
حالا که دارم فکرش را می کنم می بینم برای خودت پیرمردی شده ای...حالا که فکرش را می کنم می بینم چقدر موهایت راحت سفید شد و به همین سادگی ریخت...حالا که دارم فکرش را می کنم می بینم پنجاه و شش سالگی هم برای خودش عمری است و دردسر فراوان دارد...
پیرمرد...!عمری را گذراندی...و حالا می خواهم برایم تعریف کنی از آن همه خاطرات و پریشانی ها،می خواهم از دوری و از نزدیکی ها برایم بگویی...من همان جا کنار شومینه،دو زانو بنشینم و تو هم به من زل بزنی و فقط حرف بزنی...مدتی هست دلم برای صدایت تنگ شده است...
پیرمرد...!آن روز را یادت هست رفتیم ماهیگری و من افتادم وسط دریاچه...؟!و چقدر گریه کردم که دستم را بگیری!شنا که بلد نبودم و تو فقط می خواستی من خودم بالا بیایم...
پیرمرد...!می دانی از کی بزرگ شدم؟!از آن موقع که پرسیدی از من چند سالم است و من با غرور خاص خودم گفتم:"18 سال...!".و تو محکم زدی تو گوشم و با غرور خاص خودت به من گفتی:"18 سال و یه کشیده...!"و من از آنجا بزرگ شدم...
پیرمرد...!موهایت را هم اگر رنگ کنی باز هم برای من همان پیرمردی...!تولدت مبارک...
پ.ن1:ساده بیا دست منو بگیرو،ساده نگیر این همه سادگی رو...!
پ.ن2:ساده نگیر اگه هنوز می تونی،پای همه سادگی هات بمونی...!
پ.ن3:و من همچنان باید به شما دو نفر حق بدهم و سکوت کنم...در حالی که شما دو نفر در قبال من هیچ حقی نمی دهید...
پ.ن3:فکر کنم فردا بشود 7 ماه...آره!خودت گفتی...شاید!نمی دانم شاید جایم خالی باشد!!!یه کم که نه!کلی دارم حسادت می کنم...خوش بگذرد...
پ.ن4:چی کار کنم؟!عاشق شدی دیگر...عشق بر هر درد بی درد دواست...!باور کن!
پ.ن5:و من همچنان در پیله تنهایی خود تنهایم...!چه کسی می داند؟!
پ.ن6:رادیو گوش دادن از بیکاری بهتر است...
پ.ن7:ویلچر را آقای رفتگر برد...من دیدم!!!!!
پ.ن8:و من باز می خواهم سکوت می کنم که ببینم شما دو نفر تا کجا می خواهید بروید...!


