تبليغاتX
به نام آرام دل ها...

کاش باور می کردی تمام این ناباوری ها را...

دوست داشتم این دوست داشتن را باور می کردی...!بی بهانه!

پ.ن۱:برای خودت عروسی شدی ها...

پ.ن۲:...!دوست دارم خودم را پشت این نقطه ها پنهان کنم!

پ.ن۳:امروز که داشتم برایت می نوشتم!تازه فهمیدم بعد از ۱۵ روز حال من را پرسیدی...و این پست٬با تک تک کلماتش برای تو است...باور کن حتی این ناباوری را...

پ.ن۴:میرم!تنها میرم...اون ور دنیا...!

پ.ن۵:فقط دورازده روز تا غسل میت...نقطه سر خط!

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:52 توسط محمد امین چیت گران |

به خدا من منتظرم...ببین به حرمت حرف هایی که زدم،به حرمت این قسم ها چیزی برای من بنویس!

ببین من...

فقط به حرمت قسم ها!

منتظرم!

محمد امین چیت گران.بیمارستان ایرانیان...

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 21:21 توسط محمد امین چیت گران

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟!

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی،روی تو را

کاشکی می دیدم...

شانه بالا زدنت را

بی قید...

و تکان دادن دستت که،

مهم نیست زیاد...

و تکان دادن سر را که،

عجیب!عاقبت مرد؟!

افسوس!!!

کاشکی می دیدم...

من به خود می گویم:

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد...

پ.ن1:می توانی تو به من زندگانی بخشی

پ.ن2:یا بگیری از من آنچه را می بخشی...!

پ.ن3:حرف های ناگفته هر کس سرمایه اوست!باور کن...!

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 11:50 توسط محمد امین چیت گران |

دلم مینای ناب اما دل تو...

کند رمی جمر با ما دل تو!

کمی آن سوتر از تکرار واژه

کمی زبیاتر از زیبا دل تو!

از اینجا تا خدا یک جانماز است

ولیکن از همین جا تا دل تو!

نمی دانم چگونه باشد آخر

که من گرم و پر از سرما دل تو!

شکسته قلب من با سنگ قلبت

دل من شیشه ای اما دل تو...!

پ.ن:خدای اطلسی ها با تو باشد... 

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:53 توسط محمد امین چیت گران |

حالا که دارم فکرش را می کنم می بینم برای خودت پیرمردی شده ای...حالا که فکرش را می کنم می بینم چقدر موهایت راحت سفید شد و به همین سادگی ریخت...حالا که دارم فکرش را می کنم می بینم پنجاه و شش سالگی هم برای خودش عمری است و دردسر فراوان دارد...

پیرمرد...!عمری را گذراندی...و حالا می خواهم برایم تعریف کنی از آن همه خاطرات و پریشانی ها،می خواهم  از دوری و از نزدیکی ها برایم بگویی...من همان جا کنار شومینه،دو زانو بنشینم و تو هم به من زل بزنی و فقط حرف بزنی...مدتی هست دلم برای صدایت تنگ شده است...

پیرمرد...!آن روز را یادت هست رفتیم ماهیگری و من افتادم وسط دریاچه...؟!و چقدر گریه کردم که دستم را بگیری!شنا که بلد نبودم و تو فقط می خواستی من خودم بالا بیایم...

پیرمرد...!می دانی از کی بزرگ شدم؟!از آن موقع که پرسیدی از من چند سالم است و من با غرور خاص خودم گفتم:"18 سال...!".و تو محکم زدی تو گوشم و با غرور خاص خودت به من گفتی:"18 سال و یه کشیده...!"و من از آنجا بزرگ شدم...

پیرمرد...!موهایت را هم اگر رنگ کنی باز هم برای من همان پیرمردی...!تولدت مبارک...

پ.ن1:ساده بیا دست منو بگیرو،ساده نگیر این همه سادگی رو...!

پ.ن2:ساده نگیر اگه هنوز می تونی،پای همه سادگی هات بمونی...!

پ.ن3:و من همچنان باید به شما دو نفر حق بدهم و سکوت کنم...در حالی که شما دو نفر در قبال من هیچ حقی نمی دهید...

پ.ن3:فکر کنم فردا بشود 7 ماه...آره!خودت گفتی...شاید!نمی دانم شاید جایم خالی باشد!!!یه کم که نه!کلی دارم حسادت می کنم...خوش بگذرد...

پ.ن4:چی کار کنم؟!عاشق شدی دیگر...عشق بر هر درد بی درد دواست...!باور کن!

پ.ن5:و من همچنان در پیله تنهایی خود تنهایم...!چه کسی می داند؟!

پ.ن6:رادیو گوش دادن از بیکاری بهتر است...

پ.ن7:ویلچر را آقای رفتگر برد...من دیدم!!!!!

پ.ن8:و من باز می خواهم سکوت می کنم که ببینم شما دو نفر تا کجا می خواهید بروید...!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 15:52 توسط محمد امین چیت گران |

و تو همچنان برایم ناپیدایی عزیز...امروز که آشتی کردیم فکر می کنم هنوز که هنوز است ته دلم چیزی مرا قلقلک می دهد...من همان تویی را می خواهم که قبل از عید برایش چون علفزار بودم...

عزیز با من راحت باش...سخت نمی گیرد...!بگذار همه بخندند!بگذار همه فکر کنند که...!من همان تویی را می خواهم که بودی...!

دوستتان داریم...!

منتظرتم...!

یا حق!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 18:44 توسط محمد امین چیت گران

پ.ن۱:و من خواهم رفت...

پ.ن۲:آن روز که با دوستانت رفتی بیرون جای من را هم خالی کن...

پ.ن۳:کاش بفهمی معنی نوش دارو را...!من در جدی ترین لحظات عمرم بودم...من از مولایم یتیم نوازی را یاد گرفتم...و افتخار می کنم که یتیمم!!!

پ.ن۴:شرمنده به خاطر این همه سربار بودن...چمدانم را بسته ام...

پ.ن۵:چون می گذرد ملالی نیست...!نقطه سر خط...!یا حق!!!

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 17:35 توسط محمد امین چیت گران

...و باز هم حذف کردم...چون فکر می کردند دروغ می گویم...اصلا تقصیر من است که...

پ.ن۱:می دانم که خبر داری...!می دانم برایت توضیح داده است...و تو همچنان ساده گذشتی...کاش می دیدم که حالم را پرسیدی...کاش می دیدم که نگران حال من هستی...و آن وقت چقدر خوشحال می شدم...می خندیدم...ولی تو...چقدر عوض شدی...آهان!یادم رفته بود که حالت از من بهم می خورد...

+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 14:24 توسط محمد امین چیت گران

...و من احساس می کنم کمی قد کشیده ام...احساس می کنم می توان پرواز کرد،پرواز کرد شاید به دور دست!آنجا که هیچ کس نباشد...گاهی وقت ها حتی به این فکر می کنم که تو هم نباشی...

دیروز رفتم استخر بهجت آباد...هنوز که هنوز است همان حالت قدیمی اش را حفظ کرده...نشستم شاید در انتظار...و شاید آن نگاهی که باید در دور دست باشد...من کنار آبی بهجت آباد بودم...

 

بهجت آباد است و شب نیمه است و من چشم انتظار

انتظاری آخرین کز آخرین دیدار یار

قدرتی پا در میان آورده پر خوف و خطر

سرنوشت مبهمی ما هر دو را در انتظار

گر بیاید تودیع و وداع آخری است

ورنه بگذشته است کار از کار بخت نابکار

اشک گریزانند و با من خداحافظ کنان

بهجت آباد و لب استخر و این زیر چنار

هیکلی در جنب و جوشم،روی پایی بند نه

آهنم گو آب گشت و زی بقی شد بی قرار

توده های ظلمت شب،روی هم انباشته

شانه هایم زیر بار سرب گویی در فشار

برگ ریز آخر پاییز و در بیرون شهر

سوزن سرما٬سر و صورت گزد چون نیش خار

موج استخر از سیاهی گو سپاهی آهنین

در هجوم است و شبیخون با من این فوج سوار

جز خدا و اختر و من چشم کس بیدار نیست

چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار

گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم ولی

در زمان خسبد به لالای نوای جویبار

هیکل نحس درختان سد راه هر امید

کاج ها گویی عبوسانند و برج زهرمار

روح شبگردم٬جهان در می نوردد٬کو٬کجا؟!

راه بیرون جستن از این خیره غار تنگ و تار

التماس چشم و گوشم از زمین و آسمان

یک شبح یا یک صدای پای از این گلعذار

یک دو بار از ره سیاهی آمد و بگذشت و رفت

غیر نومیدی نبودش با دل امیدوار

آتشی در خرمن هستی من افتاده بود

تا برآرد روزگار از روزگار من دمار

اهتزاز برگ ها بود نوای ساز دل

از عزاداران عشق و سوگواران بهار

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ

یا کسی که خو زده ناگه به آبی٬بی گدار

صبح دیروزم گشوده٬پا به دژبانی ز بند

صبح فردا نیز باید بندم از این شهر٬بار

بایدم بیرون شد از این شهر و یکجا دست شست

از همه چیز جهان٬چونان که از یار و دیار

چند هم بیش تا پایان تحصیلات نیست

حاصل یک عمر٬کشت و کار٬می وزد به بار

از همه جانسوزتر فکر پدر مادر که هست

چشمشان در راه و روز و شب کنند از خود شمار

وه٬چه تاریخی ترین شب می گذارد٬عمر من

تا که طوفانی ترین یادی بماند یادگار

تیره طوفانی که گر بر کوهسار بگذرد

باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار

در پناه شب٬امید آخرین دیدار هست

پایداری صبح و ما را در پناه شب گذار

ای سحر!امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار

کوکب صبحی گرفتم سازگار و سر به زیر

چون کنم با کوکب بختی چنین سازگار

غرقه غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار

داشت بر سر می زد از جوش و جنونم موج خون

سر به سوی آسمان شد ناگهم بی اختیار

ناگهم اغمایی و سیری و رویایی شگفت

واشدم چشم و ستون صبر دیدم استوار

گویی از دنیای دیگر گفته بودندم به گوش

شرط برد عاقبت را باخت باید این قمار

گر طمع داری حیاتی جاودان سربلند

چند روز خاکیان گو سر بریز و خاکسار

آخرین بانگ خروس از طرف باغی شد بلند

در جگرگاهم خلنده خنجری بود آبدار

فرصت یکبار دیدن نیز با این دست باخت

طالعم این پاکباز٬بد قمار٬بد بیار

آسمان دیدار آخر نیز کرد از من دریغ

تا کند سوز و گدازم سکه ای کامل عیار

نیشخند صبح بی انصاف٬گویی صاعقه است

آخرین امیدم از وی خرمنی شد تار و مار

خود به محراب شفق دیدم غرق خون

مقتدی با پیشوا و خرمن هستی٬نثار

سرفکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دم به دم:"ای روزگار٬ای روزگار...!"

کم کم آن عشق مجازم چون جنین شد بار دل

روح٬از آن یک چند چون آبستنانم در ویار

تا که عشقی آسمانی زاد از آن دل چو مسیح

کز دم روح القدس می داشتندش باردار

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند

هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار... 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:54 توسط محمد امین چیت گران |

خواستم فقط بگویم باغچه نو رسیده مبارک...

پ.ن:اولین بارم بود که یک پست را حذف کردم...نگاه مردم برایم سنگین بود...یا حق!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 18:8 توسط محمد امین چیت گران

دوست باشد کسی که در سختی

باری از دوش دوست بر دارد

نه که سربار زحمت خود نیز

بر سر بار دوست بگذارد

 

پ.ن۱:چه فرقی می کند... همین چند لحظه پیش فهمیدم اضافی ام...

پ.ن۲:مرفح!از ریشه "فرح" و اسم فاعل است...به معنی تفریح کننده دوستان عزیز...!

پ.ن۳:دستت درد نکند...کاش از این زودتر به من می گفتی...

پ.ن۴:احساس سربار بودن می کنم...تو این احساس را به من یاد دادی...تو امروز به من یاد دادی که به حریم خصوصی هیچ کس داخل نشوم...حالا که فکرش را می کنم می بینم چقدر تو امروز به من درس دادی...

پ.ن۵:دوستان خداحافظ همین جا!تو همین پ.ن...تا سر همین نقطه...یا شاید در همین نوشته فردا یا پس فردا...نقطه سر خط!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 17:42 توسط محمد امین چیت گران |