بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست
به مرام پرندگان سوگند مي خورم
در عرف ما،سزاي پريدن تفنگ نيست
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست
در كارگاه رنگرزان ديار ما
رنگي براي پوشش آثار،ننگ نيست
از بردگي مقام بلالي گرفته اند
در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست
دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر
فكري كنيد!كه فرصت پلكي درنگ نيست
وقتي عاشقانه بنوشي پياله را
فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست
تنها يكي به قله تاريخ مي رسد
هر مرد پا شکسته که تيمور لنگ نيست
پ.ن:دیروز دوستی به من گفت که شریعتی خدا بیامرز گفت:"از میان تمامی دوستانی که داشته ام،سیگارم برایم بیشتر می سوخت..."
..........................................................................
د.ن1:تو که نمی خواستی من بیایم برای چی من را دعوت کردی...؟!می خواستی با دوستانت به من بخندی...این چیزها یک جوء عاطفه می خواهد!
د.ن2:تو که می دانی که این چند روز بیشتر از همیشه خسته ام!تو که می دانی!چرا این همه سکوت...این چند روز یاد گرفتم که از این نگاه تا آن نگاه کلی راه است...
د.ن3:این چند روزBatul Demir همدم تنهایی های من شده است!دوستان ترک زبان فکر کنم بیشتر او را بشناسند...
د.ن4: داشتم،دارم،خواهم داشت...و این صدای فاصله بود!فاصله ای که می آمد از آن روز سرد زمستان که با هم روی نیمکت های منجمد فلزی که از گرمای وجودمان که به خاطر دیدارمان بود،رنگ گرفته بودند...تو راست می گفتی!به خدا قسم من دیدم که پسرک شکست و شاید دوباره دل و قلبش را بند زد...
د.ن5:قرار بود امروز از عشق بنویسم...حوصله اش نبود!فرض کن بادبادکم را گم کردم...
د.ن6:آیا در این امپریالیسم جهانی جایی برای ناسیونالیسم مانده است که من هم بیایم و از جدمان کوروش بزرگ بگویم و سنگ آن وصیت نامه و لوح حقوق بشرش را به سینه بزنم؟!امروز دیگر جای این حرف ها نیست...
..........................................................................
ق.ن1: دوباره صبح می شود و تمام برنامه روزانه اش را بر روی یک کاغذ سفید نوشته اند...مادر که از در می رود بیرون،همچنان دارد تذکر می دهد!:"غذایت روی اجاق است،ظهر خودت داغش کن و بخور..."علی به برنامه نگاه می کند و لباسش را می پوشد...
ق.ن2:کنار استخر بزرک پارک نشسته است!برنامه را باز می کند...برایش نوشته اند 10 تا 10:30 پیاده روی!11:30 تا 12 کلاس زبان!از...
علی 28 سالش بود...
ق.ن3:روزنامه روز را می گیرد و لنگان لنگان به خانه بر می گردد...سر راه،توی کوچه؛بچه های محل دارن فوتبال باز می کنن...علی با خنده می یاد جلو!توپ رو از یکی از بچه ها می گیره و محکم زیر توپ می زنه!بلند با اون صدای کلفت می خنده...توپ محکم به شیشه می خوره!همه فرار می کنند!علی می ماند و یک خنده تلخ و شیشه شکسته همسایه...
..........................................................................
ش.ن۱:اصلا از او بدم اومد!وقتی خالصانه بعد از مدت زیاد از مشکلاتم برای او گفتم و از او کمک خواستم!مثل اینکه در چشمانم زل زده باشد،به من گفت:"فقط تو باید زود ازدواج کنی...!"دیگه نمی خوام ببینمت...!
ش.ن2:م ی ن ا خانم!گاهی وقت ها سکوت همه چی را حل می کند...ولی گاهی وقت ها هم مثل همین چند روز که فکر کردی آمده ام عذر خواهی کار نکرده...!به من ربطی ندارد که المپیاد ریاضی ات را خراب کردی و یا هر چیز دیگر...من به شما هیچ بی احترامی نکردم و نمی کنم،چون اصلا بلد نیستم مثل شما از خجالت کسی در بیایم!
..........................................................................
ت.ن:دوستان عزیز!پ.ن یعنی پی نوشت،د.ن یعنی دل نوشت،ق.ص یعنی قصه نوشت،ش.ن یعنی شکواییه نوشت و ت.ن یعنی تذکر نوشت...
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟!
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تو را
کاشکی می دیدم...
شانه بالا زدنت را
بی قید...
و تکان دادن دستت که،
مهم نیست زیاد...
و تکان دادن سر را که،
عجیب!عاقبت مرد؟!
افسوس!!!
کاشکی می دیدم...
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد...
پ.ن1:می توانی تو به من زندگانی بخشی
پ.ن2:یا بگیری از من آنچه را می بخشی...!
پ.ن3:حرف های ناگفته هر کس سرمایه اوست!باور کن...!

همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی این ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
نه به ابر،نه به آب،نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی،تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت،همه جا
من به هر حال،هر که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن...تو بگیر...تو ببند...تو بخواه...
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش....
پ.ن۱:شب می شود و پدر می آید!پدر چه آرام و بی صدا می آید...می گوید غم خود را با دل خویش...پدر می آید!پدر می آید...
پ.ن۲:و من می آیم...چه شاد و شنگول می آیم...می گیرم دست پدر!می برمش گرمابه!می شوم دلاک...می گیرم دست او تا بگیرد فردا دست من فرزند...و من می آیم...
پ.ن۳:این روزها می گریم به حال این شهریار...!شهریارا!من در غمت نیلگونم...نیلگون!

