
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود،تنهایی...؟!
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی...؟!
پیله ات را بگشا!!!
تو به اندازه یک دنیایی...!!!
و من شروع می کنم...از آنجایی که تو می شوی پسر خوب بابا و مامان!راست می روی و راست بر می گردی...درس خوان می شوی تا شاید یه کم به چشم بیایی...به زور دانشگاه قبول می شوی،تا سر افکنده جلوی آن ها نباشی...و تو خود می دانی تمام این نقش بازی کردن ها به خاطر چیست...و حالا پدر است که باید به قول خودش عمل کند...و حالا اوست که باید هوای تو را داشته باشد و بالاترین مدل ماشین را برایت می خرد...
تا حالا به این دقت کرده ای که پدر امثال تو همیشه از نداری می نالند ولی وقتی یک ماشین مدل بالا را می بینند برای نمایش قدرت آن را در خیابان ها می اندازند...بگذریم!
و حالا ماشین را بر می داری و به دوست جونت زنگ می زنی تا با هم بروید کافی شاپ رضا صادقی تا قهوه ترک بخورید!برایش یک دست گل می خری تا به او ثابت کنی که چقدر دوستش داری...سوار ماشین می شوی،سیگارت را می گذاری گوشه لبت و آنچنان روی صندلی لم می دهی و به امثال من و دیگران آن قدر فخر می فروشی که ما فکر می کنیم که انگار تو چندین سال است که راننده هستی...
و تو همچنان فکر می کنی که بی دردترین مردم هستی و اسم خودت را می گذاری مرفح بی درد!و عجب قشنگ گفتی!چون آن لحظه که تو با نگاهت دیگران را کوچک می کنی به فکر نگاه پدر من نیستی که دارد همه این ها را می بیند و کم کم نگران پسر بزرگش می شود که نکند من هم می روم دنبال بوق بوق بازی...
و حالا داستان من شروع می شود...تا وارد خانه می شوم همه دماغ ها تیز می شود که خدایی ناکرده من بوی دود ندهم...من نباید سر شب چرت بزنم چون آن وقت است که فکر می کنند اعتیاد پیدا کرده ام...گوشی ام را می گیرند تا یک زمانی با خود حدس نزنند که می افتم دنبال این و آن تا شماره بدهم...چون می بینند آمار رفتن سراغ موبایلم زیاد شده است...آن ها به این فکر نمی کنند که اگر قبض موبایلم زیاد آماده است حتما مشکلی بوده است ولی فکر می کنند...و من می دانم باید آن دنیا به تمام این تهمت ها جواب بدهند...می دانم!
و به خاطر تو است که تمام احساسم،عقیده ام،اموالم مصادره می شود تا خدایی نکرده باز به امثال تو سلام نکنم...من باید بروم یعنی رفته ام موهایم را کوتاه کوتاه کنم تا از چشم بیافتم،باید ریش بگذارم یک پیراهن و یک شلوار ساده بپوشم تا آنقدر ساده به نظر برسم که ساده هم از کنارم عبور کنند...وقتی امثال تو عشق و دوستی را در قیافه و تیپ و مد تعریف می کنند آن وقت است که من باید فاتحه خودم را بخوانم...تقصیر تو است که من را عوضی خطاب می کنند به خاطر اینکه فقط حدس می زنند و یا اینکه برای موبایلم اس ام اس می آید و یا اینکه صدای ریزی به گوش می رسد و یا اینکه...تقصیر تو است که من را از کار قبلی ام که خیلی دوست داشتم اخراج می کنند چون موبایلم مصادره بود و آن ها نمی توانستند من را پیدا کنند...
پدر!حالا تویی که فکر می کنی من از راه به در شده ام...درست است که خودم گفته ام تمام پاکی ام را حراج کرده ام ولی تو باور کن هنوز شرف دارم!با اینکه تو به زبان آوردی که همان را هم ندارم...من دارم صادقانه می نویسم و شاید الآن دوباره در صادقانه ترین لحظات عمرم هستم...پدر!کاش می دانستی که من اینگونه نیستم...درست است جوانم و با شور و احساس ولی هنوز روی پای خودم ایستاده ام...
پدر!کاش می دانستی الآن برای تو می نویسم و تو حتما باز به من می خندی و این دنیای مجازی را برایم دام می نامی...
پدر!دوست دارم تو قبل از مادر که باور نکرد که من بزرگ شده ام،تو به این باور برسی!دوست دارم باور کنی که بزرگ شدن به در آوردن ریش نیست...باید احساست،عقل و شعورت بزرگ شود...
پدر!کجا بودی آن روز که صدها نفر برای پسرت به خاطر افتخاری که به دست اورده بود دست می زدند...
پدر!تو خیلی وقت است که من را نمی بینی...
پدر!با مصادره اموال هیچ چیزی درست نمی شود...پدر من دوست ندارم مانند امثال آنها نقش بازی کنم و ژست بی خودی بگیرم...
پدر!و من می خواهم باور کنی تمام آن ناباوری ها را...ما هنوز با هم خیلی کار داریم...
پ.ن:تمام اموالم مصادره شد...

