...و من احساس می کنم کمی قد کشیده ام...احساس می کنم می توان پرواز کرد،پرواز کرد شاید به دور دست!آنجا که هیچ کس نباشد...گاهی وقت ها حتی به این فکر می کنم که تو هم نباشی...
دیروز رفتم استخر بهجت آباد...هنوز که هنوز است همان حالت قدیمی اش را حفظ کرده...نشستم شاید در انتظار...و شاید آن نگاهی که باید در دور دست باشد...من کنار آبی بهجت آباد بودم...

بهجت آباد است و شب نیمه است و من چشم انتظار
انتظاری آخرین کز آخرین دیدار یار
قدرتی پا در میان آورده پر خوف و خطر
سرنوشت مبهمی ما هر دو را در انتظار
گر بیاید تودیع و وداع آخری است
ورنه بگذشته است کار از کار بخت نابکار
اشک گریزانند و با من خداحافظ کنان
بهجت آباد و لب استخر و این زیر چنار
هیکلی در جنب و جوشم،روی پایی بند نه
آهنم گو آب گشت و زی بقی شد بی قرار
توده های ظلمت شب،روی هم انباشته
شانه هایم زیر بار سرب گویی در فشار
برگ ریز آخر پاییز و در بیرون شهر
سوزن سرما٬سر و صورت گزد چون نیش خار
موج استخر از سیاهی گو سپاهی آهنین
در هجوم است و شبیخون با من این فوج سوار
جز خدا و اختر و من چشم کس بیدار نیست
چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار
گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم ولی
در زمان خسبد به لالای نوای جویبار
هیکل نحس درختان سد راه هر امید
کاج ها گویی عبوسانند و برج زهرمار
روح شبگردم٬جهان در می نوردد٬کو٬کجا؟!
راه بیرون جستن از این خیره غار تنگ و تار
التماس چشم و گوشم از زمین و آسمان
یک شبح یا یک صدای پای از این گلعذار
یک دو بار از ره سیاهی آمد و بگذشت و رفت
غیر نومیدی نبودش با دل امیدوار
آتشی در خرمن هستی من افتاده بود
تا برآرد روزگار از روزگار من دمار
اهتزاز برگ ها بود نوای ساز دل
از عزاداران عشق و سوگواران بهار
من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ
یا کسی که خو زده ناگه به آبی٬بی گدار
صبح دیروزم گشوده٬پا به دژبانی ز بند
صبح فردا نیز باید بندم از این شهر٬بار
بایدم بیرون شد از این شهر و یکجا دست شست
از همه چیز جهان٬چونان که از یار و دیار
چند هم بیش تا پایان تحصیلات نیست
حاصل یک عمر٬کشت و کار٬می وزد به بار
از همه جانسوزتر فکر پدر مادر که هست
چشمشان در راه و روز و شب کنند از خود شمار
وه٬چه تاریخی ترین شب می گذارد٬عمر من
تا که طوفانی ترین یادی بماند یادگار
تیره طوفانی که گر بر کوهسار بگذرد
باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار
در پناه شب٬امید آخرین دیدار هست
پایداری صبح و ما را در پناه شب گذار
ای سحر!امشب خدا را پرده از رخ وامگیر
وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار
کوکب صبحی گرفتم سازگار و سر به زیر
چون کنم با کوکب بختی چنین سازگار
غرقه غرقاب و دارم دست و پایی می زنم
بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار
گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست
گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار
داشت بر سر می زد از جوش و جنونم موج خون
سر به سوی آسمان شد ناگهم بی اختیار
ناگهم اغمایی و سیری و رویایی شگفت
واشدم چشم و ستون صبر دیدم استوار
گویی از دنیای دیگر گفته بودندم به گوش
شرط برد عاقبت را باخت باید این قمار
گر طمع داری حیاتی جاودان سربلند
چند روز خاکیان گو سر بریز و خاکسار
آخرین بانگ خروس از طرف باغی شد بلند
در جگرگاهم خلنده خنجری بود آبدار
فرصت یکبار دیدن نیز با این دست باخت
طالعم این پاکباز٬بد قمار٬بد بیار
آسمان دیدار آخر نیز کرد از من دریغ
تا کند سوز و گدازم سکه ای کامل عیار
نیشخند صبح بی انصاف٬گویی صاعقه است
آخرین امیدم از وی خرمنی شد تار و مار
خود به محراب شفق دیدم غرق خون
مقتدی با پیشوا و خرمن هستی٬نثار
سرفکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت
ورد آهم دم به دم:"ای روزگار٬ای روزگار...!"
کم کم آن عشق مجازم چون جنین شد بار دل
روح٬از آن یک چند چون آبستنانم در ویار
تا که عشقی آسمانی زاد از آن دل چو مسیح
کز دم روح القدس می داشتندش باردار
تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند
هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار...

