تبليغاتX
به نام آرام دل ها...

و من شروع می کنم...از آنجایی که تو می شوی پسر خوب بابا و مامان!راست می روی و راست بر می گردی...درس خوان می شوی تا شاید یه کم به چشم بیایی...به زور دانشگاه قبول می شوی،تا سر افکنده جلوی آن ها نباشی...و تو خود می دانی تمام این نقش بازی کردن ها به خاطر چیست...و حالا پدر است که باید به قول خودش عمل کند...و حالا اوست که باید هوای تو را داشته باشد و بالاترین مدل ماشین را برایت می خرد...

تا حالا به این دقت کرده ای که پدر امثال تو همیشه از نداری می نالند ولی وقتی یک ماشین مدل بالا را می بینند برای نمایش قدرت آن را در خیابان ها می اندازند...بگذریم!

و حالا ماشین را بر می داری و به دوست جونت زنگ می زنی تا با هم بروید کافی شاپ رضا صادقی تا قهوه ترک بخورید!برایش یک دست گل می خری تا به او ثابت کنی که چقدر دوستش داری...سوار ماشین می شوی،سیگارت را می گذاری گوشه لبت و آنچنان روی صندلی لم می دهی و به امثال من و دیگران آن قدر فخر می فروشی که ما فکر می کنیم که انگار تو چندین سال است که راننده هستی...

و تو همچنان فکر می کنی که بی دردترین مردم هستی و اسم خودت را می گذاری مرفح بی درد!و عجب قشنگ گفتی!چون آن لحظه که تو با نگاهت دیگران را کوچک می کنی به فکر نگاه پدر من نیستی که دارد همه این ها را می بیند و کم کم نگران پسر بزرگش می شود که نکند من هم می روم دنبال بوق بوق بازی...

و حالا داستان من شروع می شود...تا وارد خانه می شوم همه دماغ ها تیز می شود که خدایی ناکرده من بوی دود ندهم...من نباید سر شب چرت بزنم چون آن وقت است که فکر می کنند اعتیاد پیدا کرده ام...گوشی ام را می گیرند تا یک زمانی با خود حدس نزنند که می افتم دنبال این و آن تا شماره بدهم...چون می بینند آمار رفتن سراغ موبایلم زیاد شده است...آن ها به این فکر نمی کنند که اگر قبض موبایلم زیاد آماده است حتما مشکلی بوده است ولی فکر می کنند...و من می دانم باید آن دنیا به تمام این تهمت ها جواب بدهند...می دانم!

و به خاطر تو است که تمام احساسم،عقیده ام،اموالم مصادره می شود تا خدایی نکرده باز به امثال تو سلام نکنم...من باید بروم یعنی رفته ام موهایم را کوتاه کوتاه کنم تا از چشم بیافتم،باید ریش بگذارم یک پیراهن و یک شلوار ساده بپوشم تا آنقدر ساده به نظر برسم که ساده هم از کنارم عبور کنند...وقتی امثال تو عشق و دوستی را در قیافه و تیپ و مد تعریف می کنند آن وقت است که من باید فاتحه خودم را بخوانم...تقصیر تو است که من را عوضی خطاب می کنند به خاطر اینکه فقط حدس می زنند و یا اینکه برای موبایلم اس ام اس می آید و یا اینکه صدای ریزی به گوش می رسد و یا اینکه...تقصیر تو است که من را از کار قبلی ام که خیلی دوست داشتم اخراج می کنند چون موبایلم مصادره بود و آن ها نمی توانستند من را پیدا کنند...

پدر!حالا تویی که فکر می کنی من از راه به در شده ام...درست است که خودم گفته ام تمام پاکی ام را حراج کرده ام ولی تو باور کن هنوز شرف دارم!با اینکه تو به زبان آوردی که همان را هم ندارم...من دارم صادقانه می نویسم و شاید الآن دوباره در صادقانه ترین لحظات عمرم هستم...پدر!کاش می دانستی که من اینگونه نیستم...درست است جوانم و با شور و احساس ولی هنوز روی پای خودم ایستاده ام...

پدر!کاش می دانستی الآن برای تو می نویسم و تو حتما باز به من می خندی و این دنیای مجازی را برایم دام می نامی...

پدر!دوست دارم تو قبل از مادر که باور نکرد که من بزرگ شده ام،تو به این باور برسی!دوست دارم باور کنی که بزرگ شدن به در آوردن ریش نیست...باید احساست،عقل و شعورت بزرگ شود...

پدر!کجا بودی آن روز که صدها نفر برای پسرت به خاطر افتخاری که به دست اورده بود دست می زدند...

پدر!تو خیلی وقت است که من را نمی بینی...

پدر!با مصادره اموال هیچ چیزی درست نمی شود...پدر من دوست ندارم مانند امثال آنها نقش بازی کنم و ژست بی خودی بگیرم...

پدر!و من می خواهم باور کنی تمام آن ناباوری ها را...ما هنوز با هم خیلی کار داریم...

پ.ن:تمام اموالم مصادره شد...   

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 14:38 توسط محمد امین چیت گران |

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی این ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال

نه به ابر،نه به آب،نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت،همه جا

من به هر حال،هر که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن...تو بگیر...تو ببند...تو بخواه...

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش....

 

پ.ن۱:شب می شود و پدر می آید!پدر چه آرام و بی صدا می آید...می گوید غم خود را با دل خویش...پدر می آید!پدر می آید...

پ.ن۲:و من می آیم...چه شاد و شنگول می آیم...می گیرم دست پدر!می برمش گرمابه!می شوم دلاک...می گیرم دست او تا بگیرد فردا دست من فرزند...و من می آیم...

پ.ن۳:این روزها می گریم به حال این شهریار...!شهریارا!من در غمت نیلگونم...نیلگون!

+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 15:29 توسط محمد امین چیت گران |

قرار نبود عاشقت باشم
من
فقط ميهمان يک فنجان قهوه بودم
کمی فرصت از تماشا
و کافه
حجم غمگين دختران پایتخت

قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا می ‌کردم

نمی خواستم آواره جهان باشی
و من به ‌دنبال تو شهرها را بيايم

خيابان‌ ها را تمام کنم

 

همين ‌جوری‌ است؛
گاهی
قهوه ‌ات دير می ‌شود
و آواره جهان می شوی
کاش تماشایی‌ ات نمی ‌کردم
و قهوه‌ام را می‌ خوردم
نمی ‌دانستم عاشقت خواهم شد

در هيچ شهری تو را نمی ‌بينم
رفته ‌ای
و هيچ کافه‌ای
بعد از تو قهوه‌ اش نمی ‌آيد

ماهی سبزه ‌روی ديوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسيار

تو
قرار نيست خاطره‌ای باشی از يک بعد‌ازظهر
تفنگی باشی که شليک می ‌کند

قرار نيست!


می خواهم فرياد بزنم:
زنی بود که از يک فنجان قهوه آغاز شد
در خيابان نگاهم کرد
و فهميدم که دوستش دارم؛ شاعر شدم

قهوه‌ات را بخور
به دختری که نارنجی پوشيده بود
مدت‌هاست که فکر نمی ‌کنم

تو رفته‌ای

 و کافه ‌های تداخل صنفی
پلمپ می ‌شوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ می ‌شوند
و هرچه بعد از تو،بسته می ‌ماند
تو رفته‌ ای

برمی ‌گردی
و تلخی قهوه ‌ها را از من می‌گيری
آن‌ وقت ديوانه‌ات می ‌شوم
و برف
می‌بارد
و برف
می‌بارد
و برف
می ‌بارد

کاش زيبا نبودی
تا نمی ‌ديدمت
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زيبايی
و من نمی ‌بينمت
لعنت به کافه‌های بعد از تو

دلم توی خودش خورده از زمين
زنی را پلی بزرگ‌تر کشيده با خودش بالا
و پس نمی ‌دهد اين پروازی بلند از تو ديگر صدای زنگی هم

تنت که زنی بود شبيه مادرم
من که شبيه زن‌ها گريه می کردم
و پل که کشيده رو به بالاتر...راستی از چی؟
و نمی پرسم چرا

اين‌ جا تهران 
و هر چيز، شبيه شدن
حتی اگر که از چی بپرسم و
بال بگيری ...

به ايستگاه برو
دست تکان بده
و با اولين قطار عصر
بمير

دنيا
همين ‌قدر غمگين است

 

پ.ن۱:حالا دیگر چه فرقی می کند کجا باشی و کجا زندگی کنی...سکوت همه چیز را حل می کند!

پ.ن۲:بی خیال!عمری بی خیال بودیم و بودید...امروز هم رویش...!

پ.ن۳:امروز تمام پاکی و صداقتم را حراج کردم!تو خریدار بودی و من مثل همیشه شکست خوردم از این زمانه پلشت...

پ.ن۴:کاش تمام خوش بختی این بود که فقط بنویسیم که:"خوش بختیم!"

پ.ن۵:کسی خواب او را دیده است...می گوید هنوز که هنوز است موهایش بلند است...خوشحالم که هنوز سر قولت مانده ای عزیز!

پ.ن۶:آن وقت که با عزیزت صحبت می کردی و از موفقیت های آن یکی عزیزت می گفتی دلم را کباب کردی...می خواستی ثابت کنی که من...که من...!نترس!قوی باش!توانستی...!

پ.ن۷:نازنینا!ما نازت را به جوانی داده ایم...

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 10:35 توسط محمد امین چیت گران |

نمی دانم باید از کجا شروع کنم؟!اصلا نمی دانم بهانه ای برای شروع کردن هست...؟!بهانه ای برای سلام کردن و یا بغض لحظه خداحافظی...می دانی!دیگر منتظر بهانه ام!بهانه هایی که ما را به هم نزدیک کند...از خدا پنهان که نیست از تو چه پنهان باشد که نمی خواستم از این قافله ای که برای تو از آرزوها و دل تنگی هایشان می نویسند عقب افتاده باشم...این حس حسادت اذیتم می کند!اذیتم می کند چون من هم می خواهم از این دل برای تو بگویم...داداش می دانی!آن روز که برای بار اول به طور اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم بهتم زده بود...یادم می آید برای امیر کیان نوشته بودی،از اینکه می خواستی خودت را برای او خرج کنی!اشک ما را که در آوردی دیگر از حال بقیه خبر ندارم...یادم هست خواستم برایت نظر بگذارم،نمی دانی که چقدر برایم سخت بود،آنقدر سخت بود که فکر می کردم که می خواهم چیزی را از پدرم طلب کنم،آخر کمی با هم در مسائلی رو در وایستی داریم!اما خیلی زود این ابهت شکست!ابهتی که با دیدن نظرات دیگران فرو ریخت و چقدر هم خوب بود که خورد و خاکشیر شد...داداش!آن روز را یادت می آید که از تو خواستم که برادر من باشی،چند روزی گذشت و از تو هیچ پیغامی نرسید و من با کمال پر رویی برایت نوشتم که:"حتما و به طور قطع سکوت علامت رضا است!نکند شما فکر می کنید جواب ابلهان خاموشی است؟!ولی ما به همان دلیل اول دل می بندیم... پس از امروز شما داداش ما هستی...!"و الحق!که رسم برادری را به جا آوردی!داداش!یادت می آید آن روزی را که به من زنگ زدی؟!آنقدر ذوق کرده بودم که می خواستم وسط اتوبوس داد بزنم!از خوشحالی گریه ام گرفته بود!البته نمی دانم اشک شوق بود یا آن بغضی که چند دقیقه قبلش از این بدبختی روزگار گلویم را فشار می داد و حالا ترکیده بود!اصلا به حرفایت گوش نمی دادم!مات صدایت بودم...یادم هست به من گفتی پسر!یه کم انرژی داشته باش!محکم باش...!و من می خواستم که صدایت را همچنان بشنوم ولی تو کار داشتی و باید می رفتی...هنوز آن امین جان گفتن هایت در گوشم هست...داداش!اگر در شعر،"شهریار" استاد مسلم و بی بدیل من هست،کامران نجف زاده استادم در نثر است!مانند همه استاد هایی که شاگردانشان به گرد پای او هم نمی رسند...!داداش!من به آن کودکان دبستانی که از آرزوهایشان برای تو گفتند،دل بسته ام!من به آن پیرمردی که عصایش در دستش بود و در ایستگاه اتوبوس نشسته بود...من به سعید و خواهرش،به مردی که شب عید شیشه ساختمان ها را می شست،من به خیلی چیزها دل بسته ام و نمی دانم با این دل بستگی ها چه کنم...یادم می آید وقتی به پسر هفت ساله همسایمان گفتم که تو مسافر هستی،گفت به تو بگویم که کارت سوخت ماشین پدرش را به تو می دهد که مسافر نباشی...!حالا من باید به همان تیتراژ 20:30 دل ببندم که با استیل خاصی میکروفن را دستت می گیری و ساعتت را نشان می دهی...حالا باید به آخرین "به نام آرام دلها" گفتنت قبل این سفر دل ببندم که این هم کم است...!داداش!من چه کنم با این همه دل تنگی؟!حالا تو هستی و یک چمدان و فرنگ و لنگه دنیا...!حالا باید منتظرت باشم کنار رود سن،شاید کنار پل "سن اتین"،شاید کنار دروازه خیابان شانذلیزه؛کنار قبر سرباز گمنام،شاید کنار تندیس ایفل نزدیک آن غول آهنی،شاید کنار کلیسای نتردام ...من کجا منتظرت باشم؟!منتظرت هستم چون با تک تک این مکان ها،حتی با حاشیه بین آجرها هم خاطره دارم...دیگر چه بگویم که همین ندانستن خودش کلی درد است...و تو هر جای این دنیای که باشی از یادت نمی کاهم که یاد دوستان التیام بخش دل هاست!روح را آرامش می دهد و آن را زنده می کند...می دانم می آیی و دور نیست آن روز که آمدنت را به جشن می نشینیم و تو از عاشقانه هایت خواهی گفت...

با تقدیم تمام احترامات

قربانت!

دادا امین

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 10:0 توسط محمد امین چیت گران |

۱_آن سکانس از سکانس های آخر سریال"مرد هزار چهره"را یادت هست؟!آن سکانسی که"مسعود شصتچی"برای آخرین دفاعیه از خود صحبت کرد...من را به هم ریخت...راست می گفت!من هم می خواهم بگویم که:

من شریف تربیت شدم!من شریف بزرگ شدم!نه کسی منو می شناخت نه کسی بنده را می دید!نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه!من ساده بودم!من همه چیز را باور می کردم!من با هیچ چیز مخالفت نمی کردم!سرم به کار خودم بود و شریف بودم!من مقاومت کردم تا حد توانم...اما من توانم کم بود!بنده ضعیف بودم!هم برای خودم هم برای دیگران...و من به همه احترام می گذاشتم.و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن!بعضی وقتها یادم رفت که کجام…و همه اینها مال من نیست،حق من نیست!و من اشتباهی ام!من از اولش اشتباهی بودم...بله من یادم رفت اینها مال من نیست!تقصیر من بود!تقصیر دیگران هم بود!اما خدایا!تو شاهدی که هیچ چیز را برای خودم برنداشتم!من هیچ چیزی توی جیبم نگذاشتم!من از سهم کسی نخوردم!من فقط اشتباهی بودم!خدایا!تو شاهدی من چیزی را خراب نکردم!خدایا!تو شاهدی من کسی رو اذیت نکردم!حالا من ماندم و تقاص این همه اشتباه دیگران!من از هیچ کس توقعی ندارم.خدایا تو منو ببخش...

۲_گمانم فردا تولد تو است...شاید هم نباشد!و تو هنوز با من قهری!این شعر به پاس 25 بهار زندگیت خواهرم!:

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشسته ام برابرش

خواهر سلام!با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما

با هم سروده ایم،جهان کرده از برش

خواهر!زمان،زمان برادرکشی است باز

شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش

با خود ببر مرا تا که نپوسد دراین سکوت

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منم!آنکه به تعداد موجهات

با هر غروب،خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر!برادر تو کم ازماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه که بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش...

۳_"سرقت ادبی!!!"نمی دانم چرا مردم در این چند روز من راشرمنده می کنند...هر روز یکی به من التماس می کند!یعنی واقعا کار آن ها انقدر پیش من گیر است؟!

۴_تلفن قطع است و صاحب خانه برای ادب دیگران قصد ندارد که وصلش کند...و من هم اندر خم یک کوچه ام...

۵_این عکس باید بدون شرح باشد ولی خوب در همین چند روز که مسافرت بودم در یکی از مرکز خرید های شهر با ایشان عکس یادگاری گرفتم...:

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 16:12 توسط محمد امین چیت گران |

صلاة ظهر مرداد
هوای پخته ی منگ
دو تا بچه ی بی خواب
ته یک کوچه ی تنگ
با یه تفنگ چوبی...یه تیر کمون...یه مشت سنگ
می رفتیم جنگ دشمن
COME ON!کیو کیو...!بنگ بنگ!
چقدر سرخپوست کشتیم تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده ای بود!خواهر خاطرت هست؟!
همه سرگرم بازی
همه بی خبر و شاد
کسی از روزه غصه خبر اصلا نمی داد
هوای بچگی ها
بهاره مهربونی
گذشت و ما رسیدیم به فصل نوجوونی
شبای خوش،جمعه،شبای سینما بود
ستاره ی فرنگی،چراغ راه ما بود
یکی آواز می خوند مثه الویس پریسلی
یکی جمیز دین می شد واسه زهرا و لیلی
چه بوسه ها گرفتیم تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خوردیم!خواهر خاطرت هست؟!
بهار بود و هنوزم شب،جیک جیک مستون
هنوزم پرده ها بود رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن
شب و ستاره و ماه
رسید نسل من و تو به اولین بزنگاه!
بزنگاه بدی بود
چهل سوی پر آشوب
یکی رو باد می برد پی میراث شرقی
یکی رو آب می برد به مغرب فرنگی
چقدر ممنوعه خوندیم تو زیرزمین بد بو
همش بحث و جدل بود سر پیام شاملو
تو مسجد شاعره چنگ
تو کافه مومن منگ
عجب سرگیجه ای بود!خواهر خاطرت هست؟!
هنوز شبای جمعه،شبای سینما بود
تب تنده یه ... تو کوچه های ما بود
گنجیشگک،اشی مشی لب بوم ما نشین
بیادم هست که یک روز همه جسور و شیردل
شدیم آرتیست اول تو فیلم حق و باطل
موتور
شب نامه
چاقو
رفیق مترقی
زن نیمه برهنه تو یه حجاب شرقی
هوای شور و شر بود تو اون کوچه ی بن بست
همه شیفته و سرمست
تو رویا مونده در بند
چه خواب ها که ندیدیم،خواهر خاطرت هست؟!
دیگه یادی ندارم از اون جیک جیک مستون
بهار مرد و زمین رفت به رویت زمستون
شکست کشتی مهتاب تو گرد موج هیولا
ستاره بود که می رفت به قعر شب دریا
دیگه سکوت تار و کمونچه ی شبانه
حقیقت بود!حقیقت!نه فیلم بود!نه ترانه!
کوچه ها باریکن...دکونا بستن
تفنگ های حقیقی
برادر های دلتنگ
شبی صد دفعه مردیم تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل وحشتی بود!خواهر خاطرت هست؟!
گذشت اون فصل و ما هم گذشتیم و دویدیم
مثه غباره اندوه
سواره باده ولگرد
از این گودال به اون گود
از این چاله به اون چاه
رسیدیم به آخرین بزنگاه!

پ.ن:اندکی صبر سحر نزدیک است...

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 18:45 توسط محمد امین چیت گران |

از خانه فرار کرده ام...پایم درد می کند،زخمم چرک کرده است...به مغازه ای می رسم و به صاحبش می گویم:"آقا التماستان می کنم و بگذارید من یک لحظه از کامپیوتر شما استفاده کنم!"قبول می کند و شروع می کنم به نوشتن...

آنقدر رنگم پریده است که می رود برایم یک لیوان آب پرتغال می آورد...احتمالا صورت و چشمان کبود شده ام را هم دیده است...سعی می کند آرامم کند ولی فایده ای ندارد...

باور کن من آنقدر ها هم  بددهن نیستم...اصلا می دانی موقع سال تحویل همه خواب بودند...سفره هفت سین که نداشتیم،من خودم ماهی های قرمز را در دلم جا دادم...به صفحه تلویزیون زل زده ام که اعلام می شود سال نو تحویل شد ولی دل من که نو نشد!پس چرا کسی سال جدید را به دل من تحویل نداد...عیدی هم که به من ندادی!ولی عیدی ام جا به جایی محموله بود!می دانی چی؟!همان بهتر که ندانی...حالا هم با عیدی هایم می خواهم لباس سال جدید را بخرم اما نمی دانم که چرا صورتم کبود شده است...عینک آفتابی می زنم ولی منتظر توام که به من آفتاب را تحویل بدهی...خوب من از تو دلگیرم!هنوز هم تو را نبخشیده ام!می خواهم ناز کنم و تو هم هی ناز من را بکشی...ولی ناراحتم ولی باور کن حرف های امروز لیاقت تو نبود!باور کن آن بنده خدا همه آن حرف ها را به من و مادرم زده است...باور نمی کنی؟!خوب باور نکن ولی می دانی که امین هیچ وقت دروغ نمی گوید!حالا هم که دارم گریه می کنم و پیرمرد برایم دستمال کاغذی می آورد!ولی کاش که تو اشک هایم را پاک می کردی...!

لحظه غم انگیزی است وقتی دوباره جلوی واقعیت می ایستی و به چشم هایش خیره می شوی.بد تجربه ای است و هر بار هم که تکرار می شود درس نمی گیری،یادت نمی ماند که رفاقت چقدر می تواند بنیانش بر باد باشد.هر بار که فراموش می کنی که آدم ها آدمند و به همین دلیل هم اهل تجارتند،قرار نیست همیشه پایت بمانند،قرار نیست مدام توی ذهنشان باشی،قرار نیست زندگی فقط شیر و شکر باشد!درست وقتی همه چی به نظر رو به راه می آید،وقتی مطمئنی که پشتت قرص است و می توانی با سر بروی توی شکم زندگی و غمت نباشد،درست وقتی که فکر می کنی با همراهی دوستانت می شود هر کوهی را جا به جا کرد،واقعیت چشم هایش را باز می کند و به صورتت زل می زند!آن وقت است که یادت می افتد رفقا قبل از هر چیزی آدمند و بعد یکهو می بینی چقدر ساده،مواجه شدن با این واقعیت غمگین ات می کند!لحظه غم انگیزی است وقتی تنها می مانی و رفیقت همین طور که دارد دور می شود برایت دست تکان می دهد!سخت است دوباره با خودت کنار بیایی،سخت است دوباره همه چیز را از اول شروع کنی،سخت است نگاه حق به جانبش را بگذاری به پای شرمندگی اش از اینکه نمی تواند در کنارت باشد!سخت است تکه مچاله خودت نگاه کنی که انداخته است جلویت!لامسب از بس که اتفاق ساده ای است،همه چیز را پیچیده می کند!چرا هر بار تن می دهم به این بازی؟!چرا این تجربه های تلخ را آنقدر خوش بینانه تحمل می کنم!؟چرا یادم می رود این چیز های ساده را؟!چرا هر بار روی شما حساب می کنم؟!چرا از یک جایی به بعد هی فراموش می کنم شما چقدر می توانید دور باشید رفقای من؟!

پ.ن:حالا باید برگردم خانه...دستانم را مشت کردم!می خواهم حق خودم را بگیرم...و من هنوز صورتم کبود است...

 تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 12:12 توسط محمد امین چیت گران |

با دمپایی لاانگشتی روی ماسه ها راه می روم…درشان می آورم و دستم می گیرم…پاهایم را روی این ماسه های داغ می گذارم ولی راضی نمی شوم…نمی دانی چه حالی دارد،وقتی با ماهی ها عشق بازی می کنی…با آن ها شنا می کنی…با آن ها حرف می زنی…

یادت می آید به من قول داده بودی که من و لی لی جانت را به دریا ببری؟!ولی من رفتم!نه تو بودی و نه لی لی جان!شما هر دو رفتید و من تنها ماندم…

برای من که کسی نبود که زنگ بزند و عید را تبریک بگوید…من دو شبانه روز نخوابیدم و منتظر تلفن تو بودم…ولی حیف!هنوز دارم خودم را گول می زنم که باز حتما این موبایل ها در دسترس نبودند…

پ.ن:...و من هنوز با این سکوت سنگین تحقیر می شوم…

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 17:51 توسط محمد امین چیت گران |

                         

اپیزود اول:در هواپیما نشسته ام...از آن موقع که فیلم "مارها در هواپیما" را دیده ام فقط می ترسم!می ترسم از یک جایی،یک جوری می ترسم...

اپیزود دوم:هنوز در هوا هستیم و من خوابم...هواپیما تکانی می خورد و من بیدار می شوم...نگاهم به بیرون می افتد! نمی دانی چقدر لذت بخش است وقتی خود را بین ابرها حس کنی!بال هواپیما ابرها را تیکه تیکه می کند...من با ابرها حرف زدم...کم کم تمام می شوند و می روند این سیاهی لشگر!تا اینکه می فهمم دریا برایم فرش قرمز انداخته است...

اپیزود سوم:هوا گرم است!آتش می بارد از این آسمان لاجوردی...دلم گرفته است!کوله پشتی ام را بر می دارم تا بروم دریا!حدود 2ساعتی دنبال خلوتی برای خودم و خودش(دریا)بودم...پیدا می کنم این محل هبوط را...

اپیزد چهارم:حرف ها زدم...او هم گفت...از دردها و از آبی ها و از هر چه که باید بگوید...و چقدر عظمت دارد این نگاه آبی...

اپیزد پنجم:و اینجا هیچ خبری نیست...فقط سکوتش آدم را تحقیر می کند!همین...!

پ.ن۱:باید تلقین کرد به خوب بودن...اگر چه فقط دروغی بیش نیست...

پ.ن۲:یادت می آید به من قول داده بودی که مرا دریا ببری؟!من رفتم،اما تو نبودی...

پ.ن۳:سال نو مبارک...سال گذشته که برای من با جز سیاهی چیزی نبود...باید ببینم 87 چه عزیزی را می خواهد از من بگیرد...شاید خودم را...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:0 توسط محمد امین چیت گران |