تبليغاتX
به نام آرام دل ها...

گند بزنند به این شب آرزوها...یعنی چی شب آرزوها؟!من دوستش ندارم...اصلا جز بدبختی برای من چیزی نداشته...من یک قرار قبلی رو فراموش کردم...یک قرار بزرگ!

لعنت بر من!لعنت بر من!لعنت بر من!

خدا؟!خدا کیه...؟!خدای من مرد...خدای من خورد و خاکشیر شد و تو امشب از شب آرزوها حرف می زنی؟!از اینکه امشب تا صبح بیدار باشم که چی بشه؟!

خدای من له و لورده شد!تیکه تیکه شد...یعنی خودم با همین دست های خودم خفش کردم...

شب آرزوها؟!به جهنم...به درک!به...!من ناراحتم!عصبی ام...می خوام ببینم تو شب آرزوهات٬ستاره ات یا چیزی دیگری پیدا می کنی؟!

مثل این آدم های متحجر...!که چی؟!کجا برم با این شتاب؟!

من یکی دیگر هم باید بکشم...

من باید اسم خودم رو بکشم قبل از اینکه اون من رو بکشه...

پ.ن۱:آی خدا دلگیرم ازت،آی زندگی سیرم ازت،آی زندگی می میرم و عمرم رو می گیرم ازت...

پ.ن۲:چه اعتراف تلخیه،انگار رسیدم ته خط،وقت تلافی از همه است،آی دنیا بیذارم ازت...

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 20:20 توسط محمد امین چیت گران |

دست های کوچکش را توی دست هایم می گیرم و به او می گویم به آرامی کمی دیگر از نخ را باز کند تا در حالی که نخ توی دست های اوست با حرکت دست های من بر کارش مسلط شود...پسرک اندکی موفق می شود که کمی دیگر بادبادک را بالا ببرد...بعد به آرامی دست هایم را از دور دست هایش باز می کنم تا او به تنهایی هدایت بادبادک را بر عهده بگیرد...

دقیقه ای محو بادبادک توی آسمان می شوم و بعد به پسرک که با هیجان و ترس نخ را تکان تکان می دهد،خیره می شوم.از او جدا می شوم و چند قدم که دور می شوم صدای فریاد شادی پسرک در پارک بلند می شود...به پشت سرم نگاه نمی کنم!اما وقتی پسرک جیغ می کشد:"هورا...!هورا...!بچه ها!بادبادک من رسید به آسمون،رسید به خدا!"به آسمان نگاه می کنم.به جایی که بادبادک رسیده است به خداوند...

......

پ.ن:وقتی دیشب تمام پول جیبم را به آن زن دادم و به او گفتم که فرض کند این را خدا برای او فرستاده است تا محتاج دیگر مردهای حریص خیابان نشود،با نگاهی بهت زده پول ها را قاپید و از ماشین پیاده شد...و با چشمی نگران به من گفت:"از طرف من،روی ماه خداوند را ببوس!"

......

د.ن1:من دعا کرده ام...شما هم برای رهایی او دعا کنید...

د.ن2:در این چند روز داستان ها و ماجرای کتاب هایی بد جور دارد برایم روایت عینی پیدا می کند...

......

ق.ص:همه چیز ناگهان به هم ریخت!وقتی بازی شروع شد،من به سرعت فرار کردم و او به دنبال من دوید...من گفتم من توی بازی نیستم!اما او هی می گفت:"آهسته تر!آهسته تر!".دور استخری می چرخیدیم،بعد من تندتر دویدم و او هم مجبور شد سریع تر بدود...به خدا تقصیر من نبود!من رفتم روی لبه استخر!او گفت:"اون جا نرو!".من اهمیت ندادم...او هم به ناچار آمد روی لبه...آن قدر چرخدیدم تا گیچ شد،اما من گیج نشدم...!به خدا تقصیر من نبود!من به پشت سرم نگاه نمی کردم!خیلی ترسیده بودم!بعد شنیدم که تالاپی افتاد توی آب...و آب به سر و روی من پاشید...!من به آرمی ایستادم!و به سطح آب خیره شدم...اما او هرگز بالا نیامد...

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 11:33 توسط محمد امین چیت گران |

فالگیر خیره به کف دست های دختر گفت:"دانشگاه قبول می شوی،خانم مهندس!بعد هم خانم دکتر...!کارت خوب می شود،عاشق داری چند تا؛محلشان نمی گذاری!رئیس می شوی و...!"فالگیر باهوش تر از این بود که به دختر امروزی بگوید:"مادر می شوی؛چند تا بچه می بینم یکی از یکی نازتر..."این حرف ها را تازگی از تقدیر دخترها حذف کرده بود.قدیم این ها را می گفت و دخترها لبخند محجوبی می زدند و پول می دادند...اما حالا دوره اش تمام شده است...

چرا دختر باید دلش بخواهد مادر بشود وقتی مادر را گره زده ایم با هزار جور درد و فلاکت و رنج؟!نشان افتخار سلطان غم شده است یک اشک روی گونه و نگاهی به در...نگاهی به کلیشه سازی فرهنگی و قومی مان از کاراکتر مادر بیندازید!آخر همه مصایب واقعا میم مثل مادر!یک تصویری ساخته ایم که طرف خیال می کند باید با خودش و همه خوشی های عالم و زندگی شخصی خداحافظی کند و سر تا پا بشود گذشت،سر تا پا بشود نگرانی و تشویش،تا مادر خوب تلقی شود...!کدام دختر عاقل امروزی حاضر است این جهنمی که ما ساخته ایم را بغل کند که بهشت را بگذارند زیر پایش؟!

سریال های تلویزیونی شبانه را نگاه کنید!یا اصولا بچه ندارند یا اگر دارند حضور بچه ها برای تشدید تنش است.وسط یک صحنه که همه چیز ریخته به هم،یک بچه هم شلوغ کاری می کند و معمولا مثل جن زده ها از در و دیوار بالا می رود که قهرمان قصه به مرز کلافگی و بدبختی برسد...کاربرد دیگر بچه ها در سریال های شبانه،در سکانس های تراژیک است؛در اوج غم پدیدار می شوند،چند دیالوگ محزون می گویند تا چاشنی تراژدی برای جوشش اشک فراهم شود.واقعا آدم چرا باید یکی از این عوامل تراژیک تنش زا را دلش بخواهد در خانه داشته باشد؟!کدام دختر امروزی است که دلش برای یکی از این شیاطین کوچک غنج برود؟!

تصویر یک مادر فعال و پر شور امروزی که در خانه و بیرون زنده است،پر تحرک و شاد با بچه هایش بازی می کند،کتاب می خواند،بیرون می رود و مهم تر از همه،از لحظه هایش لذت می برد چقدر در جامعه ما دیده می شود؟یکی که زندگی شخصی و آینده تحصیلی و شغلی خودش را دارد و مادری هم می کند یا حداقل تصویر یکی که به سختی دارد این ها را با هم جمع می کند،در کدام یک از این محصولات فرهنگی هست؟!

یک نوع مادر انتحاری درست کرده اند که طرف نتیجه آزمایش را که می گیرد،خیال کند نارنجک بسته به شکمش که برود زیر تانکی که همه درس و کار و شخصیت اش را له کند!گذشت،فداکاری،رنج،...فقط این را دارند که درباره مادر بگویند....پس عشق و شیرینی و لذتی که در مقابل این گذشت می گیرد کجا رفته است؟!

اگر همین جور به این تصویر قدیمی پشت تریلی و وانت از مادر ادامه بدهند،زن ها تصمیم می گیرند غیر از نقش معشوقه،تن به هیچ نقش دیگری ندهند و احتمالا مجبور می شویم مادر بچه ها را به صورت انبوه از چین وارد کنیم!

من از چیزهایی که بی حساب و کتاب اند،بی حد و حصرند،قاعده و قرار بر نمی دارند،و از چیزهایی مثل عشق مادرانه می ترسم...مخصوصا که عشق مادرانه بر عکس عشق های دیگر یک شایعه نیست...واقعا وجود دارد و واقعا همان قدر که می گویند بی حساب و کتاب است...

نصف دخترها و زن هایی که گاهی باهاشان حرف بچه دار شدن را زده ام ،آن آخر آخرش که می خواهند نهایت دوست داشتنی بودن و عجیب بودن این حس را توصیف کنند،می گویند:"فکر کن یک موجودی که همه اش مال تو است و اگر تو لحظه ای ازش غافل شوی ممکن است بمیرد،کاملا وابسته به تو است!هیجان انگیز نیست؟!تو با هیچ چیز دیگر چنین نسبتی داری؟!"نه،ندارم!و مشکل همین جا است!...

با همین نسبت یک موجودی که اگر یک روز دماغش را می گرفتند جانش در می رفت و تو مراقب بودی که نگیرند و در نرود!یک موجودی که همه اش مال تو بود،از یک جایی سی خودش را می گیرد و می رود و تو هم هیچ غلطی نمی توانی بکنی و اصلا قرار نیست بکنی!اصلا این موجود هر کاری با تو بکند؛محبت کند یا فحشت بدهد،نمی توانی تصمیم بگیری که به این دلیل و با این منطق این تصمیم را درباره اش می گیرم یا این کار را با او می کنم!نسبت تو و او و او با نسبت هر موجود دیگری فرق دارد.قاعده بازی این است که قاعده ای ندارد؛همه اش حس است؛همه اش غریزه است و این ترسناک است...توی این رابطه٬کاری رو انجام می دهی یا نمی دهی؛نه به این دلیل که خودت می خواهی یا این طوری خوب است یا راهش این است؛این کار را می کنی چون مادری و او بچه ات است و همین این برای زیر پا گذاشتن هر قراری،در نظر نگرفتن هیچ منطقی و فراموش کردن هر واقعیتی کافی است...از نظر همه در همه جای دنیا و در هر شرایطی کافی است.من این رابطه را درک نمی کنم و فکر کنم هیچ آدم خودخواهی درک نکند.هر بار که مادرم را می دیدم،خودم و برادرم را می دیدم،هر بار که پای درد دل های مادرم می نشستم به این فکر می کردم که من هیچ وقت این کار را با خودم نمی کنم!من نمی توانم خودم را پرت کنم وسط این اقیانوس محبت و غریزه...حتی اگر یک مرد باشم!

مادرم هر وقت که دلش از هر کدام ما می گرفت و در همان لحظه نگران هم بود که هیچ مرگمان نباشد،می گفت:"آدم سنگ باشد،مادر نباشد..."و من با او موافقم...

پ.ن۱:برایت این چند روز کسانی بودند که تنهایی ات را پر کنند!چه کسی است که بخواهد تنهایی این چند روز مرا به دوش بکشد؟!

پ.ن۲:هر چقدر هم ببینم که همه این چند روز خوشحالند،هر چقدر هم ببینم که هم سن و سال های من از گل فروشی بیرون می آیند و قند در دلشان آب می شود...هر چقدر هم این همه تبریک را ببینم باز هم نمی توانم غم دل خودم را پنهان کنم...و حالا من هستم یک تکه سنگ داغ!باورش سخت است...

پ.ن۳:من هم تبریک می گویم!با اینکه هیچ وقت نتوانستم تبریک بگویم...به تو و تمام هم قطارانت تبریک می گویم...

......................................................................

د.ن۱:چقدر قشنگ خانواده نتیمون از هم پاشید...

د.ن۲:آیا کسی هست صادقانه عاشق من بشود...؟!دیروز بعد از مدت ها مجله همشهری جوان را گرفتم.که کاش نمی گرفتم.بد نیست شما هم بروید و بگیرد و بخوانید!دفعه بعد حسابی با موضوع عشق که بیانش کردند،کار دارم...

د.ن۳:از دوستان کسی هست که بتواند به بنده آهنگسازی یاد بدهد...؟

د.ن۴:دیروز همون هسایمون!همون که پیر بود...یه کتابخونه داشت به اندازه اتاق مامانینا!آره دیگه...همون پیرمرد مهربونه رو میگم...می دونی چی شد؟!باورش سخته...مرد!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 12:9 توسط محمد امین چیت گران |

مادر عزیز،مهناز روزهای نوجوانی...سلام!

الآن که دارم برای تو می نویسم مدت زیادی بود که فراموشت کرده بودم!برایت حرف نمی زدم و از تو کمک نمی خواستم و این انتهای غربت بود...دوست ندارم این نامه ای باشد که برای رسیدن به دست تو آن را باید به جوی آب بسپارم و تمام روز را به این فکر باشم که به دستت می رسد یا نه...؟!اینجا می نویسم چون حتم دارم که می آیی و می خوانی...چون به یاد دارم که دو سال با هم یک وبلاگ داشتیم و با هم می نوشتیم و من بعد از آن اتفاق شوم و نحس یکی یکی،حرف ها و درد دل هایمان را پاک کردم و امروز فقط افسوس می خورم که چرا آن دست نوشته ها که برگی از تاریخ دل من و تو بود را نابود کردم!اینجا می نویسم چون می خواهم از این غربت هایی که دو سالی می شود از آنها گذشته است را برایت بگویم!می نویسم چون می خواهم ثابت کنم این نوشتن مبنی بر آن نیست که احساس ترحم دیگری را جلب کنم و محبت دو،سه روز آنها را بخرم!محبتی که می دانم پایدار نیست و بارها و بارها با تو تجربه اش کردم...می نویسم!آن قدر محکم و قوی می نویسم که هر خواننده ای مجبور شود بارها از روی این نامه بخواند و آن قدر تشنه این گفته های من و تو باشد که بارها مفهوم را گم کند...

مادر!از تو گفتن سخت تر از بی تو بودن است...مادر همین دو شب پیش بود که برای انتخاب برترین شاعر دانشجوی کشور دعوت شدم.آن لحظه فرا می رسد و من نگاهم به لب های مجری دوخته شده است...و آخر اعلام می کند نام این شاعر برتر را...جناب آقای محمد امین چیت گران!!!روزهای عزاداری است و جمعیت صلوات می فرستند!بلند می شوم،لاله فتحی می خواهد کمکم کند تا من را به جایگاه برساند و من فقط نگاهش می کنم و شاید آن لحظه التماس غرق شده در چشمانم را دید و فهمید که شاید تو کنارم ایستاده ای و من را همراهی می کنی...می روم!جایزه را می گیرم و به پشت تریبون می ایستم تا حرفی بزنم!همه سکوت کرده اند و طوری من را نگاه می کنند که انگار قرار است حرف تازه ای را بشنوند!بغض مرا گرفته است و من هنوز در این وادی غرقم که تو کجای این مجلس نشسته ای و به من نگاه می کنی و می گویی:"خوف نکن پسر!خوف نکن!".آرام و مثل همیشه،بریده و بریده می گویم:"به نام آرام دل ها...!"...برایم سخت است!ناگهان یاد همان شعری می افتم که بارها و بارها در گوشت زمزمه کرده بودم و با غروری خاصی برای همه خواندم،مادر...!:

می شود با پای عریان خیال

باز در کوچه خردی دوید

با زغال منقل مادر بزرگ

روی دیوارش نوشت و خط کشید

می شود با بغض سردی در گلو

لحظه ای در دامن مادر گریست!

می شود ناباورانه داد زد:

عشق

چون چشم عروسک شیشه ای است...!

و شروع می کنم به حرف زدن و دیگر باور کن یادم نمی آید که چه گفتم و فقط می دانم تمام این جوایز را به تو تقدیم کردم و تمام حرف هایم را با این بیت تمام کردم:

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

می خواهم جایگاه را ترک کنم...ناگهان انگار کسی از آن ته سالن بلند می شود!و من با یک نگاه می گویم که چقدر شبیه تو است!با همان چادر نماز سفید و همان روشنایی!و شروع می کند به دست زدن!نمی دانم چه می شود که جمعیت شاید به خاطر دست زدن و بلند شدن تو،بلند می شوند و فقط تشویق می کنند...!مادر!مجری برنامه سعی دارد که یادآروی کند که ایام،ایام سوگواری است و مردم را از تشویق کردن منصرف سازد!اما انگار فایده ای ندارد و تو کار خودت را کرده ای!من گریه ام گرفته است و نمی خواهم کسی اشک هایم را ببیند...و فقط سعی دارم از هجوم مردم در آخر مراسم بگریزم!!!و من هنوز در حیرتم که چرا این ها را برای تو می نویسم که تو خود از تمام ماجرا آگاهی...!

مادر!دوباره شب شهادت رسیده است...و من دست به قلم می شوم و فقط می نویسم!و ناگهان خوابم می برد!یادت می آید آن شب هایی را که خواب می دیدم،صبحش با تو چه می کردم؟!آنقدر برایت تعریف می کردم که خودت با دستان خودت من را از خانه بیرون می کردی و می فرستادی مدرسه...و مادر،من آن شب خواب دیدم:

و من بی بی را خواب دیدم!مهمانش بودم...به من گفت که باز شرمنده اش کردم و من سرم را پایین انداخته بودم و فقط خجالت می کشیدم و نمی دانم که چه شد لب هایم به شکایت باز شد و از همه چیز برایش شکایت کردم و او صبورانه گوش می داد!وقتی حرف هایم تمام شد به من گفت:"تمام شد؟!"و من فقط سکوت کردم و او شروع کرد به حرف زدن!برایم سخن گفت از حضرت مریم و سختی هایی که کشیده بود،از اینکه یک روز خداوند رحم او را خواست و او خالصانه با اینکه دست هیچ مردی به او نخورده بود،قبول کرد!از آن روز گفت که وقتی مسیح را در آغوش گرفت و همگان او را با فرزندی دیدند به او تهمت ها زدند و پشت او حرف هایی زدند که حضرت مریم به خداوند گفت:"کاش می مردم و هیچگاه این روز را نمی دیدم...".بی بی مثال خودش را زد و از تمام مظلومیت هایی گفت که او تجربه اش کرده است!من برای بی بی شعر خواندم و او به من گفت که همه چیز حل می شود و خود او پشت من ایستاده است!بی بی یک دانه خرما و یک کاسه شیر مرا مهمان کرد و من دیگر هیچ چیز یادم نمی آید تا اینکه با صدای پیرمرد همسایه که عادت به اذان گفتن دارد بیدار شدم...

مادر!و ای کاش که آن لحظه کنارم بودی!!!می ترسیدم!ولی آرامش داشتم...ترسم از آن بود که اگر این حرف ها را به زبان بیاورم من را متهم به کفر و دروغگویی کنند و شاید باورت نشود که آن روز صبح،نمازم را بعد از آن همه مدت ایستاده خواندم...آن قدر ذوق زده بودم که دوست داشتم همین طور نماز بخوانم و گویی که به سجاده ام میخ شده بودم!

مادر!یادت می آید که گاهی به من گفتی که برایت کتاب(حافظ)باز کنم؟!یادت می آید می گفتی که دستم حق است و حرف دل آدم را خوب از زبان حافظ بیرون می کشم؟!بعد از آن همه دو رکعت ها،حافظ را باز کردم...هفت بار!و هر هفت بار فقط یک غزل آمد!با اینکه فقط حافظ یک بار با فرد سخن می گوید!می دانی چه بود...؟!:

یاری اندر کس نمی بینم،یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد،دوستداران را چه شد؟

آب حیوان تیره گون شد،خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل،باد بهاران را چه شد؟

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد،یاران را چه شد؟

لعلی از کان مروت برنیامد،سال ها است

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

شهریاران را بود و جای مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد،شهریاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید،سواران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست

عندلیبان را چه پیش آمد،هزاران را چه شد؟

زهره سازی خوش نمی سازد،مگر عودش بسوخت؟!

کس ندارد ذوق مستی،میگساران را چه شد؟

حافظ!اسرار الهی را کس نمی داند خموش!

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

مادر!و من اگر تا دیروز خسته از تهمت ها و این همه ریا کاری ها بودم،دیگر امروز احساس می کنم پشتم چنان محکم و قوی است که شاید هیچ وقت خسته نشوم...همین هفته پیش بود که تولد بیست سالگی ام را خودم جشن گرفتم!تو که خودت خوب می دانی چقدر من این بیست سالگی را دوست داشتم و برایش آروزها داشتم...ولی باز می ترسیدم!مثل همان روز تولد ته تقاری ات که می خواستم فقط تنها باشم و به این فکر کنم که کجای این زندگی من راه غلط رفته ام...

مادر!من تمام این راه ها را رفته ام...تمام حرف ها را تحمل کرده ام...زمانی که از مدرسه اخراجم کردند فقط سکوت کردم،و خوب می دانستم که همین سکوتم آن ها را آزار می دهد!به من تهمت دزدی زدند!با اینکه تو خوب می دانی که فرزندت حلال زاده است...من تمام این خفت ها را تحمل کردم!برای چه؟!برای اینکه ریاضت بکشم یا خودم را بزرگ نشان بدهم...مادر!زمانی که تو نبودی چقدر حرف ها از آشناها شنیدم،چقدر سرزنش شدم و حتی به این متهم شدم که من باعث شدم که ما را تنها بگذاری...متهمم کردند که من از همان اول باعث آزار تو بودم!ولی این مردم خبر نداشتند که من همان ثمره نذر تو از بی بی بودم!تو خودت بارها به من گفته بودی که می شود اگر من فرزندی دیگر داشته باشم به اندازه تو دوستش داشته باشم...؟!و من می دانم که تو خود بارها با این حرف ها و تهمت ها زندگی کرده ای!حقوقت را قطع کردند ولی خودت کار کردی و دهن همه را بستی...دیگر چه بگویم!از اینکه هر روز از آشناهای این دنیای مجازی برایم پیغام می فرستند و من را آدمی خطاب می کنند که از شرف و غیرت بویی نبرده است!من را متهم می کنند که نجابت تو را به هم ریخته ام!تو را کوچک کرده ام...گفتند اگر شرف داشته باشم آزاده ام ولی همین شرف را هم از من گرفتند...به تو بی احترامی کردند و من فقط سکوت کردم!برایت تاسف خوردند که من را به این دنیا آوردی!حتی برای خدا هم تاسف خوردند که همچین بنده ای را دارد!با اینکه خودشان حرفشان را نقض کردند و گفتند خدا زیبا است و کار ابلهانه نمی کند...مادر!چه بگویم...؟!که اگر هر چه قدر هم بد باشم ولی آدم هستم!اگر مستی کردم،چوبش را هم خوردم!یعنی چوبش را خوردند چون من دست به آن لجن هم نبردم...من به تو بی احترامی نکردم و حرمتت را نشکستم و هیچ فردی به روح گرامی مادر بی احترامی نمی کند!آنقدر گفتند!من را آقای "..." خطاب کردند!هر چه خواستند گفتند و من فقط سکوت کردم!من می توانستم هر روز بیام اینجا و برایشان بنویسم!ولی خودشان گفتند که تحمل توجیه های من را ندارند!شد همان زمان بیماری تو و من و برادر!تحریممان کردند!تحریم محبت...!ولی تا کجا؟!تا کی...؟گفتند دروغ می گوییم!با هم نشانشان دادیم...تهمت زدند!خودمان ثابتش کردیم که همه آن حرف ها فقط حرف بود...ولی حالا چه؟!!فقط می گویند...نمی خواهند ببینند!چون می ترسند شرمنده خون قلم خود شوند!مادر...!زمانی به من گفتی که از این شهرت و معروفیت بترسم!خودت گفتی زمانی که معروف می شوی،نگران حرف های مردم نباشم چو همیشه حسادت وجود دارد و همیشه خودت را برایم مثل یک موش آزمایشگاهی نشان دادی که یاد بگیرم چگونه رفتار کنم!که همان موش آزمایشگاهی بودن هم از صد جملات مهرآمیز مادرانه شرافت دارد!من را بیمار نشان دادند!بیمار روانی...!و من فقط سکوت کردم!و فقط از آن ها برایم ابراز تاسفشان باقی مانده است...!یادم می آید که گفتی با دیگران طوری رفتار کنم که شاید یک روز دشمنم شوند و شاید همان دشمنان یک روز دوست من شوند!و من امروز هیچ باکی ندارم...!چون می دانم حسابم برای کسانی مثل بی بی و امثال او پاک است!غصه نمی خورم!بگذار اطرافم خالی باشد...بگذار هر روز در گوش یکدیگر قصه هزار و یک شب بخوانند ولی من دلم قرص است چون یکی مثل بی بی پشتم ایستاده است!هوایم را دارد...شرف به داشتن معروفیت و هوادار نیست!شرف به این نیست که دور و برت شلوغ باشد و محبت دیگران را بخری...شرف آن است که مقابل این روزگاری که هیچ شرفی ندارد تاب و طاقت بیاوری!شرف آن است که اگر متهم شدی در یک لجن زار غرق شدی،خودت با دستان خودت بیرون بیایی...!و من امروز از دست هیچ کسی ناراحت نیستم!چون خودت گفتی ببخش تا ببخشند و خدا هم تو را ببخشد!و من می خواهم من را ببخشند بابت تمام کارهایی کرده و نکرده!به خاطر حرف هایی که زدم و هیچ وقت از زدن آن ها پشیمان نشدم!

مادر!و امروز،نزدیک دو ماه دیگر اولین مجموعه شعر من که به نام تو نامگذاری اش کرده ام چاپ می شود...!تاییدی اش را از وزارت ارشاد گرفت و منتظر مجوز آن است...مقدمه اش را استادم "سهیل محمودی" نوشته است.و تمام آن شعر هایی که گفتم و خواندند و بقیه هم شنیدند و بعد هم رفتند تحقیق کردند که برای من نیست در این کتاب آمده است!شعر آهنگ ماه عسل،شعر آهنگ تیتراژ سریال همنفس،شعر تیتراژ پایانی برنامه مثلث شیشه ای،...در این کتاب آمده است...

از رمانی که نوشته ام فقط یک فصل آن باقی مانده است که نمود واقعی زندگی تو است...تمام آن فیلم نامه ها و نمایشنامه هایی که نیمه کاره بود تمام شد!و امروز شروع دوباره ای است از تمام راه ها!از تمام خنده ها...مادر!دلم برایت تنگ شده است به وسعت تمام قطره های باران!به وسعت اشک های یک کنجشگ که بعد از گریستن می میرد!و من شروع دوباره ای دارم از تو!از خاطراتی که نوشته ای!از حرف هایی که زده ایی...دعایم کن!دعایم کن که سخت به آن محتاجم...کنارم باش که به بودن و گرمای وجودت محتاجم!عزیز دل!آنقدر دل دل نکن،ببار...!یادت نرود که این فقط یک راز است!اگر باران بارید و اولین قطراتش رو دستت چکید،آسمان تا چهل روز به تو نگاه می کند...

با تقدیم تمام احترامات

محمد امین

پ.ن۱:بی بی جان!یک عمر مدیون شما هستم...!یک عمر!

پ.ن۲:منتظر نقد شما بر فیلم سینمایی "اگر باران ببارد" هستم،فیلم نامه ای که با کمک دوست گرامی ام نوشته شد...

پ.ن۳:برای شروع کردن دیر نیست!فقط یک نگاه،فقط یک سلام...!یاحق!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 11:57 توسط محمد امین چیت گران |

باز ساعت از نیمه شب گذشته است...و من در این فکر که او باز می آید!در اتاق دوباره بویش پیچیده است!و من در این فکر که شاید دوباره باید آن ساک آبی را در بیاورم...خودش هم آن روز تمام وسایلش را جمع کرد...یادم هست!همه چیز سفید بود!و حالا می فهمم که چرا اینگونه نگاهش می کردند...

چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

وای بر من!تن تنها و غم دنیایی

تیر باران فلک فرصت آن هم ندهد

که چو تیر از جیگر ریش برآرم وایی!

لاله ای که بر او داغ دو رنگی پیدا است

حیف!از ناله معصوم هزار آوایی...

و من باز دیدم فوج فوج این حرف هایی که گفته شد!گفتی،گفت!گفتید،گفتند...!و من نمی گویم و سکوت می کنم!!!سکوت می کنم به خاطر آن روز!دوست ندارم روضه بخوانم...چون قبلا هم گفتم که روضه شرف دارد و حیثیت...!سکوت می کنم به خاطر آن دو روز!آن دو روزی که لحظه وداع بود...آنجا یاد گرفتم که باید سکوت کنم و صبر بر نگاه مردم،بر دست مردم،بر حرف مردم،...من یاد گرفتم که چگونه نگاه کنم بر نگاه دروغین مردم!با اینکه چشم ها دروغ نمی گویند...

بحث نمی کنم!چون شاید افتخار می کنم بر سرنوشتی که دارم...سرنوشتی که دوست ندارم از سر نوشته شود،دوست دارم این تنهایی را که به او عادت کردم...

شاید اشتباهم این بود زندگی ام را،راز دلم را،حیثیت و شرفی که در این چند روز به باد دادند و خیلی چیزهای دیگر را،با تویی که به تو اعتماد کردم و از ته دل دوستت داشتم،در میان گذاشتم...شاید اشتباهم این بود که گریه هایم را،بغض در گلویم را،ناله ها و درد هایم را برایت سرودم...شاید اشتباهم این بود که نمی خواستم خودم را یک مرد بی درد نشان دهم!با اینکه امروز این مرد بودن را هم به زیر رادیکال برده اند...شاید اشتباهم این بود که قلمم را،خون قلمم را!با تو در میان گذاشتم...!شاید اشتباهم این بود که تو را هم خون خودم کردم...!و حالا من این همه اشتباه دارم!اشتباه شخصیت!اشتباه گمراهی...!و شاید این اشتباه که به تو اعتماد کردم...اشتباهی که هیچ کس باعثش نبود!اشتباهی که...!

اصلا بماند که این اشتباه ها چیست...!اشتباهی که من به دنبالش نبودم!اشتباهی که بی اعتمادی بود...و تو یادت رفت آن همه حرف ها و سرودها...

گفته می شد که در این چمنزار

نغمه ساز باغ و جنان اند

چون تو از آشیانه دور ماندند

آری!در بند دام جهان اند

آری!از درد داغ جدایی

با تو هم درد و هم داستان اند...

گفتی این داستان کس نخواند جز یکی عاشق بی قرار!من همان عاشق بی قرارم...چه بگویم؟!هیچ چیز نیست!جر همان ساک آبی بالای کمد!با تمام وسائل سفیدش...با تمام همه چیز...

امروز سر خاک پدرت رفتم...!این نشان به آن نشان که مزارش پر از گل رز سرخ است...خوش به حالت!که امروز دیدم پدر شهیدت را...!

                                                    باید از محشر گذشت

لجن زاری که من دیدم سزای صخره ها است

گوهر روشن دل از کان از جهانی دیگر است

و با تمام این حقایق و حرف ها،باید رفت...باید رفت!و می دانم چه زود پشیمان می شوی از این همه بی اعتمادی و از این همه شکست...و این را بدان با تمام این فاصله ها از این دوست داشتن کم نمی شود!و من هنوز چشم در راه آن یک شنبه ام که گفتی می آیی...!و چشم در راه سایه ات که بر در اتاق بیافتد...

عذر می خواهم ای پری!

من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند

روی جنگل نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو چنانش..

آب دریا ها کفاف تشنه این درد نیست...

بره هایت می دوند

جوی باریکه عزیزم!راه خود گیر و برو...

یک شب مهتابی

از این تنگنای

بر فراز کوه ها پر می زنم

می گذارم می روم!

ناله خود می برم!

دردسر کم می کنم...

چشم هایی خیره می پاید مرا...!

غرش تمساح می آید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامری است

دست موسی و محمد با من است!

می روید!

وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی است!

و صبح...!

و صبح چندان دور نیست...!

پ.ن:آمدی...؟!

+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 23:24 توسط محمد امین چیت گران |

پ.ن۱:و من خواهم رفت...

پ.ن۲:آن روز که با دوستانت رفتی بیرون جای من را هم خالی کن...

پ.ن۳:کاش بفهمی معنی نوش دارو را...!من در جدی ترین لحظات عمرم بودم...من از مولایم یتیم نوازی را یاد گرفتم...و افتخار می کنم که یتیمم!!!

پ.ن۴:شرمنده به خاطر این همه سربار بودن...چمدانم را بسته ام...

پ.ن۵:چون می گذرد ملالی نیست...!نقطه سر خط...!یا حق!!!

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 17:35 توسط محمد امین چیت گران

دوست باشد کسی که در سختی

باری از دوش دوست بر دارد

نه که سربار زحمت خود نیز

بر سر بار دوست بگذارد

 

پ.ن۱:چه فرقی می کند... همین چند لحظه پیش فهمیدم اضافی ام...

پ.ن۲:مرفح!از ریشه "فرح" و اسم فاعل است...به معنی تفریح کننده دوستان عزیز...!

پ.ن۳:دستت درد نکند...کاش از این زودتر به من می گفتی...

پ.ن۴:احساس سربار بودن می کنم...تو این احساس را به من یاد دادی...تو امروز به من یاد دادی که به حریم خصوصی هیچ کس داخل نشوم...حالا که فکرش را می کنم می بینم چقدر تو امروز به من درس دادی...

پ.ن۵:دوستان خداحافظ همین جا!تو همین پ.ن...تا سر همین نقطه...یا شاید در همین نوشته فردا یا پس فردا...نقطه سر خط!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 17:42 توسط محمد امین چیت گران |

نمی دانم باید از کجا شروع کنم؟!اصلا نمی دانم بهانه ای برای شروع کردن هست...؟!بهانه ای برای سلام کردن و یا بغض لحظه خداحافظی...می دانی!دیگر منتظر بهانه ام!بهانه هایی که ما را به هم نزدیک کند...از خدا پنهان که نیست از تو چه پنهان باشد که نمی خواستم از این قافله ای که برای تو از آرزوها و دل تنگی هایشان می نویسند عقب افتاده باشم...این حس حسادت اذیتم می کند!اذیتم می کند چون من هم می خواهم از این دل برای تو بگویم...داداش می دانی!آن روز که برای بار اول به طور اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم بهتم زده بود...یادم می آید برای امیر کیان نوشته بودی،از اینکه می خواستی خودت را برای او خرج کنی!اشک ما را که در آوردی دیگر از حال بقیه خبر ندارم...یادم هست خواستم برایت نظر بگذارم،نمی دانی که چقدر برایم سخت بود،آنقدر سخت بود که فکر می کردم که می خواهم چیزی را از پدرم طلب کنم،آخر کمی با هم در مسائلی رو در وایستی داریم!اما خیلی زود این ابهت شکست!ابهتی که با دیدن نظرات دیگران فرو ریخت و چقدر هم خوب بود که خورد و خاکشیر شد...داداش!آن روز را یادت می آید که از تو خواستم که برادر من باشی،چند روزی گذشت و از تو هیچ پیغامی نرسید و من با کمال پر رویی برایت نوشتم که:"حتما و به طور قطع سکوت علامت رضا است!نکند شما فکر می کنید جواب ابلهان خاموشی است؟!ولی ما به همان دلیل اول دل می بندیم... پس از امروز شما داداش ما هستی...!"و الحق!که رسم برادری را به جا آوردی!داداش!یادت می آید آن روزی را که به من زنگ زدی؟!آنقدر ذوق کرده بودم که می خواستم وسط اتوبوس داد بزنم!از خوشحالی گریه ام گرفته بود!البته نمی دانم اشک شوق بود یا آن بغضی که چند دقیقه قبلش از این بدبختی روزگار گلویم را فشار می داد و حالا ترکیده بود!اصلا به حرفایت گوش نمی دادم!مات صدایت بودم...یادم هست به من گفتی پسر!یه کم انرژی داشته باش!محکم باش...!و من می خواستم که صدایت را همچنان بشنوم ولی تو کار داشتی و باید می رفتی...هنوز آن امین جان گفتن هایت در گوشم هست...داداش!اگر در شعر،"شهریار" استاد مسلم و بی بدیل من هست،کامران نجف زاده استادم در نثر است!مانند همه استاد هایی که شاگردانشان به گرد پای او هم نمی رسند...!داداش!من به آن کودکان دبستانی که از آرزوهایشان برای تو گفتند،دل بسته ام!من به آن پیرمردی که عصایش در دستش بود و در ایستگاه اتوبوس نشسته بود...من به سعید و خواهرش،به مردی که شب عید شیشه ساختمان ها را می شست،من به خیلی چیزها دل بسته ام و نمی دانم با این دل بستگی ها چه کنم...یادم می آید وقتی به پسر هفت ساله همسایمان گفتم که تو مسافر هستی،گفت به تو بگویم که کارت سوخت ماشین پدرش را به تو می دهد که مسافر نباشی...!حالا من باید به همان تیتراژ 20:30 دل ببندم که با استیل خاصی میکروفن را دستت می گیری و ساعتت را نشان می دهی...حالا باید به آخرین "به نام آرام دلها" گفتنت قبل این سفر دل ببندم که این هم کم است...!داداش!من چه کنم با این همه دل تنگی؟!حالا تو هستی و یک چمدان و فرنگ و لنگه دنیا...!حالا باید منتظرت باشم کنار رود سن،شاید کنار پل "سن اتین"،شاید کنار دروازه خیابان شانذلیزه؛کنار قبر سرباز گمنام،شاید کنار تندیس ایفل نزدیک آن غول آهنی،شاید کنار کلیسای نتردام ...من کجا منتظرت باشم؟!منتظرت هستم چون با تک تک این مکان ها،حتی با حاشیه بین آجرها هم خاطره دارم...دیگر چه بگویم که همین ندانستن خودش کلی درد است...و تو هر جای این دنیای که باشی از یادت نمی کاهم که یاد دوستان التیام بخش دل هاست!روح را آرامش می دهد و آن را زنده می کند...می دانم می آیی و دور نیست آن روز که آمدنت را به جشن می نشینیم و تو از عاشقانه هایت خواهی گفت...

با تقدیم تمام احترامات

قربانت!

دادا امین

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 10:0 توسط محمد امین چیت گران |

۱_آن سکانس از سکانس های آخر سریال"مرد هزار چهره"را یادت هست؟!آن سکانسی که"مسعود شصتچی"برای آخرین دفاعیه از خود صحبت کرد...من را به هم ریخت...راست می گفت!من هم می خواهم بگویم که:

من شریف تربیت شدم!من شریف بزرگ شدم!نه کسی منو می شناخت نه کسی بنده را می دید!نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه!من ساده بودم!من همه چیز را باور می کردم!من با هیچ چیز مخالفت نمی کردم!سرم به کار خودم بود و شریف بودم!من مقاومت کردم تا حد توانم...اما من توانم کم بود!بنده ضعیف بودم!هم برای خودم هم برای دیگران...و من به همه احترام می گذاشتم.و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن!بعضی وقتها یادم رفت که کجام…و همه اینها مال من نیست،حق من نیست!و من اشتباهی ام!من از اولش اشتباهی بودم...بله من یادم رفت اینها مال من نیست!تقصیر من بود!تقصیر دیگران هم بود!اما خدایا!تو شاهدی که هیچ چیز را برای خودم برنداشتم!من هیچ چیزی توی جیبم نگذاشتم!من از سهم کسی نخوردم!من فقط اشتباهی بودم!خدایا!تو شاهدی من چیزی را خراب نکردم!خدایا!تو شاهدی من کسی رو اذیت نکردم!حالا من ماندم و تقاص این همه اشتباه دیگران!من از هیچ کس توقعی ندارم.خدایا تو منو ببخش...

۲_گمانم فردا تولد تو است...شاید هم نباشد!و تو هنوز با من قهری!این شعر به پاس 25 بهار زندگیت خواهرم!:

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشسته ام برابرش

خواهر سلام!با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما

با هم سروده ایم،جهان کرده از برش

خواهر!زمان،زمان برادرکشی است باز

شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش

با خود ببر مرا تا که نپوسد دراین سکوت

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منم!آنکه به تعداد موجهات

با هر غروب،خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر!برادر تو کم ازماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه که بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش...

۳_"سرقت ادبی!!!"نمی دانم چرا مردم در این چند روز من راشرمنده می کنند...هر روز یکی به من التماس می کند!یعنی واقعا کار آن ها انقدر پیش من گیر است؟!

۴_تلفن قطع است و صاحب خانه برای ادب دیگران قصد ندارد که وصلش کند...و من هم اندر خم یک کوچه ام...

۵_این عکس باید بدون شرح باشد ولی خوب در همین چند روز که مسافرت بودم در یکی از مرکز خرید های شهر با ایشان عکس یادگاری گرفتم...:

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 16:12 توسط محمد امین چیت گران |

از خانه فرار کرده ام...پایم درد می کند،زخمم چرک کرده است...به مغازه ای می رسم و به صاحبش می گویم:"آقا التماستان می کنم و بگذارید من یک لحظه از کامپیوتر شما استفاده کنم!"قبول می کند و شروع می کنم به نوشتن...

آنقدر رنگم پریده است که می رود برایم یک لیوان آب پرتغال می آورد...احتمالا صورت و چشمان کبود شده ام را هم دیده است...سعی می کند آرامم کند ولی فایده ای ندارد...

باور کن من آنقدر ها هم  بددهن نیستم...اصلا می دانی موقع سال تحویل همه خواب بودند...سفره هفت سین که نداشتیم،من خودم ماهی های قرمز را در دلم جا دادم...به صفحه تلویزیون زل زده ام که اعلام می شود سال نو تحویل شد ولی دل من که نو نشد!پس چرا کسی سال جدید را به دل من تحویل نداد...عیدی هم که به من ندادی!ولی عیدی ام جا به جایی محموله بود!می دانی چی؟!همان بهتر که ندانی...حالا هم با عیدی هایم می خواهم لباس سال جدید را بخرم اما نمی دانم که چرا صورتم کبود شده است...عینک آفتابی می زنم ولی منتظر توام که به من آفتاب را تحویل بدهی...خوب من از تو دلگیرم!هنوز هم تو را نبخشیده ام!می خواهم ناز کنم و تو هم هی ناز من را بکشی...ولی ناراحتم ولی باور کن حرف های امروز لیاقت تو نبود!باور کن آن بنده خدا همه آن حرف ها را به من و مادرم زده است...باور نمی کنی؟!خوب باور نکن ولی می دانی که امین هیچ وقت دروغ نمی گوید!حالا هم که دارم گریه می کنم و پیرمرد برایم دستمال کاغذی می آورد!ولی کاش که تو اشک هایم را پاک می کردی...!

لحظه غم انگیزی است وقتی دوباره جلوی واقعیت می ایستی و به چشم هایش خیره می شوی.بد تجربه ای است و هر بار هم که تکرار می شود درس نمی گیری،یادت نمی ماند که رفاقت چقدر می تواند بنیانش بر باد باشد.هر بار که فراموش می کنی که آدم ها آدمند و به همین دلیل هم اهل تجارتند،قرار نیست همیشه پایت بمانند،قرار نیست مدام توی ذهنشان باشی،قرار نیست زندگی فقط شیر و شکر باشد!درست وقتی همه چی به نظر رو به راه می آید،وقتی مطمئنی که پشتت قرص است و می توانی با سر بروی توی شکم زندگی و غمت نباشد،درست وقتی که فکر می کنی با همراهی دوستانت می شود هر کوهی را جا به جا کرد،واقعیت چشم هایش را باز می کند و به صورتت زل می زند!آن وقت است که یادت می افتد رفقا قبل از هر چیزی آدمند و بعد یکهو می بینی چقدر ساده،مواجه شدن با این واقعیت غمگین ات می کند!لحظه غم انگیزی است وقتی تنها می مانی و رفیقت همین طور که دارد دور می شود برایت دست تکان می دهد!سخت است دوباره با خودت کنار بیایی،سخت است دوباره همه چیز را از اول شروع کنی،سخت است نگاه حق به جانبش را بگذاری به پای شرمندگی اش از اینکه نمی تواند در کنارت باشد!سخت است تکه مچاله خودت نگاه کنی که انداخته است جلویت!لامسب از بس که اتفاق ساده ای است،همه چیز را پیچیده می کند!چرا هر بار تن می دهم به این بازی؟!چرا این تجربه های تلخ را آنقدر خوش بینانه تحمل می کنم!؟چرا یادم می رود این چیز های ساده را؟!چرا هر بار روی شما حساب می کنم؟!چرا از یک جایی به بعد هی فراموش می کنم شما چقدر می توانید دور باشید رفقای من؟!

پ.ن:حالا باید برگردم خانه...دستانم را مشت کردم!می خواهم حق خودم را بگیرم...و من هنوز صورتم کبود است...

 تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 12:12 توسط محمد امین چیت گران |

با دمپایی لاانگشتی روی ماسه ها راه می روم…درشان می آورم و دستم می گیرم…پاهایم را روی این ماسه های داغ می گذارم ولی راضی نمی شوم…نمی دانی چه حالی دارد،وقتی با ماهی ها عشق بازی می کنی…با آن ها شنا می کنی…با آن ها حرف می زنی…

یادت می آید به من قول داده بودی که من و لی لی جانت را به دریا ببری؟!ولی من رفتم!نه تو بودی و نه لی لی جان!شما هر دو رفتید و من تنها ماندم…

برای من که کسی نبود که زنگ بزند و عید را تبریک بگوید…من دو شبانه روز نخوابیدم و منتظر تلفن تو بودم…ولی حیف!هنوز دارم خودم را گول می زنم که باز حتما این موبایل ها در دسترس نبودند…

پ.ن:...و من هنوز با این سکوت سنگین تحقیر می شوم…

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 17:51 توسط محمد امین چیت گران |

                         

اپیزود اول:در هواپیما نشسته ام...از آن موقع که فیلم "مارها در هواپیما" را دیده ام فقط می ترسم!می ترسم از یک جایی،یک جوری می ترسم...

اپیزود دوم:هنوز در هوا هستیم و من خوابم...هواپیما تکانی می خورد و من بیدار می شوم...نگاهم به بیرون می افتد! نمی دانی چقدر لذت بخش است وقتی خود را بین ابرها حس کنی!بال هواپیما ابرها را تیکه تیکه می کند...من با ابرها حرف زدم...کم کم تمام می شوند و می روند این سیاهی لشگر!تا اینکه می فهمم دریا برایم فرش قرمز انداخته است...

اپیزود سوم:هوا گرم است!آتش می بارد از این آسمان لاجوردی...دلم گرفته است!کوله پشتی ام را بر می دارم تا بروم دریا!حدود 2ساعتی دنبال خلوتی برای خودم و خودش(دریا)بودم...پیدا می کنم این محل هبوط را...

اپیزد چهارم:حرف ها زدم...او هم گفت...از دردها و از آبی ها و از هر چه که باید بگوید...و چقدر عظمت دارد این نگاه آبی...

اپیزد پنجم:و اینجا هیچ خبری نیست...فقط سکوتش آدم را تحقیر می کند!همین...!

پ.ن۱:باید تلقین کرد به خوب بودن...اگر چه فقط دروغی بیش نیست...

پ.ن۲:یادت می آید به من قول داده بودی که مرا دریا ببری؟!من رفتم،اما تو نبودی...

پ.ن۳:سال نو مبارک...سال گذشته که برای من با جز سیاهی چیزی نبود...باید ببینم 87 چه عزیزی را می خواهد از من بگیرد...شاید خودم را...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:0 توسط محمد امین چیت گران |

پسرک تنها بود!از خانواده دل خوشی نداشت...و شاید خانواده دل خوشی از او نداشتند!می خواست ثابت کند که دوستشان دارد ولی نمی توانست!خیلی وقت ها به او می گفتند جوانی و اقتضای سن توست!و او همیشه از این جمله بدش می آمد...با آنها اختلاف نداشت بلکه فقط مختلف بودند...شب ها تو اتاق تنها می نشست و هیچ کس این تنهایی را نفهمید...از آن وقت که یادم می آید قرص می خورد،وقت و بی وقت!عاشق راه رفتن بود...خسته نمی شد!اهل شعر بود و شرکت در مراسم های ادبی کم کم باعث شد که سر زبان ها بیافتد...

پسرک تنها بود!عاشق ارتفاع بود!بعضی شب ها بالشت و پتویش را بر می داشت و می رفت بالای پشت بام می خوابید!توی خواب راه می رفت!حرف هم می زد!توی خواب غذا می خورد...حتی توی خواب می خواست خودکشی کند...البته آن هم چه خودکشی!می خواست خودش را از بالای تخت پایین بیاندازد...

پسرک تنها بود!اختلاف ها بالا گرفت...همه چیزش را مصادره کردند!عشق،قلم،آزادی و هزار چیز دیگر... پسرک خوابش می آید...می نشیند و گوسفند ها را می شمرد!اما باز خوابش نمی برد...شعرهایش را می خواند اما خوابش نمی برد...همیشه می ترسد!پسرک هیچ وقت دروغ نمی گوید!همیشه می گفت:از اشتباه اولی نباید ترسید،باید نگران دومی بود...تو برایش لالایی بخوان!

زیر گرمای تابستون

زیر بارون خزون

فقط یک مشکل بود!

پسرک تنها بود...

زیر سرمای زمستون

توی جیک جیک مستون

فقط یک مشکل بود!

پسرک تنها بود...

شب یلدا

شب چهارشنبه سوری

سر سفره هفت سین

توی جشن تولد

فقط یک مشکل بود

پسرک تنها بود...

زیر گرمای تابستون...