون عاقبت به خیر بشن!
1...
2...
3...
هووووووووورررررررررررررررررررررراااااااااااااا!!!!!!!!!!!!
حالا نوبت کادوها می رسه!
اول نوبت منه...!صابر جون!این تمام بضاعت منه...!با تمام کم سلیقگی هام بپذیر...:
تنهاییام شبیه پلی متروک،افتاده روی دره خشکیده
با هر نفس نفس زدنش زخمی بر قامت شکسته خود دیده
در التهاب نرم تکان خوردن،هر لحظه یک قدم به فراموشی
چیزی نمانده تا که فرو پاشد این قطعهقطعه پیکر پوسیده
اینک تو در برابر من هستی،با چشمهای خیره و مهآلود
در بادهای از نفسافتاده،افسانهای است دامن رقصیده
راهی برای رد شدن از من نیست قلبم ترکترک شده،میلرزد
فالم ببین به هر رگی از دستم کابوس تلخ مرگ تو خوابیده
نه...تو قدم گذاشتهای بر من،آب از سرم گذشته به آرامی
این دره عمیق چه خواهد کرد با این دلی که پای تو بوسیده
از سرنوشت شوم رهایی نیست این پل همیشه در نرسیدن بود
تو مقصد نهایی من بودی چشمی که راز مرگ مرا دیده
پ.ن1:امروز،13 سال است که می گذرد...
پ.ن2:نفهمم که کسی آمده و تسلیت تحویل من می دهد...اینجا جشنه!فقط همین...!
پ.ن3:ببخشید اگر یه کم بچگانه شد...همچین مجلسی آرزویم بود و هست!
پ.ن4:کمی آرامش!برایم دعا کنید...این چند روز برایم سخت است...می دانم چون می گذرد ملالی نیست!
پ.ن5:من به آمار زمین مشکوکم!
اگر این سطح پر از آدم هاست،
پس چرا این همه دلها تنهاست...؟!
پ.ن6:نقطه سر خط...!

مرا در خود کشاند و برد آن چشمان مهتابی
چنانکه قایقی گم گشته در آغوش گردابی
من از اول که دیدم موجهایش را به او گفتم
که تنها تکههای پیکرم را باز مییابی
فریب ظاهرش را خوردم اما دیر فهمیدم
که حکم مرگ دارد چیدن گلهای مردابی
فقط ابر سفیدی بود در رؤیای یک بوسه
چه خواهی کرد وقتی بشنوی یک عمر در خوابی
حقیقت دانه برفی است زیبا پیش چشمانت
که با کوچکترین احساس آن چیزی نمییابی
پ.ن:اسم رمز شب،ستاره است!قرار نبود بنویسم ولی نمی دانی چقدر سخت است که چشمانت به پای مردم خشک شود که دنبال یک نفر باشی با کفش های کرم رنگ...صبر ایوب می خواهد و عمر نوح!که من نه ایوبم و نه نوح!!قربونت برم خدا!چقدر غریبی رو زمین...!امروز یه سر رفتم بهزیستی!نمی دانی چقدر سخت است وقتی ببینی که یک پسر عقب مانده ذهنی از آرزوهایش می گوید...و از زمانی که خلبان می شود و من را قرار است ببرد تا بهشت می گوید!وقتی می بینی یک دختر 18 ساله روی تختش دراز کشیده است و عروسکش را بغل کرده است و وقتی می روی بالای سرش و دست روی سر عروسکش می کشی،بلند می شود و محکم می زند توی گوشت!و تو فقط می خندی!و فقط می خندی و با او گریه می کنی!چون می فهمی آن عروسک مادرش است...!و او ناگهان خود را در بغل تو می اندازد و گریه می کند!و با هم گریه می کنید!و آن لحظه سخت تر است که تو را "بابا" صدا می کند!و از همه بدتر آن است که می فهمی از فشار عصبی به اینجا راهی شده است!واقعا سخت است...!به قول معروف:
ممنونم بچه بازی هام رو طاقت می کنی
هرچه قدر من بد میشم،تو نجابت می کنی

